|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
زندگی از برای کار کردن است نه کار از برای زندگی کردن. دلم مسافرت میخواد. همسایه آهنگ گذاشته: "کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی" دلم مسافرت میخواد. شاید هفتهی دیگه وام جور بشه، خونه بخریم. دلم مسافرت میخواد. نمیدونم دست آخر تکلیف سربازی چی میشه و این 16 ماه چه تاثیری روی آیندهی زندگیم خواهد داشت. دلم مسافرت میخواد. عموم از ینگه دنیا زنگ میزنه که چرا روی فلان پروژه بد قولی کردی؟ من دلم مسافرت میخواد. رییس میگه چرا بجای اینکه روی این پروژه کار کنی روی اون یکی کار کردی؟ چون دلم مسافرت میخواد. فکر میکنم شاید بهتر بود روی مقالهی دومم کار میکردم بجای فلان پروژه که بلفعل فقط وقتم را دارم روش هدر میدهم. دلم مسافرت میخواد. با یه دست چند تا هندونه میشه برد کنار رودخونه؟ µJ
تکه ابر کوچک من
تو تاکسی نشسته بودم و حس و حال کتاب خواندن نداشتم. از پنجره بیرون را نگاه میکردم، گاهی رادیو گوش میدادم. چیزهای خندهداری میشه از رادیو شنید. یک روز دکتر کیمیاگر میگفت "قهوه یک جور نوشیدنیه که از دانههای کاکائو گرفته میشه و تاثیر آرامش بخش داره." مجری میپرسید"آقای دکتر به نظر شما قهوه میتونه جایگزین خوبی برای چای اول صبح باشه؟" دکتر جواب داد "نه! چون قهوه با نون پنیر خوب نمیشه" من یاد آلبرت افتادم که مطمئن بود حماقت بشر بینهایته. اما دیروز رادیو چیز جالبی نداشت. تنها چیزی که برایم جذابیت داشت آسمان بود. آسمان آبی که پر بود از ابرهای خوشگل سفید و نازک. آسمان آبی و سفید پس از بارندگی. سرم را چسبانده بودم به شیشه ماشین و مثل کسی که تا حالا آسمان را ندیده به آسمان خیره شده بودم. ناگهان احساس کردم باید الآن آنجا باشم من اینجا چکار میکنم؟ چرا این ماشین سقف داره؟ من باید آن بالا باشم. بالای آن ابرها. دلم میخواست از آنجا به زمین نگاه کنم، نگاهی تحقیر آمیز. من همیشه رویاهای زیادی داشتم ولی هیچ یک از آنها ربطی به پرواز نداشته. فکر کردم بالاخره من هم مثل همهی آدمها رویای پرواز دارم. بال زدن در آسمان بیکران. اما یک جای کار مشکل داشت. دلم نه بال میخواست نه کایت نه هواپیما. من میخواستم همینطوری که هستم پرواز کنم. خودم را در حالی که دستهایم را مانند بال تکان میدادم تصور کردم. این هم آن حس خوشآیندی را که چند لحظه پیش داشتم به من نمیداد. چیزی که میخواستم پرواز نبود. بیوزنی بود. یاد میلانکو افتادم. یاد سبکی تحمل ناپذیر هستی. فکر کردم لابد این میل به بیوزنی ناشی از پرکاری و گرفتاری این چند وقته است. راستی، با یه دست چند تاهندونه میشه خورد؟ µJ وقتی داشتم برای مگسمون توضیح میدادم که یک هفته بیشتر زنده نیست و بهتره بجای ویز ویز کردن توی گوش من، بره یه کار بهتری برای انجام دادن پیدا کنه، پاهایش روی لبهی کاسهی سوپ لیز خورد و افتاد توی کاسه و غرق شد. باید قانونی علیه شرکتهای کاسه ساز وضع بشه که کاسهها را مگس فرندلی (friendly سابق) بسازند. µJ پنج روز پیش یک فروند مگس وارد خانهی ما شده و هنوز بیرون نرفته. میگم: ما که داریم از این خونه میریم، بذاریم زندگیشو بکنه. البته مگسکش هم نداریم. (بخش دوم را آرومتر گفتم که مگس نشنوه، اگه بفهمه مگسکش نداریم پر رو میشه.) حالا برام سوال پیش اومده که مگه یه مگس چند روز عمر میکنه؟ ممم کم نیست! دو هفته تا یک ماه. تو فکر یه سقفیم.
یک ماه و یک روز بعد
یک ماه از این مدت را ADSL نداشتم و یک روزش را هم ADSL و سردرد با هم داشتم. اینجوری شد که اصلاً وبلاگ بیچاره به روز نشد که نشد. این یک ماه که خیلی خوب بود. سه چهار روزی رفتم مسافرت. درست فردای پاتختی. واقعاً خوش گذشت... الان کار دارم... تا بعد جوتی
0
دیروز مقالهام را برایم پس فرستادند و خیلی محترمانه گفتند که شما الگوریتمی کار کردهاید و بهتر است برای یک مجلهای بفرستید که از الگوریتم بیشتر سر در بیاورد. چشمم میسوزد. ماشین را دادم گل بزنند. ساعت 10:30 باید شروع کنم به لباس پوشیدن بلکه تا ساعت 11 رفته باشم بیرون. عزیزترین هم الآن آرایشگاه است. ساعت 12 قرار است جلوی آرایشگاه سوارش کنیم. خودم رانندگی نمیکنم. فراز هست. چشمم قرمز شده. فکر کنم باید یه بلایی سر موبایلش بیارم. زنگخورش خیلی زیاده، زیادی هم بلند حرف میزنه و همش از عسلویه و اینجور چیزها... تا ساعت 12 شب باید کت شلوار و کروات را تحمل کنم. ارادتمند، امیر
2
خونهی آمال و آرزوها خیلی خوشگل شده. خیلی دوستش دارم. دلم نمیآد از خونه برم بیرون. مخصوصاً وقتی با هم میریم خونه. یکمی خوردنی هم خریدم که فردا روز گرسنه نمونیم. دو روز دیگه مونده فقط. سلمونی هم رفتم. امیر
5
عقد کردیم. صبح سردرد داشتم. ظهر ما را زن و شوهر اعلام کردند. شناسنامه نداریم هنوز. راستش هنوزم باورش یکمی برام سخته! عمه جان میگفتند "تو میخوای داماد شی؟ تو آدمی؟" منم میگفتم نه! عصر رفتیم یه سر خونهی خودمون. آرامش. تولدت مبارک عزیزم. امیدوارم آرامشی که امروز داشتیم همیشگی باشه. ارادتمند، تازه داماد!
6
فردا عقد میکنیم. کاش همه چیز سادهتر بود. کاش به سادگی همان شکلات بود. شکلاتی که هر دو یادمان هست. کاش همه چیز به سادگی آن کتاب بود. به سادگی سیب زمینی HotLine، کاپوچینوی مینیون که طبق هیچ تعریفی کاپوچینو نیست، به سادگی کتابخانهای که خریدیم، کارت عروسی و... سادگی. این جواب سوالی بود که خیلی پیشتر میپرسیدی... یادت هست؟ ارادتمند، شوهر بعد از این.
9
زمان موجود عجیبیه! اما از اون عجیبتر هم هست! مقاله را فرستادم. باشد تا قبول درگاه BioSystems قرار گیرد. شوخی شوخی هفتهی دیگه قراره عروسی کنیم! کت شلوار هم گرفتیم، اونم با دوتا شلوار. حالا معلوم نیست که چون شلوارم دوتا شده میخوام زن بگیرم یا چون زن گرفتم شلوارم دوتا شده. همه چیز خیلی سریع میگذرد. سریعتر از آنکه بتوانیم به خاطر بسپاریم و بازگو کنیم. به قول میلانکو، سرعت البته رابطه مستقیم دارد با فراموشی. امیر ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود ،،، نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل ،،، زین پس چو نباشیم همان خواهد بود - خیام ترانه از این شاد تر هم میشه گفت؟
17
و اما فراموشی. سرعت رابطه مستقیم دارد با فراموش [1]. سرویس طلا را هم با هم خریدیم. کله پدر هرچی سنت بیناموسیه که میگه سرویس طلا را خانواده داماد انتخاب میکنند و میخرند. نخیر! هرکی قراره استفاده کنه، خودش بره انتخاب کنه! به ما چه؟ میز کامپیوتر و کتابخانه هم خریدیم. امروز رفتم قرآن و خیام را گذاشتم توی کتابخانه. خیام بینظیر است. من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ،،، از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی و بربطی بر لب کشت ،،، این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت کارت عروسی را هم سفارش دادیم. باورت میشه؟ امری تو. [1] میلان کوندرا، آهستگی
23
امروز یک مسالهی بسیار پیچیده مطرح شد. خدا به خیر کنه. بنظر میاد بازنده-بازنده باشه! شاخ قول را شکستم! مقالهی کذایی تمام شد. البته هنوز ویرایش و اینجور چیزها داره ولی شاخ قول شکست، مونده یکم سمباده زدن. البته اگر استاد پروژه تایید کنه. نازمد جون هم میفرمایند "منم کمک کردم" بنده هم تایید میکنم. از ترسم. ارادتمند، امری حاشیه: فکر کنم کم کم دارم میفهمم چرا مردها زیاد درباره خرید و دکوراسیون خونه نظر نمیدهند.
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||