تو این سه روزی که رفته بودیم مسافرت فقط کم مونده بود اون اتوبوس جهانگردی مورچه خور که هر هزار سال یه بار میاد از روی ما رد بشه! وقت رفتن که اتوبوس 2 ساعت دیر رسید به ترمینال چون تو جاده ترافیک بوده! حالا از این بگذریم که چرا راننده ای که همین الان از راه رسیده باید دوباره بره تنکابن. بخش خوبش اینه که راننده خیلی باحالی بود. همون وقت راه افتادن انگار یکی بهش گفت که یکی از فامیلاش میخواد باهاش بیاد راننده هم گفت "این فامیلای روز شلوغی رو ول کن! اگه روز خلوت اومد گفت میخوام با تو بیام حرفه".
رفتنه نسبتا خوب بود و جاده زیاد شلوغ نبود؛ ولی نمیدونم چرا یه دفه همه مردم خسته شدند و نگه داشتند!! دیگه هیچ حرکتی نبود... خلاصه اینکه 3 یا 4 راه افتادیم و 12 شب رسیدیم متل قو!
اینقدر اونجا شلوغ بود که مخابراتش دیگه از پس موبایل ها بر نمیاومد برای همین خیلی ها موبالشون تعطیل شده بود! یعنی اصلا کسی تو شبکه راهشون نمیداد.
یکی دیگه از بد بیاری های باحال وقتی بود که خواستیم اوزونبرون(؟) کباب کنیم ، وقت کباب کردن برق رفت. ما که خیلی آدمهای عاقبت اندیشی هستیم یک چراغ قوه داشتیم ولی بعد از چند دقیقه لامپ اون هم سوخت! با نور یه شمع پرپری میخواستیم بفهمیم ماهی کباب شده یا نه... وقت خوردن دعا میکردیم که برق نیاد که نفهمیم چقدر خامه! ولی برق اومد!! (بابایی شما به شانس اعتقاد دارین؟)
اما از همه باحال تر برگشتنمون بود! شب با یه تاکسی قرار گذاشتیم که صبح ساعت هشت بیاد دنبال ما ولی نیومد! ما هم رفتیم آژانس بگیریم (چون قاعدتا ماشین دیگه ای پیدا نمیشد) قیمت ؟ 30000 تومان! اول هم پول رو میگیرن! خلاصه پول رو دادیم رو راه افتادیم (پژو آر دی) فکر کنم بعد از چالوس بود که پلیس جاده رو بسته بود و اجازه نمیداد کسی رد بشه ، میگفتن بهمن اومده. راننده ما اصرار داشت که بیخود میگن ! راه بازه و من خودم نیم ساعت پیش اومدم من فلانم بیساریم! من رانندم من حرفه ایم من دریبل میزنم من خیلی ته رانندم من بابا ننه رانندگیم و خود مایکل شوماخرم و اصلا این که آر دی نیست که! فراریه!
خلاصه این آقای اینکاره (که اسمش محمد بود هرچی فحشم از دهنش در اومد به
محمد داد!!) بعد از اینکه هزار تا ماشین از سد پلیس رد شدند از پلیس رد شد و خودشو به مرزنآباد رسوند اما اونجا رو هم یه پاژیرو بسته بود.
آخ آخ که چه بیناموسی هایی اونجا کردن! چند تا از این جوون های قر تو کمر خشکیده بساط لهو و لعب راه انداختند و مردم هم دورشون جمع شده بودند و دست میزدند و ... اگه بخاطر آقا بهمن عظیمی نبود حتما پلیس برای جلوگیری از این بیناموسی راه رو باز میکرد ولی آقا بهمن بازم تشریف فرما شدند. و جناب پلیس فرمودند که راه تا چند روز دیگه باز نمیشه (امروز هم اخبار گفت که راه بسته است)
خلاصه راننده قرار شد از رشت بره ولی تلفن زد به آژانس بهش گفتن برگرد آژانس مسافر 50000 تومانی داریم! اینم برگشت آژانس که مسافر 50000 تومانی سوار کنه! تازه میخواست 8000 تومن پول وقتش که تلف شده از ما بگیره! دیگه یکی من بگم یکی اون ... نفهمیدم چطوری شد که همه 30000 تومن رو ازش گرفتم! حتما اونم نفهمیده! آخه IQش زیر 10 بود!
قرار شد با 32000 تومان ما رو ببره قزوین از اونجا رو خودمومن بریم. برگشتن هم مثل رفتن بود هر چند وقت یه بار یه خستگی دسته جمعی میومد و همه ترمز میکردند! راننده ما هم که خیلی ردیف دریبل میزد (روپایی میزد! آخه از جاش تکون نمیخورد فقط کلاج رو میترکوند) همه ماشین ها رو رد میکرد!!!! خیر سرش! فقط یه جا که ترافیک بود از توی یه ده رفتیم که خود خود دامن طبیعت بود! خیلی قشنگ بود خیلی خیلی قشنگ من که هنوز تو کف این دامن طبیعتم! حیف که عکسی که
محمد ازش گرفت خوب نشد...
دیگه حوصلم سر رفت از نوشتن این. فقط بگم که 8 صبح راه افتادیم و من 12 شب رسیدم خونه!(بقیه حتما دیرتر رسیدن)
تازه اتوبان قزوین هم یه مه ای بود که من تو این 2 سال و نیم ندیده بودم!
آخر سر با 40000 تومان رسیدیم تهران باجیبهایی که شیپیش توش چارقاب مینداخت.
جوتی
حاشیه : کلاج ماشین راننده بلکل ترکید! فکر کنم دیگه به رشت نرسونش.
حاشیه 2 : راننده : "دیدی با دبه زد تو سر زنه؟ دیدی؟"
حاشیه 3 : راننده به رهام برای بار 128م: "گفتی جاده خشکه؟" رهام به راننده برای بار 128م: "پلیسه گفت جاده بازه"...
حاشیه 4 : احتمالا
رهام و
محمد هم از این مسافرت نوشتن. بخونین.