جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

امسال در کل بد نبود. خوب هم بود. پسرفتهام کم نبود، پیشرفتها هم هکذا...
فردا اولین روز سال جدید است. سال نو، بهار نو و سرآغاز آغاز.
باز هم میشه از اول شروع کرد، همیشه میشه از اول شروع کرد.
به قول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیری...

کارت تبریک عید فرستادن برای من همیشه کار سخت، اما لذت بخشی بوده...
فردا...
چون فعلا باید برم سبزی پلو ماهی رو دریابم!

در آستانه سال جدید،
جوتی شیکمو شما!


شما یک دوربین عکاسی خریده اید.
اگر بعد از حدود شش ماه، هنوز جعبه دوربین روی میز است؛ شما یک آدم تنبل هستید.
اگر بعد از حدود شش ماه، اجزای جعبه در نقاط مختلف میز پیدا می‌شود؛ شما یک آدم شلخته هستید.
شما جوتی هستید اگر و تنها اگر هر دو شرط بالا را داشته باشید.

خونه تکونی
سلام بابایی
در راستای اینکه آدم تا یه جایی رو نتکونه، عید نمیشه، یا اگر هم بشه چندان حس و حال عید بودگی به آدم دست نمی‌ده. امروز داوطلبانه اقدام به شستن حمام فرمودیم! واقعا که کار لذت بخشیه. البته فقط نزدیک عید.
میدونی... انگاری که وقتی آدم خونه‌ای که توش زندگی می‌کنه تمیز میکنه، یه جورایی دلشم تمیز میشه... فردا باید اتاقم رو تمیز کنم، خداییش از شستن حموم سختتره!!
راستی بابایی شما یادتون می‌آید اولین سی‌دیی که گرفتین چی بود؟ من یادم میاد! نه تنها یادم میاد، الان هم دارمش! تاریخ دایرکتوری های روی سی‌دی مال آگوست 98 است. یادمه که اون موقع هنوز خودمون درایو سی‌دی نداشیتم! هاردمون هم پر شده بود، برای همین می‌خواستیم هارد رو ببریم یه جا که برامون روی سی‌دی کپی کنه. اولین مغازه کامپیوتری که رفتیم نتونست این کار رو بکنه، آخه اونها هم تازه writer خریده بودند و چم و خمش رو یاد نگرفته بودند. مغازه دومی، با وجود اینکه این یکی از اولین سی‌دی هایی بود که write میکرد؛ از پس کار خوب بر اومد.
اون مغازه دومیه، اسمش "بایت" بود. پارسال بایت گیم نت شد و بعد هم بلاگ نویس شد و حالا هم داره نم نمک از ایران میره.
خوب از همون موقع، من هفته ای چند ساعت وقتم رو تو بایت میگذروندم، اونجا می‌تونسم آدمها رو ببینم! میدونی؟ تو زندگی یه کسی که همش پشت کامپیوتر میشینه این بزرگترین خلاء است. آدمها... بعد از اینکه چند ساعتی پشت کامپیوتر می‌شینم، بعد از اون چند ساعتی که به مونیتور خیره می‌شم و تنها صدایی که می‌شنوم صدای تکراری آهنگهای تکراریه... اون موقع شنیدن صدای آدمها... آدمهایی که میتونن بخندند، میتونن گریه کنند، میتونن دوست داشته باشن و میشه دوستشون داشت... احساسهای آدمها، علاقه های آدمها و حتی اشتباه هاشون... سر و ته جمله از دستم در رفت! ولش کن اصلا! زیادی احساساتی شدم. همیشه وقتی بدنم خسته میشه اینجوری میشه! اگه خواستی حسابی عاشقت بشم، اول یه کار کن حسابی خسته بشم بعد یه نمه لوسم کن! باور کن چنان خر میشم که دیگه از دستم راحت نمیشی!

پسر/دختر عزیزتون که اصلا نمی‌دونه تو این نامه چی نوشته،
جوتی
پی‌نوشت: اصلا حرف سی‌دی رو پیش‌کشیدم که بگم اولین برنامه‌ای که نوشته بودم رو روی اون سی‌دی پیدا کردم و کلی احساسات نوستالوژیک و این جور چیزا... تاریخ فایل exe فکر کنم 96 بود!


بعد از اون همه گلوپ گلومپ، صدای Handshake مودم واقعا صدای دلنشینی بنظر می‌رسه!
بعضیها (من اسمشون رو نمی‌گم که آبروشون نره) رفتن پیش دوست جونشون و من رو دودر کردند!


تق! تلق! توق!
تولوق! تی تق توق تیق!
بوووووووووووووووووم!
و این است چهارشنبه سوزی!
خداییش چهارشنبه سوزی فعلی خیلی از چهارشنبه سوری سابق بهتره. اصلا از رو آتیش پریدن که کیف نمیده! آدم باید بمب منفجر کنه!
امیدوارم امشب خوش بگذره و کسی من رو بجای بمب منفجر نکنه!
عجالتا که سرم درد میکنه!!! سردرد؟ اونم امروز؟

جوتی


برای ثبت در آرشیو:
آمار Redirect برای جزوه، پس از دقیقا یک سال : 2621
آمار IIS Log : بین 20 تا 100 هیت در روز
بازخورد (هر email ، افاضات و ... ای در باره جزوه) : تقریبا صفر!


- آقای فلانی! شما بازداشتید.
- بنده؟
- بعله! شما دزدی کردی.
- بنده؟
- بعله! شما تو کرج به یه خونه دستبرد زدی.
- جناب قاضی من چهار سال میشه که کرج نرفتم!
- دهه! فکر کردی! یه شاهد ماشین تو رو دیده!
- آخه جناب قاضی! من تا سر کوچه هم نمی‌تونم برم! چه برسه به کرج!
- به جرم سرقت در تاریخ فلان... محکوم به ده سال زندان! ببریدش!
- آقای قاضی فقط یه اشتباه کوچیک شده! تو این تاریخی که شما می‌فرمایید من هنوز ماشین رو از کارخونه نگرفته بودم!
- اگه گرفته بودی که اعدام بودی! ببریدش!

جوتی
توضیح : یکی از فامیلامون رو بخاطر دزدی با ماشینش، در تاریخی که ماشین هنوز تو خط مونتاژ کارخونه بوده بازداشت کردن! خداییش پلیس ما نظیر نداره!

عجب برفی!
خیلی خوب شد برف اومد! من اصلا آمادگی بهار رو ندارم. اصلا دلم نمی‌خواد بهار بشه! اصلا حال و حوصله متحول شدن ندارم.
گوسفندی بالای درخت
سلام بابایی
امروز بدجوری کرج برف اومده بود! از وقتی از خونه اومدم بیرون حدس می‌زدم که تو جاده برف اومده باشه؛ ولی با وجود این باز هم وقتی بخاطر بی حرکت ماندن اتوبوس از خواب ناز بیدار شدم از دیدن این همه برف تعجب کردم!
من عاشق برفم! واقعا تخصص فوق العاده‌ای تو بهم ریختن همه دنیا داره! یه مینی‌بوس سعی می‌کرد از یه سر بالایی بره بالا؛ و عجب پشتکاری داشت! مثل اون مورچه معروف که شونصد بار افتاد ولی باز هم تلاش کرد، این هم هی نصف راه رو می‌رفت و لیز می‌خورد می‌اومد پایین! منم که تازه از خواب بیدار شده بودم و از دیدن برف کلی شاد روان شده بودم هی تشویقش می‌کردم "برووو! تو می‌تونی! برووو!"
بعد از اینکه اون مینی‌بوس رفت بالا یکم راه باز شد و ما هم یکم رفتیم جلو، جلوتر که رفتیم یه گوسفند دیدم که روی شاخه یه درخت نشسته بود! واقعا تعجب کردم! به بغل دستیم نگاه کردم که ببینم او هم به اندازه من متعجب شده یا نه؟ که متوجه شدم ایشون در خواب ناز (حتی نازتر از خواب خودم) بسر می‌برند! واقعا اون گوسفند برای چی رفته بود بالای درخت؟ دوباره نگاهش کردم، دیدم داره "بع بع" میکنه! هم خنده ام گرفته بود، هم تعجب کردم! یکم که بیشتر فکر کردم دیدم هیچ جور امکان نداره که یه گوسفند بره بالای درخت! بیشتر که دقت کردم دیدم این گوسفند به طرز عجیبی رنگش مشکیه و وقتی باز هم دقت کردم دیدم اونجا هیچ گوسفندی نیست! اونها دوتا کلاغ تپل مپل بودن!
تو عوارضی که ماشین نگه داشت، کاملا از عالم هپروت اومده بودم بیرون. یه صحنه‌ای دیدم که شدیدا دلم می‌خواست دوربین همراهم می‌بودندی که یه عکس بگیرم. یه آقای دستفروش درحالی که یه کیسه پلاستیک روی سرش کشیده بود دستش رو با حرارت اگزوز یه اتوبوس گرم می‌کرد! عجب عکسی می‌شد! کلا مردم از دیدن تفلونکی بودن بقیه خیلی لذت می‌برند. شاید چون باعث میشه احساس خوشبختی کنند!
بعد از چند دقیقه دیدم یکی داره بیرون اتوبوس بال بال میزنه! راننده دربدر اتوبوس بود که پشت در مونده بود و هیچ کس نمی‌رفت در رو باز کنه. منم بغل دستیم رو از خواب بیدار کردم فرستادم در اتوبوس رو باز کنه! اوه بابایی اینجوری نگاهم نکنید! اگه میخواستم خودم بروم هم او باید بالاخره بیدار میشد. آخه من کنار پنجره نشسته بودم.

خوب دیگه بسه! زیادی پر چونگی کردم
همیشه دوست داشتنی شما،
جوتی
حاشیه : دشت سبز، وقتی روش برف بشینه یه چیزی میشه شبیه ماست و خیار! البته حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم برانی خیلی خوشمزه تره! پس دشت سبز وقتی روش برف بشینه یه چیزی میشه تو مایه‌های برانی!

موتور جستجو یا گوی جادو؟
وقتی شما در گوگل بدنبال کلمه x بگردید، گوگل بدنبال صفحه اینترنتیی خواهد گشت که کلمه x در آن باشد. به همین راحتی!
وقتی در گوگل بدنبال [سایت فارسی] بگردید برای شما لیست صفحه‌هایی را خواهد آورد که در آنها کلمه‌های "سایت" و "فارسی" وجود داشته باشد. نه سایتی که فارسی باشد. گوگل معنی لغتهای "سایت" و "فارسی" را نمی‌داند.
در ضمن این صفحه ها احتمالا شامل صفحه‌هایی نیز می‌شوند که کلمه "سایت" بالای آن نوشته شده و کلمه "فارسی" پایین آن! اگر می‌خواهید گوگل یک عبارت خاص را برای شما پیدا کند، بصورتی که کلمه‌های آن پشت سر هم آمده باشد، باید از کوتیشن استفاده کنید. مثلا "ویژوال بیسیک"

جوتی
حاشیه : اگر می‌خواهید بدانید چرا فکر کردم لازم است اینها را بگویم یه سری به اینجا بزنید. اگر هم نمی‌خواهید بدانید باز هم یه سر بزنید! من هر وقت دلم می‌گیره یه سر بهش میزنم که سر حال بیام!!
حاشیه 2 : از همه ویزیتورهای عزیز، بخاطر اینکه به کلمه‌های کلیدیی که search کرده اند میخندم پوزش می‌طلبم. ویزیتورهای عزیز هم اجازه دارند در عوض به نوشته‌های من بخندند!


سلام بابایی
این روزها دارم خودم رو می‌کشم اینقدر از عکس حرف می‌زنم. بالاخره هر چیزی یه دوره‌ای داره! چند وقته تو فکر اینم که یه فوتوبلاگ یا یه چیزی تو این مایه ها برا خودم درست کنم و هر چند وقت یه بار چند تا عکس توش آپلود کنم. آخه هر عکسی رو نمیشه تو عکس‌بلاگ آپلود کرد.
راستی! گفتم عکس‌بلاگ!
حامد این عکس را به wallpaper های سایت محترم axblog.net اضافه کرد.
عجب جمله‌ای!
این عکس ماجرای جالبی داره، همینطور که با رهام و محمد (پرپروازدات‌کام) قدم می‌زدیم یه بارکی نشستم و دوربین رو گذاشتم روی زمین و بدون هیچ تنظیم خاصی این عکس(دیگه حال ندارم لینک بدم! همون عکس که قبلا بهش لینک دادم) رو گرفتم. دیدم بد چیزی نشده. برای همین وقتی محمد و رهام داشتند برای اینکه خودشون رو غرق بکنند یا نه چونه میزدند شروع کردم به تمیز کردن گوش‌ماهی‌ها و جدا کردن چوبها و آشغالها از اونها که خیر سرم یه عکس تر و تمیز بگیرم. بعد از کلی زور زدن بالاخره سه تا عکس گرفتم. وقتی اومدم خونه دیدم همون اولی از اون بعدیها خیلی بهتر شده!
نتیجه گیری اخلاقی : بهتره انسان زیاد طبیعت رو انگولک نکنه!
نتیجه گیری شخصی : بهتره من به هیچ چیز دست نزنم. چون گند می‌زنم بهش!

جوتی
توضیح واضحات : کج بودن افق در عکس هیچ ربطی به عکاس نداشته و مربوط به کج بودن زمین است!

سوا کن، جدا کن، پول نداری بلند کن!
می‌گفت: در این روز مردم به خیابانها می‌روند، بستگان و دوستان خود را می‌بینند و با هم کمی پیاده روی می‌کنند. وقتی ظهر می‌شود دور هم غذایی می‌خورند و پس از آن به خانه هایشان می‌روند.
در این روز سبزه گره نمی‌زنند. این روز سیزده بدر نیست.
بگذریم.
بعد از اون مسافرت، این دانشگاه رفتن هم مزه داد. تو این هفته تقریبا هر روز حدود ساعت پنج صبح بیدار شدم. فکر کنم فردا سر درد داشته باشم. چون یکدفعه برنامه خوابم بهم می‌ریزه. امشب لابد ساعت 3 می‌خوابم و فردا ساعت 9 بیدار می‌شوم. البته بابایی، من در مورد همه چیز هم اینقدر ناز نازی نیستم، ولی خوابیدن خیلی مهمه! اصلا خواب شب، یک مساله ناموسی نیست که بشه به راحتی از کنارش گذشت!
این روزها بیخودی زیادی از کاما استفاده می‌کنم، انگار این هم به مشکل علامت تعجب اضافه شده!

جوتی
حاشیه : جهنم یخ زده، در عکس بلاگ
حاشیه 2 : من پارسال این موقع یه مطلبی نوشته بودم، توووووووپ! اگه نخونین از دست میدین! خودم که خیلی خوشم اومد ازش! کلی خندیدم.

اوووهووووی! خیابون هشتم کجاس؟
سلام بابایی!
من از شمال برگشتم. این بار کمتر از دفعه پیش بلا سرمون اومد. فقط وقتی می رفتیم اتوبوس تو تونل (همون دو کیلومتریه) خراب شد و نزدیک بود یه کامیون بیاد رو صندلی ها بشینه که وسط راه پشیمون شد. برام جالب بود که ماشین هلال احمر اینقدر زود به اتوبوس رسید. اونها با آمبلانسشون یه تعدادی از مسافرها رو از تونل خارج کردند که دود (یا به قول خودشون گاز) اذیتشون نکنه.
توضیحات بیشتر باشه برای بعد. فعلا فقط دلم ناهار میخواد!
این هم یکی از دویست تا عکسی که شمال گرفتم.

جوتی
حاشیه : یه یارو از اون ور خیابون داد زد، "خیابون هشتم کجاس؟" بهش گفتیم نمی‌دونیم. بعد بلندتر داد زد "اووووهوووووووییی! میگم بگو خیابون هشتم کجاس!؟"
حاشیه 2 : واقعا شما شاهکارین! وقتی بلاگ آپدیت میشه، هیتش کمتر از وقتیه که میگم تعطیله!

تعطیل شد
بلاگ جوتی در راستای مسافرت رفتگی، تعطیل موقت می‌شود. شما هم لطف کنید و در این چند روز (طبق معمول) خودتون رو به سایت ما داخل نکنید!

ارادتمند،
جوتی


اگه می‌بینی اینهمه دلم میخواد تو منو لوس کنی، اگه میخوام بهم محبت کنی، برای این نیست که تو محبت کردن را خوب بلدی. حتی به این دلیل هم نیست که تو آدم مهمی هستی. فقط به این دلیل است که "من" به محبت احتیاج دارم.
درسته! همه چیز فقط بخاطر خودم است ولی من این را به تو نخواهم گفت. من دارم به راحتی از تو استفاده می‌کنم. لغتش باید همین باشد: "استفاده". البته تو از این مساله ناراحت نیستی، چون فکر میکنی لطفی در حق من می‌کنی و از خود خواهی من خبر نداری. وقتی من حقیقتی را که می‌دانم به تو نگویم، خودت آنچه دوست داری حقیقت داشته باشد در فکرت ایجاد می‌کنی. شاید فکر کنی من به "تو" احتیاج دارم. شاید هم فکر کنی من به "محبت" احتیاج دارم. فکر می‌کنم اولی به فکر تو می‌رسد. آخه منم مثل همه آدمها فکر می‌کنم می‌توانم فکر همه را بخوانم و هیچ کس نمی‌تواند فکر من را بخواند.
راستی! چند روز پیش یه عنکبوت اومده بود تو اتاقم...

جوتی
حاشیه : هرگونه برداشتی از این متن کاملا آزاد است.

عکس بلاگ
عکس بلاگ هم که چه خوشگل شده امشب!
دزدی سایبر! آخه به این تابلویی؟؟!!!
حداقل دزدی بلد نبودن که دلمون خوش باشه یه کاری بلدن!!
لینک


سلام بابایی
تصمیم گیری های احساسی، انگاری تمومی ندارند. تنها عاملی که می‌تواند درست حسابی جلوی یه تصمیم گیری احساسی را بگیرد زمان است. گذشت زمان واقعا می‌تواند همه چیز را تغییر بدهد. پس یادم باشد که اگر خواستم یه نفر نتواند درست حسابی فکر کند نباید فرصت زیادی برای فکر کردن بهش بدهم.
حالا از اینها بگذریم من چطور با این سر درد بروم دانشگاه؟ از الان حالت تحوع(تهوع؟) دارم دیگه وای به وقتی سوار اتوبوس بشم.
راستی دیروز رفتم قرار بلاگ نویسها و موجودات جالبی دیدم، تنها وجه تشابهشون این بود که هر کدام یک سر و دو گوش داشتند.

ارادتمند،
جوتی
تشکرات : با تشکرات فراوان از جناب آقای آرشی.


سلام بابایی
لابد شما هم شنیدی که اون آقاهه می‌گفت "طبیعت تمایل داره تو به آرزوهات برسی"
امروز هم یکی از نمونه‌هایش را دیدم...
بابایی عزیزم، فعلا بمونین تو خماری! اگه قضیه جدی‌تر شد خبرتون می‌کنم.

ارادتمند همیشگی (تکراری) شما،
جوتی


این سایت پرشین دانلود جالبه! رایت کردن روی سی‌دی فکر جالبی بوده! خوشمان شد.
بلاگ جادوی ویژوال بیسیک(با*) هم مطالب خیلی مفیدی داره.

-------------------
پاورقی:
*با : بلاگش آباد


هرکس فکر می‌کند اسلام دین خشنی است باید امشب یه سر به مسجد فاز یک اکباتان بزند. البته فکر کنم خیلی جاهای دیگه هم مثل اینجا باشه!
حسابی رمانتیک شده!

آخرین و جدیدترین
باور کنید دو لغت "آخرین" و "جدیدترین" با هم خیلی تفاوت دارند.
مثلا وقتی بگیم این "جدیدترین" پست بلاگ منه، یعنی بعد از این پست مطلب جدیدی نفرستاده ام؛ اما احتمالا مطلب دیگری خواهم فرستاد. اما اگر بگوییم این "آخرین" پست بلاگ منه، یعنی هرگز بعد از این پست، پست دیگری نخواهم فرستاد.
به عبارت دیگر "جدیدترین" بودن افتخاری موقتی است. اما آخرین بودن افتخاری دائمی.
چرا اینجوری نیگام میکنی؟ اصلا مطلب مشکلی نیست! حتی یه بچه اول دبستانی هم اینها رو میدونه!
چرا دور و برت رو نیگا می‌کنی؟ دارم اینها رو به تو می‌گم!!

جوتی


سلام بابایی
تنها پسری که ساعت شش عصر روزی مثل امروز، که بعدش دو روز تعطیله، ممکنه برود سر کلاس کسی نیست جز جناب پسر/دختر شما، جوتی!
جناب مسوول کارگاه از اینکه شاگردهاش اومده بودند سر کلاس چندان خوشحال نبود، انتظار داشت ما دودرش کنیم، ولی از اونجا که این کار رو نکرده بودیم مجبور شد 15 دقیقه حرف بزنه! البته این نهایت لطفش بود که بیشتر از این حرف نزد ولی اگه نیم ساعت زودتر گفته بود کلاسش تشکیل نمیشه من خیلی راحتتر می‌اومدم تهران.
نمی‌دونم واقعا قراره این آزمایشگاه با همین نسبت پسر و دختر برگذار بشه یا نه! امیدوارم چندتا پسر دیگه هم تو کلاس باشند! این آقای مسوول کارگاه انگار روش نمی‌شد (یا...!!) به دخترها نگاه کنه و حرف بزنه برای همین فقط به من نگاه می‌کرد. حتی وقتی من از در رفتم بیرون داشت بازم به من نگاه می‌کرد و حرف می‌زد! بعد مجبور شد توضیح بده که این حرفها رو به همه کلاس زده...

از اتاق فرمان به من گفتن شام حاضر شده،
جوتی گرسنه تازه از راه رسیده شما.


شاید طرحی نو دراندازم! شاید یه بلایی هم سر فلک بیارم...
ولی فعلا در حد یه ایده خامه... خیلی خام. یه چیزیه تو مایه های اون کاسه ماست کذایی و دریا! نمیشه ولی اگه بشه، یه دریا دوغ میشه!
از من انتظار نداشته باش خوب بنویسم. خسته‌ام فردا هم کلاس دارم. باید فردا 4.5 صبح از خواب بیدار شم.
ایشالا همیشه باقالی پلو بخوری! ایشالا هر وقت دلت خواست پیتزا بخوری!
نپرس این اراجیف چیه! اراجیف، اراجیفه! دیگی چی و چرا نداره.

جوتی


به کنفرانس RSA سال 2004 یه سر بزنید، ضرر نمی‌کنید.

دیروز ماهیهای سرخ کوچولو رو توی تنگهای کوچولو کنار یه مغازه نه چندان کوچولو دیدم...
گزارش یک حذف و اضافه
سلام بابایی
حذف اضافه این ترم بصورت معجزه آسایی سریع انجام شد.
وقتی استاد کلاس ریزپردازنده آنتراک (زنگ تفریح سابق!) داد، چند کیلومتر(با تاکسی قاعدتا) رفتم تا به محل حذف اضافه برسم، البته نه اینکه فکر کنید تو دانشگاهمون تاکسی هست! نه! من انتظار دارم IQ شما بیشتر از این حرفها باشه! دانشگاه ما یه تیکه اش غرب شهر است و یه تیکه دیگه اش شمال شهر(بیرون شهر) است. خلاصه تا رسیدم اونجا رفتم سوله ورزشی انتخاب واحد. این سوله ورزشی ما موقع انتخاب واحد و حذف اضافه یکی از مجهزترین سوله های ورزشی دنیا میشه! توش هم پریز LAN هست، هم کلی کامپیوتر، هم بانک، هم بانگ و داد و فریاد، هم حلقه بسکتبال! خلاصه از شیر مرغ تا جون آدم رو در نیارن ول نمی‌کنن! ولی این بار (از اونجا که من نه میخواستم حذف کنم نه اضافه) خیلی راحت کارم انجام شد. بانک هم فقط دو نفر تو صف بودن! در حالی که موقع انتخاب واحد من یک ساعت تو صف بانک بودم! به قول دوپونت، از اونم بالاتر! یک ساعت تو صف بانک بودم.
خلاصه بعد از اینکه مبلغ زیادی بابت مهریه دانشگاه به حساب ایشان (این شیکمه یا خندقه!) واریز کردم، برگشتم دانشکده خودمون و به ادامه کلاسم هم رسیدم! فقط نیم ساعت از کلاس از دست رفت. این در نوع خودش یک شاهکار بود. ولی استاد هم شاهکار کرده بود! نمی‌دونم چطور تو اون نیم ساعت این همه درس داده بود.
عرض شود که بنده تصمیم گرفتم این ترم (بر خلاف دو ترمی که از کارشناسی گذشته) درس بخونم. ولی هنوز درست و درمون سر یک کلاس هم نرفتم!

ارادتمند همیشگی شما (و یه مشت دیگه از این تعارفهای همیشگی)،
جوتی

و اما فردا
حذف و اضافه، وسط کلاس! حالا کدوم رو دودر کنم؟
این که اصلا پرسیدن نداشت!

اندر احوالات ویژه نامه کذایی وبلاگ و ترجمه
درباره مراسم حرفی نمی‌زنم، اصلا هم شاکی نیستم! وقتی یه چیزی یک بار اتفاق می‌افته ممکنه اشتباه شده باشه، ولی وقتی برای بار دوم اتفاق افتاد، لابد رسمش همینه!
اما این ویژه نامه... همینی رو میگم که مجانی دادن... یه جورایی بووو میده!
باور ندارین؟ این تیکه را بخوانید (صفحه 19) :
"گفته می‌شود که نیویورکی ها و سان‌فرانسیسکویی‌ها، هر دسته ادعا دارند که شهرشان پایتخت وبلاگی دنیاست. همگی‌شان به اشتباه می‌روند.
این پایتخت، جایی نیست مگر تهران! بنا به اخبار رسیده در تهران، کافه‌ای افتتاح شده که نه یک کافه اینترنتی، بلکه یک کافه وبلاگی ست! به نظر می‌رسد، وبلاگ در ایران فقط یک تحرک و انقلاب مجازی نبوده و اینک نشانه‌های صنعتی شدن آن هم دیده می شود.

آنچه در سطرهای بالا خواندید، بازتاب تاسیس کافه بلاگ در سایتهای غیر ایرانی ست. این نوشته بخشی از پست وبلاگی جف جارویس است..."-- از ویژه‌نامه وبلاگ، دنیای کامپیوتر و ارتباطات،زمستان 82
مطلب ظاهرا هیچ ایرادی ندارد، حتی تا حدودی هم مشکلات را حل می کند و نشان میدهد که عبارت "تهران پایتخت وبلاگی جهان" از کجا آمده است!! (بگذریم از اینکه چطور یک نیم خط در یک بلاگ اینقدر جدی گرفته شده!)
اما وقتی مطلب اصلی (در وبلاگ جف جارویس) را بخوانیم(لینک مطلب). متوجه می شویم که Hoder در ترجمه بطور کامل حذف شده است! حتی به قیمت تعویض معنی جمله آخر! اول فکر کردم به دلیل مراعات مسائل سیاسی بوده است ولی دیدم یکی از مقاله‌های hoder(صفحه 68) در این ویژه نامه چاپ شده است. پس ربطی به سیاست بازی نداشه، که اگر داشت هیچ حرفی در هیچ کجای مجله از Hoder به میان نمی آمد.
چرا؟ چرا Hoder در این متن خاص حذف شده؟ البته من با جناب سردبیر:خودش چندان هم موافق نیستم ولی به هر حال خودم هم اولین وبلاگم (در بلاگ اسپات) را با استفاده از راهنمای Hoder درست کردم. به هر حال hoder بود که اولین راهنما را نوشت، هرچند که دیدش نسبت به بعضی از مسائل را نمی پسندم ولی حقش نیست که اینطور در ترجمه سانسور بشود! آن هم در ویژه‌نامه وبلاگها!!
وقتی مطلب آقای اروج زاده با عنوان "وبلاگ، دروازه ورود به دنیای سایبر"(صفحه 4) را بخوانیم مطلب بیش از پیش واضح می شود:
"هنگامی که در مهرماه سال هشتاد، نخستین اثر مکتوب فارسی درباره وبلاگ در ماهنامه دنیای کامپیوتر و ارتباطات چاپ می شد، انتظار گسترش وسیع و سریع این پدیده در میان کاربران ایرانی اینترنت (به طوری که در زمانی کمتر از دو سال به یکی از بارزترین ساخص های مهم و تاثیرگذار فضای اینترنت ایران بدل گردد) رویایی بیش نبود"
مفهومی که از این پاراگراف برداشت میشود این است که "گسترش وسیع و سریع این پدیده" مدیون چاپ "نخستین اثر مکتوب فارسی درباره وبلاگ" است. اگرچه آمارگیری هایی که در همین ویژه نامه نتیجه آن چاپ شده نشان می دهد "مطبوعات" نقش بسیار کمی در "گسترش این پدیده" داشته اند.
نمی دانم از مجموع این مطالب و وقایع، شما هم همان نتیجه ای را خواهید گرفت که امیر عظمتی گرفته است یا نه؟ در هر صورت فکر می کنم باید تا موضوع داغ است درباره سال بعد تصمیم بگیریم...

جوتی


اینم دوتا(!) از نظرهایی که درباره کد ویندوز داده شده. (انگلیسی(لینک از یک از دوستام که بلاگ نداره) و فارسی)

خبر خوش :
یه جایی از این بلاگ میشه SQL تزریق کرد. (امروز دیدمش و به حماقت خودم کلی خندیدم!)
خبر بد :
تا عصر درست میشه (با چند تا چیز دیگه)
نتیجه :
دوستان عزیز، تا عصر وقت دارید که اون سوراخ رو پیدا کنید و ازش استفاده کنید.

تکمیل: درست شد. البته حتما هنوز مشکلاتی وجود داره... همیشه یه مشکلی هست.

جوتی

پیامهای بازرگانی!
اخبار اتوماتیک از نوع دست دوم تهیه شده توسط نرم‌افزار هوشمند، محصول مشترک حامدبنایی و علی‌پرورش... حتی در سایت خودتان.

اخبار غیر اتوماتیک، تهیه شده توسط انسانهای هوشمند. محصول ناصرعزتی و تعداد زیادی آدمهای باحال؛ در پرسانیوز.

جوتی
حاشیه : در پایان عرض شود که اینجانب از همه جور اخبار بدم میاد! فقط برنامه کودک دوست دارم! چون تو کارتونها، آدمها حتی اگه مچاله بشوند و بمب اتم توی سرشون بخوره و قطار از روشون رد بشه و از بالا کوه پرت بشوند ته دره و این وسط زلزله هم بیاد، باز هم زنده میمونن! باز هم زندگی میکنند و باز هم امیدوارند. "امید" چیزیه که هیچ وقت تو اخبار پیدا نمیشه. من فقط برنامه کودک دوست دارم.


ارزش واقعی زمان (از دست ندین!)
لینک از Utopia


امروز استاد مدار الکترونیکی برای ما کاملا توضیح داد که چرا برای اقلیت "سد" وجود ندارد و سد فقط جلوی راه اکثریت است. وقتی یک مساله اینقدر علمی و اینقدر واضح باشه، دیگه مگه میشه آدم باهاش مخالفت کنه؟

جوتی
حاشیه : اگه نفهمیدین ماجرا چی بود، پیوندهای N-P و سد پتانسیل را در حدی که بتونیم از گوشت کوبیده تشخیصش بدیم برامون گفت.


این روزها آدمهای مسخره خیلی کم یاب شده اند! همش مجبورم خودم رو مسخره کنم.

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org