جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout
شب یلدا
شب یلداتون مبارک.
امشب، بعد از یک سال دوری، جناب آقای ماه و سرکار خانم خورشید به هم میرسند...
حالا که ماه و خورشید دارن لاو میترکونن، انصاف نیست ماها ناراحت باشیم.

جوتی


آخ که چقدر من بی جنبه‌ام!
الان که بلاگ بی‌بی‌گل رو دیدم، از خوشحالی بالا پایین پریدم! اصلا جنبه ندارم ازم تعریف کنند! حالا تو یه سال و اندی بلاگ، یکی (البته نه هرکسی) از یه مطلبم تعریف کرده! ببین چجوری از شادی در پوست خودم روان شدم هااا!

جوتی


به این یکی جدا اعتقاد دارم : "زندگی یه بازیه، نه مبارزه"
راستی، مطلب قبلی که پست کردم، فقط یک گزاره غلط بود! میخواستم ببینم چقدر براش فلسفه بافی میکنی!


"ممکنه تو کوزه خالی هم آب باشد."
یادم نیست اینو کی، کجا خوندم.

تولدت مبارک
رهام جونم تولدت مبارک.
بابت شام هم، خیلی ممنون.

XSLT ویتامین داره!
دست دو نفر و یک بلاگ درد نکنه، راهنمای ساخت قالب برای ام تی مطلب مفید و جالبی بود. (لینکش را امیر بهم داد)
در همان مطلب بود که من برای بار اول تو عمر پر برکتم(!؟) یه قالب MT دیدم! و حالا میتونم بگم که از نظر من XSLT ، نسبت به قالب MT ، خیلی قالب معقول تری است. (قالب اینجا، به عنوان نمونه از قالب xslt)

جوتی
-----------------
پاورقی :
XSLT = eXtensible Stylesheet Language Transformation

کنکور
پارسال همین موقعها بود، یعنی 29 آذر 81 ؛ برف اومده بود... چه جووور!
من رفتم کنکور کارشناسی ناپیوسته بدم، کجا؟ دانشگاه آزاد، واحد کوهستان (علوم تحقیقات)، هنوز تو کف منظره این دانشگاهم... تازه خورشید طلوع کرده بود و شهر عزیز و کثیف تهران زیر پام بود... یه لحظه صبر کن! اشتباه شد، اون چیزی که زیر پام بود چند سانتی‌متر یخ بود!
خلاصه اینکه، روز خوبی بود. تازه وقتی از سر جلسه اومدم بیرون پیش خودم فکر کردم، اگه یکمی هم برای کنکور درس میخوندم بد نبود!
امروز خیلی از دوستام کنکور دارن
بابایی خواهش میکنم شما هم براشون دعا کنین، شما دعاتون زود مستجاب میشه.

جوتی همیشگی ما
مطلب پارسال در این راستا

آرشیو
به جرات میتونم بگم خوندن آرشیو بلاگم برام کاری فوق العاده لذت بخشه.
در این راستا ممکنه امکاناتی هم برای تسهیل در امر خواندن آرشیو اضافه کنم.

....
من از آپادانا میشناختمش... امیدوارم قصاصش نکنند، تا جایی که من میشناختمش آدم خوبی بود... اون وقتها خیلی هم با هم کل کل برنامه نویسی داشتیم، اصلا اون وقتا خیلی بیشتر حوصله کل کل کردن داشتم... از خوندن این خبر خیلی ناراحت شدم.

چرا این قانون اعدام لعنتی رو ور نمیدارن؟ آخه اعدام کردن یه همچی کسی به چه درد کشور میخوره؟ کسی حق نداره یه آدم رو بکشه! حتی اگه اون آدم یه نفر رو کشته باشه.
حقش از زندگی این نبود... این خیلی بی انصافیه...

با دلی گرفته،
جوتی


بعد از دو ساعت تو اتوبوس بودن، پیاده شدم و با خیال راحت یه فین درست حسابی کردم. آخه میدونی که تو اتوبوس نمیشه درست حسابی فین کرد، ممکنه مردم ناراحت بشن.
بعد بوی کود تازه به به دماغ تازه بازشده من حمله ور شد!
شاید بهتر بود اصولا دماغم باز نمیشد...
حالا خودت ازش فلسفه در بیار!

راستی، استاد امتحان ریاضی 2 نگرفت.

جوتی همیشگی شما


درباره خودم، با توجه با کارهایی که "میتوانم" انجام بدم قضاوت میکنم و درباره دیگران با توجه به کارهایی که "انجام داده‌اند".
قیاس نابرابریه...

مانور!!
مانور عصر يكشنبه گذشته پدافند نيروگاه اتمي بوشهر دو [غیر نظامی] كشته و سيزده زخمي به جاي گذاشت.
لینک (روزنامه شرق)
اگه خدایی نکرده به این نیروگاه حمله بشه، باید مهاجم رو ول کنیم، فقط جلو پدافند نیروگاه رو بگیریم که مردم رو تیکه تیکه نکنند.

جوتی


ديكتاتورها مي روند
ولي آنچه همچنان بر جا مي ماند،ديكتاتوري است!
لینک


چند سالی میشد که سرما نخورده بودم، دلم یکمی براش تنگ شده بود. حالا ایشون تشریف آوردند که دم این امتحان میان‌ترم ریاضی یکمی من رو از دل تنگی در بیارن!
Weblog DOT net
اگر شدیدا به کد بلاگ خودم علاقه مند(خیلی رومانتیک! مثل علاقه پدر به فرزندش) نبودم، حتما همین امروز بلاگم رو با Weblog.Net حامد درست میکردم. واقعا عالی کار کرده. هر چیزی که یه بلاگ لازم داشته باشه داره، یه چیزی هم بیشتر!
مخصوصا با چند سروری بودن کلاینتش خیلی حال کردم.
حامدی خیلی کارت درسته.

جوتی

دیکتاتور در زندان
اوه بابایی! امروز خیلی خبرها بود!
اول اینکه استاد اومد سر کلاس و سوالهای امتحان رو نوشت پای تخته، من دیدم بجز سوال اول که از معادلات مرتبه اوله؛ بقیه، همه اشتباهی از معادلات مرتبه دوم طرح شده اند! منتظر بودم یکی اعتراض کنه، دیدم هیچ کس اعتراض نکرد. نگو همه اشتباهی تا آخر معادلات مرتبه دوم خونده بودند و فقط من تا اول معادلات درجه دوم خونده بودم.
نتیجه اینکه از 5 نمره، احتمالا نیم میشم! ایشالا میان‌ترم را تاثیر نمیدهد.
دوم اینکه امروز هم حالم بد شده بود، دکتر جون گفتن ممکنه میگرن شکمی باشه! خلاصه اینکه پسر/دختر شما همه جاش میگرن داره.
سوم اینکه دیروز که صدام رو برای اینکه باعث شده بود ما تو بچگیمون اون آهنگ مزخرف "آژیر قرمز" رو گوش کنیم لعنت کردم، نمیدونستم لعنتم اینقدر از ته دل بوده که باعث میشه این لعنتی تو کمتر از 24 ساعت دستگیر بشه.
دستگیر شدن دیکتاتور را به همه ملت جهان تبریک میگم.

جوتی

تقلب گرفتن با استفاده از گوگل
یکی از کاربردهای search engine ها و مخصوصا سالار آنها، گوگل، کشف تقلب است!
البته نه تقلبهای سر جلسه امتحان، بلکه تقلب در ارائه مقاله و این جور چیزها. وقتی آقا معلم یه یا یه همچی چیزی می‌بینه و فکر میکنه که ممکنه از جایی کپی شده باشه، جنگی میپره پا کامپیوتر و یکی دوتا از خوشگلترین جمله های اون رو توی گوگل جستجو میکنه... باقی ماجرا مثل روز روشن است!
برای کشف عدم رعایت کپی راست و چپ و این چیزها توی بلاگها هم میشه دقیقا از این روش استفاده کرد. برای آبروی خودتان هم که شده، لطفا کپی رایت را رعایت فرمایید.

جوتی


نباید عصبانی میشدم. اشتباه کردم.

تاریخ کامپیوترم اشتباه شده بود... برای همین یکم پستهای امروز قاطی پاتی شده.
درستشم نمیشه کرد! آخه از سر تنبلی برای ساعت و تاریخ امکان edit نذاشتم!

رسما تکذیب میکنم
اینجانب جوتی، یگانه پسر/دختر بابالنگدراز (و چه بسا یگانه پسر/دختر عالم)، در کمال صحت عقل (یعنی همون‌قدری که معمولا دارم) کاندید شدن خودم در گروه IT مسابقه بلاگها را تکذیب میکنم و از همه خوانندگان محترم این بلاگ محترم (همون سه چهار نفری که میان سر میزنند) خواهش میکنم به من رای ندهند.
من اصولا با این مسابقه مخالفم (از ایده و اسم مسابقه گرفته تا ریخت و طرح سایت و جایزه دادن و... خلاصه همه چیزش!)
در ضمن اصلا بلاگ من بلاگ تخصصی کامپیوتر نیست! بلاگ من یه بلاگ شخصیه! هرکس من رو تو گروه IT اضافه کرده (با حفظ احترامات و این صحبتها) خیلی بیجا فرموده!

ارادتمند،
جوتی
حاشیه : من رفتم به همه دوست و آشناها (فقط رو حساب رفیق بازی) رای دادم. به نظر من این مسابقه شدیدا احمقانه است.

آهنگ
بچه‌هایی که این سالها میرن اول دبستان میتونن "آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم" گوش کنند... یادته ما چه آهنگی گوش میکردیم؟
"صدایی که هم اکنون می‌شنوید، صدای آژیر قرمز است..." چراغها خواموش میشد و میچپیدیم تو یه انباری تنگ و تاریک...

جوتی

خواب
سلام بابایی
خیلی کم پیش میاد من خواب ببینم. ولی دیشب یه خواب بامزه دیدم. خواب دیدم دزد اومده! یعنی خواب دیدم که از خواب بیدار شدم و رفتم از اتاق بیرون و دیدم یه آقای نسبتا محترمی روی مبل خونه ما لم داده که من نمیشناسمش! خونه هم بهم ریخته بود، انگار که یکی با عجله دنبال چیزی میگشته. خلاصه! شصتم خبردار شد که ایشون دزد تشریف دارند. اما بجای اینکه از خواب بپرم و تو خونه دنبال دزد بدوم همون توی خواب سر و ته قضیه را هم آوردم. یعنی رفتم طرف اون مبلی که آقا دزده روش لم داده بود و دیدم زپرشک! آقای دزد محترم خواب تشریف دارند! منم خیلی مودبانه بیدارش کردم و به بیرون از خونه راهنماییش کردم. بعد دیدم خیلی راحت داره میره بیرون؛ شک کردم! پاشو که از در گذاشت بیرون ازش پرسیدم چی ورداشتی؟ که یک دفعه یکی از غیب بهم گفت "نباید اینو میگفتی! اینا یه دار و دسته اند"
بابایی چشمتون روز بد نبینه! از خونه روبرویی یه چهار پنج نفری ریختن بیرون و میخواستن به زور بیان تو خونه ما! منم یه تنه پشت در وایساده بودم نمیزاشتم در رو باز کنند (مگه تو خواب زورم برسه) ... یکم که زور زدن، خسته شدند و رفتند. منم میخواستم چفت پشت در رو بندازم که انگاری فیلم تموم شد و من از خواب بیدار شدم. چون یادم افتاد تو خواب چفت در رو ننداخته بودم، رفتم بقیه کار رو تو بیداری انجام دادم.
صبح که بیدار شدم رفتم نگاه کردم، دیدم زپرشک! بجای اینکه چفت پشت در رو ببندم، بازش کردم!

کسی که بجای معادلات خوندن دزد میگیره،
جوتی


البته آقای وزیر هم مصاحبه مطبوعاتی کردند... و آرشی هم... لینک
در هم
سلام بابایی
امروز خیر سرم معادلات دیفرانسیل خوندم. بهتر بگم، کل کاری که کردم این بود که یه نگاه به فهرست بکنم که دستم بیاد اصولا ماجرای این میان ترم چیه!
نهار خورشت کدو حلوایی خوردم! نمیدونم اسمش همینه یا چیز دیگه (مثلا قلیه کدو حلوایی). آشپز خودش جرات نکرد از غذایی که پخته بخوره! یعنی اصولا برای ناهار خونه نیومد و شام هم تشریف نمیاره! وقتی تلفنی به آقای پدر (آشپز مذکور) گفتم که غذاش خیلی خوشمزه شده بود، تعجب کرد! فکر کنم خیلی براش غیر منتظره بود.
فردا هم که بعید میدونم درس بخونم! روز بعدش هم که وقت ندارم! خدایا توبه!
هیچ دقت کردین من چقدر علامت تعجب بیخودی استفاده میکنم؟
راستی... خوبه که من اسمم رو پایین صفحه نوشتم... اگرنه ممکن بود ملت منو "احسان" صدا کنند!

کسی که یخورده نگران امتحانهای میان‌ترم است،
جوتی


"...نمي دونم اون شب چي بهت گذشت .فقط مي دونم آفتاب صبح فردا خيلي دير دراومد.خيلي..." لینک (حتما بخونید.)

"...تنها يک مساله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آنهم خودکشی ست . تشخيص اينکه زندگی ارزش دارد يا به زحمت زيستنش نمی ارزد..." لینک

اون کسی که گفته "برنامه‌نویسی که تو یه زبان برنامه‌نویسی حرفه‌ای باشه، یه زبان جدید رو تو یه هفته یاد میگیره و تو یک ماه حرفه‌ای میشه" حتما تو عمرش prolog ندیده بوده.
در راستای کپی رایت
8 توصيه براي ايمني بيشتر رمز عبور (Password) در بلاگ آموزش هک. تاریخ : دوشنبه 3 شهریور 1382
8 توصيه براي ايمني بيشتر رمز عبور (Password) در بلاگ گلوریا. تاریخ : جمعه 14 آذر 1382

اصلا به من چه!


وبلاگ احمقانه‌ترين رسانه همگانيه: تا مدير برنامه‌ depress مي‌شه، کارمندا جيم مي‌شن! لینک
ماتریس
با وجود اینکه همه از این فیلم سوم ماتریکس شاکی هستن، من فکر میکنم حداقل آخرش درست حسابی و غیر آبگوشتی تموم شد. و صد البته بجز این پایان خوبش، دیگه چیزی نداشت.
بدیهیه که این نظر شخصی منه، نه انتقاد یا هر چیز دیگه.


حاصل سه شب تا ساعت سه بیدار موندن احسان مظلومی: آموزش پرشین‌بلاگ و فلش.
از دیدن مرگ درختها لذت میبرم
مرگ درختها و آغاز تدریجی زمستان را به همه آدم‌برفی‌ها تبریک عرض میکنم...
احتمالا درختها خیلی خوشحالند که از دست اون برگهای مسخره راحت شده اند. دلم به حال درخت کاج میسوزه که نمیتونه این لذت رو تجربه کنه.
دیشب قبل از خواب فکر میکردم کاش میتونستم 20 ساعت بخوابم... کاش میتونستم دو روز بخوابم... کاش دو سال... کاش میتونستم برای همیشه بخوابم. صبح ساعت هفت که بیدار شدم فکر کردم، کاش چند ساعت زودتر بیدار شده بودم.
راستش خودم هم چیزهایی که شبها میگم جدی نمیگیرم! تو اصلا هیچ کدوم از حرفهامو جدی نگیر! چه صبح، چه ظهر، چه شب.

جوتی


مفاهیم رسمی پیچیده تر از اونند که یک مبتدی به راحتی آنها را درک کند. وقتی هم آنها را ساده میکنم غلطتر از آن میشوند که ارزش یادگیری داشته باشند!
خدایا توبه!

عجب سوزی میومد...
پروژه تصویب کرده بود! "ارسال ای‌میل بدون نام فرستنده"
فکر کنم پروژه برای دوره پیش دبستانی مناسب باشه... اما برای لیسانس؟

جوتی

جون بچه‌ات اون آهنگ رو وردار!
قبل از این به myIE2 فرموده بودیم آهنگها را لود نکنند. اما تو لطف کردی و از flash برای پخش آهنگ استفاده کردی. بدین وسیله به اطلاع میرسانیم که طبق آخرین دستوری که ما صادر کردیم جناب myIE2 دیگر فلشها را هم لود نمیکنند! حالا میخوام ببینم برای عذاب دادن من چیکار میتونی بکنی!
اگه میخواستم آهنگ گوش کنم، winamp رو اجرا میکردم(که کرده ام) نه اینترنت اکسپلورر رو!


قدرت وبلاگ را کسی به آن نداده که بخواهد پس بگیرد.
بدین وسیله اعلام میکنم که از کش آمدن بیش از حد این مساله اصلا خوشم نمی‌آید و احتمالا از این به بعد در بلاگ من چیزی درباره اختتامیه نمایشگاه نخواهید دید.
پی نوشت :
انگار این قصه سر دراز دارد!
جوابیه آقای مدیر روستا به طاهری و سایر بلاگ‌نویسان. لینک
میتونم بگم این جوابیه به اندازه متنی که من نوشتم احساسیه.
حدس میزدم که اونطور ترک کردن جلسه بد بلایی سر دفتر جشنواره بیاره. دفتر جشنواره چند اشتباه کوچک (که ضررهای بزرگی داشت) در اطلاع رسانی و چند اشتباه بزرگ در کل بازیی که شروع کره بود مرتکب شد. وقتی اختتامیه شروع شد؛ همه چیز تمام شده بود! اون شب برای اینکه جلوی چیزی را بگیرند دیر شده بود...


تولد، تولد، تولد بلاگت مبارک!
بیا accountها رو فوت کن تا صد سال آنلاین باشی!
البته با یکم تاخیر.
عجیبه! من چرا این مطلبت را ندیده بودم؟

ایمنی بیشتر
8 توصیه برای ایمنی بیشتر رمز عبور (لینکش رو چند جا دیدم! یادم نیست اولیش کجا بود!)
منم یکی اضافه کنم که برای امنیت بیشتر میتوانید از کاراکترهایی که روی کی‌برد نیست هم استفاده کنید. (مثلا از ™ یا © ) برای تایپ کردن این کاراکترها باید دکمه alt را نگه دارید و یک عدد 4 رقمی را با استفاده از کی‌پد (دکمه‌های ماشین حسابی روی کی‌برد) تایپ کنید. برای مثال اگر میخواهید کاراکتر © را تایپ کنید باید از ترکیب alt+0169 استفاده کنید. کد مربوط به کاراکترهای دیگر را میتوانید سمت راست statusbar برنامه Character Map ویندوز پیدا کنید.
استفاده از این کاراکترها معمولا میتواند جلوی روشهای آزمایش خطا برای کشف پسورد را بگیرد.

جوتی

عکس
سلام بابایی
دلتون میخواد سوژه های جالبی برای عکاسی پیدا کنید؟ خوب اصلا کار سختی نیست! فقط دوربینتون رو با خودتون نبرین! اونوقت ساختمانهایی که خیس شده اند مثل شکلات آب شده میشن و درختهای جلوی اونها هزار رنگ. بعد برگی روی زمین میبینید که وسط برگهای دیگه که روز زمین دراز کشیده اند، ایستاده و تسلیم مرگ نمیشه. درختی خواهید دید که برگهای مرده خودش رو در آغوش گرفته و اجازه نمیده زمین بیفتند، انگار که مرگ اونها رو باور نکرده. ماشینی می‌بینید که بلکل با برگهای پاییزی پوشیده شده و و و ...
البته اگه دوربین ببرین اون ساختمانها خشک میشوند و اون برگ با باد به شهر دیگری میرود و اون درخت از ریشه کنده میشود و صاحب آن ماشین هم با ماشینش به مسافرت میرود!
راستی! امروز صبح اینجا نم بارون خیلی خیلی قشنگی می‌اومد. من که حسابی عاشقش شده بودم، اگرچه معمولا چندان هم از بارون خوشم نمیاد.

ارادتمند همیشگی،
جوتی

...
آدمی که تو کافی شاپ حل تمرین پایگاه‌داده داشته باشه و تو gamenet کلاس vb.net ... قاعدتا باید من باشم!

خیر سرم فردا میان ترم ریاضی 2 دارم!
تکمیل : استادمون خیلی با شعوره! امتحان رو 2 هفته عقب انداخت.

اندر احوالات نمایشگاه...
طاهری عزیز، سلام
نخیر! بابالنگدرازی در کار نیست. امروز بابالنگدرازی در کار نیست. امروز جوتی برای تو نامه مینویسه (اگرچه چند وقتیه اینجا نامه درست حسابیی برای بابایی هم ننوشتم)
روزی که تو بلاگت خوندم که میخوای غرفه برای بلاگرها بگیری، فکر کردم "بابا دلش خوشه! گیرم که غرفه هم بگیره، میخواد توش چیکار کنه؟" سر همین بود که فرم همکاری رو پر نکردم، اصلا غرفه بلاگ نویسها به من چه دخلی داره؟ من که برا خودم مینویسم، مینویسم که بنویسم! فقط همین. فکر میکردم که غرفه داشتن برای من نیست که از گوشه دنج بلاگم لذت میبرم...
بعد از مدتی فراموش کردم که اصلا پیشنهادی هم برای غرفه بوده، تا اینکه تصادف کردی. نگرانت بودم. حامد گفت به زودی تو رو میبینه. من اصلا نمیدونستم ماجرا چیه! گفتم "بپرس منم میتونم بیام؟" و اینطوری شد که من اولین جلسه هماهنگی غرفه بلاگها را اومدم. حدود 20 نفر دور یک میز نشسته بودند که هیچ وجه شباهتی به هم نداشتند، بجز بلاگ نویسی. بعضی ها درباره بعضی موضوعات، اختلافهای اساسی هم داشتند ولی همه دور یک میز بودند؛ درباره یک غرفه حرف میزدند و چه ایده هایی! کارهایی که میخواستیم تو غرفه انجام بدیم بی نظیر بود. ارائه، پرسش و پاسخ، webcam آنلاین و و و و...
جلسه هماهنگی دوم از راه رسید، چند روز مونده بود به افتتاح؟ یادم نیست! دو روز؟ سه روز؟ آه آره! اون سه‌شنبه‌ای بود که عید فطر نشد. جمعه نمایشگاه افتتاح میشد و هنوز درست به تو نگفته بودند که غرفه چگونه است. قرار بود یه مستطیل 100 متری باشد که دو طرف آن راهرو است. با یک ویدئو پروجکتور و کامپیوتر و اینترنت با پهنای باند زیاد و ... چه وعده هایی!
من نمیخواستم غرفه دار باشم. اشتباه تایپی هم نیست! نمیخواستم غرفه دار باشم. ولی وقتی از من پرسیدی کی میتونم بیام نتونستم بگم "نه" گفتم "جمعه و شنبه" و من غرفه دار شدم.
پنجشنبه بود. هنوز به من زنگ نزده بودی، قرار بود بهم زنگ بزنی و بگی کی کارتمو ازت بگیرم. زنگ زدی و گفتی اگه میتونم بیام نمایشگاه و به بچه‌ها تو غرفه کمک کنم. من که کسی را نمیشناختم ولی اومدم. البته اون شب واقعا کار مفیدی نکردم (بجز گرفتن چندتا عکس) ولی با چند تا از بچه‌ها آشنا شدم. هرچقدر که من اون شب کاری نکردم، نیما و سامان (گردون) کلی اینور و اونور دویدن و برای غرفه بی در و پیکر 150 متری بلاگرها در و پیکر جور کردن. یادته؟ اوخ نه! یادت نیست، نیما و سامان اونجا بودن، منم نبودم... صندلی ها رو تازه 4 صبح جمعه به ما داده بودن... سامان اون شب همش نگران این بود که بلاگین رو آپلود نکرده. من خوش خیال رو ببین که بهش میگفتم بابا فردا صبح از همینجا آپلودش میکنی. جدا که خوش خیال بودم.
جمعه بود. ما چهار تا تیکه دیوار داشتیم و چند تا میز و صندلی؛ نه برق ، نه تلفن، نه کامپیوتر، نه ویدئو پروجکتور و نه دسترسی به اینترنت. بازم خدا خیرش بده آقای الو کارت را که بهمون کامپیوتر داد. کلیک آسان هم تلفن داد، ولی از برق که قرار بود از نمایشگاه باشد؛ خبری نبود! کلی آدم تو غرفه بود، در حالی که ما هنوز برق نداشتیم! ویدئو پروجکتور هم نبود. اینترنت هم که... اصلا مگه نمایشگاه وب و وپ، اینترنت هم میخواد؟
شنبه بود. از اینترنت خبری نبود. میهن هوست یه ویدئو پروجکتور برامون آورد، هرچند که به کارمون نیومد. ولی بالاخره زحمت کشید. میزگرد ادبی گروه والس برگزار شد. کلی با دوربین بازی سر به سر امیر عظمتی گذاشتم! آخه دلش نمیخواست ازش عکس بگیرم.
یکشنبه بود. من پیشتون نبودم، تو همین یه روز دلم برای همه تنگ شده بود. برای همه کسایی که تو غرفه بودن... چه غرفه دار چه بقیه صاحابهای غرفه (بلاگ نویسهایی که غرفه دار نبودن)
دوشنبه بود. اومدم نمایشگاه، در حالی که اصلا قرار نبود بیام. میخواستم ببینم اسپ سوار تو ارائه اش چی میگه. که البته ارائه برگذار نشد. چون اصولا کسی اون موقع تو نمایشگاه نبود! کلا نمایشگاه سوت و کوری بود.اکثر مراجعه کننده های نمایشگاه یا تو غرفه بلاگ نویسها بودند یا برای غرفه بلاگ نویسها اومده بودن نمایشگاه. و ما هنوز دسترسی به اینترنت نداشیتم!
و اما امروز. اختتمایه. اومده بودم با بچه‌ها خداحافظی کنم. آخه به این راحتی نمیشه این آدمها رو که هرکدام هزار جور مشغله دارند دوباره دور هم جمع کرد. ارائه داشتیم، جایزه داشیتم، یه بلاگ‌نویس کوشولو داشتیم، یه بلاگ‌نویس مسن داشتیم... همه جور آدمی اونجا پیدا میشد. حتی آدمی که فرق پلاک و بلاگ رو ندونه! ما آدمها رو فیلتر نمیکردیم.
بعد چراغهای سالن خاموش شد و کار نمایشگاه عملا تمام شده بود. دسترسی اینترنت هم که اصولا بیخیال شده بودند.
رفتیم برای اختتمایه که کاش نمیرفتیم!
یه مشت حرفهای صد من یه غاز! یه مشت آدمهای کم سواد و بی ربط به وب. یه مشت ... جون کندن هاش از ما بود، تقدیرش برای دیگران موند. از اونهایی که حتی به خودشون زحمت نداده بودند غرفه خودشون رو پر کنند تقدیر کردند. ولی به ما یه "خسته نباشید"، یه "دست مریزاد" یا یه "خدا قوت" هم نگفتند. اصلا نگفتند که همچی کسانی هم بوده‌اند. تشکر کردن سرشون رو بخوره! کم مونده بود بهمون بد و بیراه هم بگن! کم مونده بود؟ فکر کنم عملا گفتن! برای همین عصبانی شدیم؟ مگه نه؟... میدونی؟ آدم حس میکنه ازش سواستفاده شده! فقط میخواستن ما بازدید کننده نمایشگاه رو براشون زیاد کنیم؟ بگو که اینجوری نبوده!
حق ما این نبود.
حق ما این نبود.
حق ما این نبود.
ولی آخرش رو خوب تموم کردیم.
ممنونم
از تو تشکر میکنم، برای همه دوستای خوبی که تو نمایشگاه پیدا کردم. ازت تشکر میکنم برای لحظه لحظه خوشی‌هایی که تو این نمایشگاه داشتم.
طاهری عزیز... تشکرها، تقدیرها، لوحهای تقدیر، نمایشگاه‌ها، کله گنده ها، دولتها و حکومتها می‌آیند و میروند. "فقط آدمها هستند که برای آدم باقی می‌مانند.*"

ارادتمند،
جوتی
------
*اگه غلط نکنم آنتوان دوسنت اگزوپری (خالق شازده کوچولو) اینو گفته بود.
حاشیه : فکر کنم به خانواده رجبی هم بخاطر زحماتشون یک سکه بهار آزادی داده باشند!


نخیر!
امروز بلاگم رو آپدیت نمیکنم.

تا عبرت باشد تو را و جمله بندگان را...
گویند که یکی از بندگان خطاکار پریشان روزگار فیش غذا به امید اجابت بسوی آقای سلف دراز کرد، آقای سلف فیشش بستاند و غذا به او بداد؛ کوبیده کباب. و او مردد بود که این غذا بلعیدن تواند یا خیر. پس به خود گفت "همانا خوردنی، مردنی نباشد." پس اولین قاشق را بلعید و در گلویش گیر کرد و ماست خرید و یک نوشیدنی. (حتما بدون الکل بوده، مثلا از این آب پرتقالها که روش نیم متر کف داره) آنگاه با عزمی جزم و تلاشی بی مانند کوبیده کباب را ببلعید، تا ته!
آنگاه حالش به مرور تغییر کرد و دلش به درد آمد و سرش به سنگ! یک دست بر دل بگرفتی و دیگری بر سر که شاید دردشان کمی آرام گیرد از اثر شفابخشی همچون دستی؛ البته "تیکه صاف و تمیز تو دست اون چیکار داره؟ پس کجاست؟ اونطرف!"
القصه دچار حالی آشنا شده بود(از همین حال بی تربیتی ها!) و بدانست که دیگر دانشگاه محل ماندن نیست، پس به استاد بگفتی و از دانشگاه برفتی و در این فکر بودی که در توالت ترمینال گلکاری(استفراغ سابق!) کند. اما قبل از رسیدن به ترمینال (همان نزدیکی های دانشگاه) وضع قمر در پلنگ شد! به گوشه ای شد و اندک گلی بکاشت و دیگر بار بسوی پایانه روان شد.
به پایانه رسید و صبر دلش نیز سر رسید و همانند ماهی تیر انداز محتویات خوشبو و زیبای معده را که در زیبایی همتای ماه شب چهارده بود به بیرون پرتاب کرد ولی وی بدون توجه به آنچه پیش آمده بود به راهش ادامه داد! گرچه جناب معده هم کم نیاورد و دیگر بار تیر اندازی بکرد و او نیز با تلاش به راه ادامه داد.
با عینک و کاپشنی گلکاری شده، رخی سفید و سبیلی رنگ وارنگ، از جلوی چندین عمله، چندین دانشجوی پسر، چندین دانشجوی دختر و چندین راننده اتوبوس و مینی‌بوس و بوسهایی در سایزهای دیگر رد شد؛ تا سرانجام خود را به مقصد برساندی و با خیال راحت بقیه معده را نیز خالی کرد...
آن روز را با پژو به تهران برگشتندی، جلو دربست!
نتیجه گیری : اگر فیش کباب 100 تومانی را پاره نکنی، جان از تن برود و مال از جیب و آبرو از ناکجاآباد!

امضا : کسی که از این نوشته چندان خوشش نیامده ولی حالش اینقدر خوب نیست که بتونه ویرایشش کنه.


آهاااای! جماعت! من امروز نمایشگاه نبودم، گزارش و عکس میخوام! کجاسسست؟
خبرنامه غرفه
حتما ببینید.
مذهبتون رو شکر!
"آقا... ونک!"
"خانوم... ونک!"
"آقا ما داریم از سرما یخ میزنیم! آقا ببین من چقدر سردم شده! آقا اینجا داره برف میاد... آقا خواهش میکنم ما رو تا ونک برسونین... دستم بی حس شده! آقااااا..."
سلام بابایی
اولین برف امسال بفهمی نفهمی منو به دردسر انداخت. اگرچه برف رو خیلی دوست دارم ولی بالاخره باید میرسیدم خونه! خانومهای راننده که اصلا به خودشون زحمت نمیدادن سرشون رو بچرخونن ببینند این بدبخت کیه که تو سرما وایساده. آقایونم که بعضی هاشون اصلا محل هاپو بهم نمیذاشتن، بعضی ها باحال بودن و میگفتن که ما تا فلانجا میریم، بیا تا اونجا برسونیمت... البته من میخواستم برم ونک! "نیایش" چندان هم بدردم نمیخورد.
خلاصه اینکه از نمایشگاه تا ونک دقیقا دو ساعت تو راه بودم!
خیلی تعجب کردم که مردم شیشه های ماشین رو کشیدن بالا و هیچ توجهی به بقیه نمیکنند. چون زیادی تعجب کردم، مثل دیوونه ها بیخودی میخندیدم!
امروز ایشون اومدن نمایشگاه و من موفق شدم زیارتشون کنم! البته زیاد نموند، ولی کاچی به از هیچی!
شاید بازم امروز یه چیزایی بنویسم، ولی فعلا که مغزم رفته مرخصی(البته همیشه همینجوریه)

ارادتمند منجمد شده شما که از یخ زدن لذت میبره ولی از خیس شدن بدش میاد،
جوتی

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم
برق غرفه که رفته بود! طفلکی کافه بلاگی ها فکر کردن یکی از کتری برقی هاشون مرخص شده، که بعدا معلوم شد مشکل فقط از برق رفتگی موضعی(!) بوده. وقتی برق درست شد کافه بلاگی ها ما رو بستن به چایی و نسکافه.
اینترنت بیسیم بخوره تو سرشون! یه خط تلفن درست حسابی نبود حداقل dialup وصل بشیم اینترنت. البته دست آخر فکر کنم یه یک ساعتی اینترنت بی سیم راه افتاد.
الو کارت بهمون یه کامپیوتر داد. قرار شده ویدئو پروژکتور هم بده. گذشته از اینا خیلی آدم باحالیه، ازش خوشم اومد.
بچه های گردون خیلی خیلی خیلی زحمت کشیدن برای غرفه؛ واقعا خسته نباشند. طاهری هم که جای خود دارد.
منم که کاری بیشتر از آشغالانسی(!) ازم بر نمیومد. از چپ و راست تبلیغ میریخت تو غرفه، منم میریختم تو سطل آشغال. البته بعضی وقتها هم میزها رو تمیز میکردم! تازه بابایی، کجاشو دیدی! ظرف شستن هم بلدم!
نکته کنکوری: اگه کسی هست که میخواد تو غرفه بلاگرها تبلیغ کنه، زودتر یه ویدئو پروژکتور برسونه که برا ارائه ها شدیدا لازمش داریم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!

با پاهایی که درد میکنند و چشمهایی که قیلی ویلی میروند،
جوتی
عکس : عکسهایی که میلاد از نمایشگاه گرفته اینجا ببینید.
عکسهایی که من گرفتم تحویل محمدرضا طاهری شد.
عکسهای امیر عظمتی را هم اینجا ببینید.
لینکهای مرتبط :
شب قبل و روز اول غرفه وبلاگ نویسان
اندر احوالات نمایشگاه وب، روز اول
اولین جشنواره بین‌المللی وب، وپ و نشریات الکترونیک
نمایشگاه


نمایشگاه وب، وپ و غیره امروز افتتاح میشه. بلاگنویسها هم یک غرفه 150 متری دارن. شما هم اگه بلاگ مینویسید حتما یه سر به نمایشگاه بزنید.
نمایشگاه بین‌المللی، سال میلاد، طبقه دوم.

بدون عنوان
سلام بابایی
یادم نمیاد که از اعتماد کردن به احساسم ضرر کرده باشم. البته ممکنه دلیلش این باشه که همه مواردی که این اعتماد باعث ضرر شده تو حافظه بنده تحریف شده! کلا حافظه من (برعکس احساسم) جنس چندان قابل اعتمادی نیست. از اون طرف هم حداقل یک مورد یادم میاد که به احساسم اعتماد نکردم و ضرر کردم. خوب اینم میتونه به همون تحریف ربط داشته باشه.
جالبی احساسم اینه که تو همه کاری سرک میکشه! نه تنها در مورد اینکه به فلانی اعتماد بکنم یا نکنم نظر میده، در باره برنامه نویسی هم نظر میده! امروز برگشته میگه اینکه بگی class از Property و متد و event تشکیل شده غلطه! من بیچاره مجبور شدم کلی msdn زیر و رو کنم تا دست آخر بفهمم که بعله :
Classes are made of fields, properties, methods, and events. Fields and properties represent information that an object contains.
نمیدونستم vb به این متغیرهای Public که تو class درست میکنیم میگه field.
واقعا که گاهی چه چیزهای رو نمیدونم!

ارادتمند همیشگی،
جوتی

غرفه وبلاگرها
اجالتا تا سایت رسمی غرفه بلاگ‌نویسها تو نمایشگاه وب، وپ، فیلتر کردن محتوای فارسی و غیره نرفته رو آنتن، گزارش طاهری عزیز را بخوانید.
هودر : نامزد برای مجلس هفتم
آقای "سردبیر:خودش" بعد از عمری زندگی مشترک حالا تصمیم گرفته بره نامزد مجلس بشه! اولین سوال اینه که قراره نامزد کجا باشه؟ تهران؟ تورنتو؟ بلاگها؟
البته قاعدتا صلاحیتش تایید نمیشه. ولی اگه بشه، چی مییییشه! کلی میخندیم!

آسانسور
آسانسور ما هم ماجرایی داره! هر چند روز یه بار میره مرخصی. تازه بعدش هم از ما پول میگیره که من کار نداشتم و بیکار بودم و بیمه بیکاری و از این جور صحبتها.
ایشون هنوز درست نمیتونن بالا پایین برن، اما برا من زبون در آوردن و حرف میزنن: "لطفا مانع بسته شدن در نشوید"، "پارکینگ اول"، "طبقه پنجم" و ... پیش خودم فکر میکردم همینشم بد نیست، حالا اگه چند روز یه بار میره مرخصی(اونم با اضافه حقوق)؛ حداقل برامون یکم شیرین زبونی میکنه و طبقه را هم اعلام میکنند که خدایی نکرده عوضی نریم خونه مردم!
امروز دیدم سرکار خانم آسانسور طبقه را هم 4 ، 5 تا اشتباه کرد! طفلکی معلم مهدکودکش خوب نبوده، برا همینه که شمردن رو خوب یاد نگرفته... امان از این معلم ها

جوتی
حاشیه : این کی را میوفته بالاخره؟

خ...ا...ک...
ما از اون قدیم ندیما مشتری خاک بودیم و هستیم و احتمالا خواهیم بود.
با این سه تا عکس خیلی حال فرمودیم. مخصوصا با توضیحات عکس سومی.
این را هم حتما بخوانید.

جوتی

عید شما مبارک

دزد پر روو
یک شرکت محترمی، مقدار زیادی مهندس*ساعت هزینه میکنه تا یه نرم افزاری درست کنه. بعد یک جناب cracker میاد و مقدار زیادی وقت صرف میکنه تا اون برنامه را برای عموم رایگان کنه.
بعد یه مشت آدم ... تو بازار ... وقتی میخوان برای اینکه حاصل کار یه عده دیگه رو برای آدم روی CDکپی کنند، که سر جمع برایشان 500 تومان خرج بر میدارد قیمتهایی میدن که آدم شرمش میشه اونو بگه! چه برسه به خودش!
برای کپی کردن CD میخواد 70هزار تومان بگیره!

جوتی


کار فوق‌العاده ایه که یه کسی مثل محمد علی ابطحی بلاگ شخصی بنویسه.
لینکش رو تو سایت آرشی پیدا کردم.

بودن یا نبودن...
اگر یک دکه روزنامه فروشی، شکلات hobby نداشته باشه؛ آدم برای چی باید روزنامه هاشو بخونه؟
برنامه‌نویسی
درس اول : یک برنامه کامپیوتری حتما خط به خط اجرا میشود. و خط اول نمیتواند از نتیجه خط دوم استفاده کند.
درس دوم : در برنامه‌نویسی، قانون، قانون است! ساختار دستورها قابل تغییر نیست.
واقعا فهموندن این دومی یه مقداری سخته! میگم "باید متغیر رو اینجوری تعریف کنی" میگه: "چرا؟" میگم "چون این قانونه" میگه "چه بد! من دوست دارم اونجوری بنویسم."
یا من زیادی قانون‌مدارم، یا اینا زیادی آنارشیستن! ولی خیلی باحال بود، من بهش VB درس دادم ولی اون متغیر رو با ساختار C تعریف کرد. حالا خوبه تو عمرش یه تیکه کد C هم ندیده بود!

جوتی

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org