خدای من خیلی شوخ طبع و دوست‌داشتنیه، فقط گاهی شوخی‌هاش زیادی کارگری میشه!

میکرو کرنل خوبه ولی...

انگار تنها کسی که با عقیده پرفسور تننبام درباره سیستم عامل میکرو کرنل محض موافقه خود پرفسور تننبامه! سیستم‌عاملهایی که الان استفاده میشن (لینوکس و ویندوز) هر دو تا حدودی میکرو کرنل هستند و هیچ کدوم بطور کامل زیر بار میکرو کرنل شدن نرفتند. ظاهرا دلیل اصلی هم همون کم شدن سرعت و کارایی و این جور چیزهاست. این هم بخاطر جدا شدن ماژولهای مختلف از همدیگه و بیرون رفتن خیلی از بخشها (از جمله سیستم فایل) از کرنله.

جوتی
حاشیه : اگه هر روز همینقدر که امروز درس خوندم درس بخونم، تا آخر امرداد ممکنه این درسها تموم بشه!!

ریزپردازنده دیگه بسه! تا میان ترمش رو خوندم، البته اینها رو بلد بودم و تقریبا (نه تحقیقا) حذف شده. اصلا من همه چیز رو بلدم اصلا من خیلی کارم درسته! آآآآآآآآآآآآی‌ی‌ی‌‌ی‌ی‌‌ی‌ی نفس‌کش! تا بعد از ظهر می‌خوام تفریح کنم، یعنی بشینم سیستم عامل بخونم! جدا تفریح جالبیه.
اما اول!
باید برم ظرفها رو بشورم!

جوتی

این نظریه ماشینها چقدر کم بود! تقریبا تموم شد! مساله‌هاش هم آسون بود فقط یکم دقت می‌خواد. البته از این استاده بعیده که اینجوری آسون امتحان بگیره. ولی در کل آسونه.

سلوشن!

آن هنگام که من را دید، گل از گلش بشکفت! تو گویی که سلوشنی(solution) دیده باشد از برای پروژه‌های دانشگاهییش! سلامش در کوران توضیحاتش درباره پروژه گم شده بود. من؟ گویی ماشینی باشم اکسپرت(expert system) که تنها از برای انجام پروژه خلق شده‌ام.
و چنین بود که من را ES می‌دیدند و نه یک موجود زنده.
دوستان هم دانشگاهی محترم، اگر پس از اینکه پروژه دانشگاهی خودتان را برای من توضیح دادید، توی صورتتون بالا آوردم، از من دلخور نشید!

گیرم که آدم هم نباشم، حداقل یه موجود زنده که هستم؟
حقش نیست با من مثل یه ماشین رفتار کنید.

جوتی
حاشیه : حالا برم نظریه ماشینها بخونم! آخه زبانهاش میان‌ترم حذف شده.

اون روز که زلزله اومد، دروبینم رو گذاشتم تو کشو، زیر میز. پیش خودم فکر کردم اینجا جاش امنه، اگه سقف بیاد پایین چیزیش نمیشه. اگرم کف بره پایین که خوب دیگه کاریش نمیشه کرد.
از اون روز دیگه دوربینم رو از اونجا بیرون نیاوردم، اصلا حس عکاسی ندارم. نمی‌دونم چرا؟ خیلی وقته تو عکس بلاگ عزیز هم عکس آپلود نکردم... خیلی وقته اصلا عکس نگرفتم...

جوتی

کرم

این Cabir عجب موجود باحالیه! خیلی خوشم اومد! حالا موبالی بودنش به کنار، مهم اینه که از طریق تنفس منتقل میشه!! این BlueTooth جون میده برا منتقل کردن انواع و اقسام ویروس و کرم و تروجان فقط تصور کن آدم اگه یه تروجان رو موبایل یه نفر داشته باشه چه کارایی میشه باحاش کرد!!! حالا دیگه اگه موبایل همسایه عطسه کنه ممکنه موبایل شما هم ویروس بگیره!!
لابد چند وقت دیگه شرکتهای آنتی‌ویروس میگن "برای اینکه کامپیوترتون کمتر ویروس بگیره، اون رو کنار پنجره نذارین!"
البته تا بخواد با Bluetooth منتقل بشه شونصد تا سوال می‌پرسه ولی به هرحال، ایده خیلی باحالی بود من که کلی حال کردم.
نوشته آرشی درباره این کرم.
صفحه مربوط به این کرم در Symantec.

جوتی

درد و بلات بخوره تو سر هارون!

در راستای تمام شدن ترم و نزدیک شدن آغاز امتحانات پایان ترم و مسائل مربوطه، و در راستای اینکه ما خیلی به دروس این ترم مسلط می‌باشیم (به گور خودم خندیدم با این تسلطم!) و در راستای چندین چیز دیگه... ما امروز کتاب را باز کردیم و چندین ساعتی مشغول خواندن شدیم، البته تا همین اواخر نفهمیدیم که این کتابی که می‌خواندیم به کدوم درس ربط داشت ولی آخر سری تازه به صرافت افتادیم که آی بابام هی! این اصلا به هیچ کدوم از این درسهای این ترم ربطی که نداره هیچ، اصلا به دانشگاه هم ربطی نداره! حالا چی بود؟ "ماشاالله خان در دربار هارون الرشید" نوشته "ایرج پزشک‌زاد"!
البته تو این مساله که کتاب جالبی بود و اینکه ما کلی هم اینجا و اونجای کتاب خندیدیم و چه بسا گاهی هم قهقه زدیم شکی نیست! امیدواریم که بعد از امتحانها هم همینطور توان خندیدن داشته باشیم و آن هنگامی که کارنامه اعمال ما را به دیوار میزنند بتوانیم نمره‌هامان را با چشم راست بخوانیم! اصلا این نمره رو دیوار زدن خلاف سنته! باید نمره را یه جوری به آدم بدهند که آدم بتونه با دست راست یا چپ بگیره، نمره روی دیوار رو که نمیشه گرفت!
بابایی اصلا امروز جمعه است! و همانطور که قبلا کشف کرده بودم، جمعه تعطیل است پس می‌توانم درس نخوانم. اجالتا ما رفع زحمت می‌کنیم.

مغز قلم تعال بغلم،
جوتی

سلام بابایی
فردا آخرین روزیه که تو این ترم می‌رم دانشگاه. و از پس‌فردا رسما زمان آماده شدگی برای امتحانات شروع میشه. این ترم 15 واحد امتحان تو 6 روز دارم، که البته 9 واحد اون توی 2 روز اوله و جالبتر از همه اینکه دوتا درسی که بیشتر باهاشون مشکل دارم توی همین دو روزه!
چون آدم باید همیشه نیمه پر لیوان رو نگاه کنه، پس میشه اینجوری تصور کرد که خیلی زود از شر اون دوتا خلاص میشم! بعد با یه روز فاصله یه امتحان دیگه که چندان تسلطی بهش ندارم و بعد بیشترین وقت قبل از امتحان (دو روز) رو برای درسی دارم که اگه الان امتحان بدم نمره پاس رو به راحتی می‌گیرم (منظورم از الان دقیقا همین موقع شب، و با همین حال خسته از پیاده روی بود).
بابایی تو مدت امتحانات بیشتر درباره درسهام می‌نویسم(فکر کنم!)، البته می‌دانم که شما خیلی نگران درسهای من هستید و دلتان می‌خواهد لحظه به لحظه از پیشرفت من باخبر شوید.
در همین راستا باید خدمت شما عرض کنم که امروز فرق ترانزیستور و سیم را فهمیدم! کلا ترانزیستور چیز جالبی است که باعث می‌شود من شدیدا به یاد روزی که برای کنکور انتخاب رشته می‌کردم بیفتم. اگر یک روز خوب در زندگی من باشد و اگر یک تصمیم عاقلانه در زندگیم گرفته باشم، انتخاب کردن رشته کامپیوتر بوده! اگر برحسب اتفاق چنین غلطی می‌کردم که برق انتخاب کنم الان حتما به دلیل 52 ترم مشروط شدگی از دانشگاه اخراج شده بودم! واقعا در زمینه برق هیچ گونه استعدادی ندارم.

آنکه دیود را از فلش تشخیص می‌دهد،
جوتی

با ترانزیستورها هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم، ولی در کل کم کم دارم این مدار الکترونیکی رو درک می‌کنم. الان شدیدا دلم می‌خواد برم بیرون! اصلا این موقع روز که میشه شدیدا دلم میخواد برم بیرون...
درس خوندن باشه برای فردا. به این میگن دانشجوی خوب!
بابایی اینجوری بهم نیگا نکننین! هنوز ده دوازده روزی وقت دارم که 4 تا درس رو بخونم!

جوتی

سلام بر رییس بزرگ، بابالنگدراز
نامه امروز در چهار بخش تقدیم میشود.
اول، بنده امروز با دیودها به نتایجی رسیدم و موفق شدم آنها را از فلش(felesh با flash تومنی هفت صنار توفیر داره) تشخیص بدهم. فهمیدم که دیودها خیلی بدردبخور هستند، مثلا اگر آدم توی یه بیابان گرسنه مانده باشد می‌تواند با یک عدد دیود (ترجیحا بایاس مستقیم هم بشود) خودش را از گرسنگی نجات بدهد.
دوم، چند نفر از موجودات زنده که دلم براشون تنگ شده بود، دیدم.(آدمها همیشه بهترین و بدترین بخشهای زندگی من رو می‌سازند.) یک عدد فالوده خوردم، فالوده خیلی بهتر از دیود است! چرا تو دانشگاه درس فالوده سازی و فالوده خوری نیست؟
سوم، کم کم شرایط امتحان بر همه چیز غالب می‌شود. به قول یه شخص شخیصی "همیشه جنب و جوش دانشجوها نزدیک امتحانات زیاد میشه". البته اگه راستش رو بخواین من هرچی زور زدم نفهمیدم منظورش چی بوده! نمی‌دونم تو چیزی می‌فهمی یا نه!
چهارم، فردا هم باز به تلاش خودم جهت درک دیودها و بعد ترانزیستورها ادامه خواهم داد، اگرچه "نگردد شعله ور بیهوده می‌کوشی".

کسی که حدود 4 ساعت سرپا وایساده بوده و همچنان ارادتمند شماست،
جوتی
حاشیه : خوبه که یه اکانت ساعتی هم دارم! اگرنه نمیشد بلاگ آپدیت کنم.
پی‌نوشت برای "جناب آقای پشتیبانی" : امروز سایت down بود و تلفن پشتیبانی هم جواب نمی‌داد!

اول، یک روش فوق‌العاده خوب برای درست کردن تخم مرغ نیمرو! لینک ( محض اطلاع آقای س.ا.ا که بسیار نگران رعایت کپی‌رایت در بلاگها هستند عرض شود که لینک را یکی از دوستانم که بلاگ نداره بهم داده.)
دوم، استاد محترم، بدین وسیله نهایت تشکر خودمان را به مناسبت اینکه از امتحان گرفتن منصرف شدید بیان می‌کنیم و امیدواریم به همه نمره بالای 20 بدهید. (درس آزمایشگاهی بیده)

با تشکر،
جوتی

سلام بابایی
وقتی 18 - 19 سالم بود، 18 - 19 بار کتاب شازده کوچولو رو خوندم. 18 - 19 روز بعد از 18-19 امین بار برای اولین بار تو عمرم رفتم دانشگاه، از 18 - 19 نفر پرسیدم "شازده کوچولو رو خوندی؟" همه گفتند "نه" و رفتند گوشه و کنار حیاط دانشگاه که چند واحد آمار پاس کنند. 18 - 19 روز گذشت، من یه نفر رو پیدا کردم که شازده کوچولو خونده بود، منم تصمیم گرفتم عاشقش بشم! و شدم!!! (بابایی اینقدر نخندید! خوب اون موقع خیلی بچه تر بودم!)
امروز، دیگه همچون رابطه‌ای بین ما وجود نداره، اگرچه فکر کنم ما هنوزم با هم دوستیم (و این چقدر از اون قبلی بهتر و راحتتره!).
امروز از پنجره اتوبوس به منظره همیشگی نگاه کردم... دشت خشکی که بعضی جاهاش زرده و به کوه نسبتا بلندی ختم میشه. من از همون سال اول دانشگاه عاشق این منظره شده بودم(یک بار هم به شما گفته بودم). جالبیش اینجاس که هنوزم از دیدن این منظره، منظره‌ای که چندین ساله هفته‌ای چند روز می‌بینم لذت می‌برم... به اون کوه خیره می‌شوم و حسابی یخ می‌کنم. آها گفتم یخ می‌کنم! دیروز فیلم هری‌پاتر 3 رو دیدم. اول بگم که خیلی شاکی شدم وقتی دیدم موقعی که این دیوانه سازها میان همه جا یخ میزنه، خیلی احمقانه است! چرا فکر میکنند اگه شادی از یه جا بره اونجا یخ میزنه؟ آدم وقتی شاد میشه یخ میزنه! از این یکیش که بگذریم، بقیش جالب بود. البته برای من که تازه کتابش رو خونده بودم مثل این بود که دارم خلاصه فیلم رو می‌بینم! فکر می‌کردم باید همه پر چونگی های سرکار خانم رولینگ توی فیلم هم باشه. خداییش اگه می‌خواستند همشو جا بدهند یه سریالی، چیزی از آب در می‌اومد!

ارادتمند پرچونه شما،
جوتی
حاشیه : تاکید می‌کنم که هنوز از خورشید متنفرم!

واقعا نمی‌دونم قراره این ترم با مدار الکترونیکی چیکار کنم؟! از صبح می‌خواستم بشینم بخونم ولی رفتم بجاش دایی جان ناپلئون نیگا کردم! بعد هم که نیم ساعت نشستم درس بخونم متوجه شدم که واقعا یک شاهکار بی نظیرم! وقتی یک عدد مدار دیودی رو نگاه کردم اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که این فلش گنده چیه وسط مدار؟
اصلا تقصیر من نیست! اینها چی فکر کردن که بجای یه شکل قشنگ برای دیود، فقط یه فلش براش میکشند و یه خط میذارند جلوش؟ واقعا که! اگه دست من بود میدادم یه چیز خیلی رمانتیک تر براش بکشند! مثلا یه شمعی، پروانه‌ای، قلبی... اصلا همین قلب خیلی خوبه برای نورانیشم میشه دوتا تیر زد وسط قلب! اینجوری خیلی هم جذابتر میشه!

جوتی

بدین وسیله از رسما از "کتابهای رایگان فارسی(کا*)" تشکر می‌کنم که به جزوه ویژوال بیسیک لینک دادند.

جوتی
-------------
پاورقی
* کا = کتابخونش آباد!

یکی از مزایای این "سیصد و شصت و پنج روز پیش" که پایین صفحه است اینه که آدم تولدها رو یادش می‌افته!
امروز، تولد والامقام، حامد بنایی اول است! زادروزش خجسته باد.

سلام بابایی
امروز واقعا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد! صبح بیدار شدم رفتم دانشگاه الان هم رسیدم خونه! همین! آخه واقعا این نامردیه! با یه همچین روز کسل کننده‌ای من چی تو بلاگم بنویسم؟
تنها اتفاق جالب این بود که سر کلاس موبایل یه نفر زنگ زد، گفتم این استاد باحال ما الان یه چیزی بهش میگه، ولی وقتی سرم رو از روی جزوه بلند کردم دیدم زپرشک! موبایل خود استاد زنگ زده بوده و جناب استاد هم در کمال خونسردی همونطور که روی صندلی نشسته بود گوشی رو برداشت و شروع کرد به حرف زدن... ظاهرا از اونطرف خط ازش پرسیدند که ناهار خونه میاد یا نه؟ استادم گفت "ناهار؟ آره، ناهارم میام" خلاصه این جالب ترین اتفاق امروز بود!
خودتون تصور کنید که چه روز کسل کننده‌ایی بوده.

ارادتمند همیشگی،
جوتی
حاشیه : از اونجایی که سه نفر تا حالا از من پرسیدند که این جشنواره نمی‌دونم چی‌چی میرم یا نه، محض اطلاع سایر دوستان عرض شود که من تا دیروز نمی‌دونستم جشنواره بلاگه، از دیروز که فهمیدم همچین جشنواره‌ای هست تصمیم گرفتم نرم. چرا؟ اینش اصلا به شما مربوط نیست! حالا باز اگه جشنواره شیرینی و شکلات بود یه چیزی! جشنواره بلاگ که اشانتیون نداره!

اون مساله دیروزیه، یه جورایی حل شد! از همون روش دیروزی هم به نتیجه رسید(همونی که قد خر شعور نداشت). امروز یه راه دیگه آزمایش کردم ولی هنوز به جایی نرسیده.

تا همین الان سایتم می‌اومدها! تا اومدم پست کنم دیدم دیگه نمیاد! اصلا این روزها یکی در میون میاد، نمی‌دونم تقصیر ISPیه یا host حوصله سر و کله زدن با هیچ کدوم رو هم ندارم!
انگار از ISP بود.

برنامه نویسی برای امروز بسه! بعد از 8 ساعت، واقعا خسته میشم.
جوتی

نمی‌خوام پای کامپیوتر باشم، جای دیگه ای هم ندارم!
این حس رو تجربه کردی؟

قضیه خر!

دوتا چیز تو ریاضی هست که من همیشه بهشون می‌خندیدم. یکی اصل لانه کبوتر یکی دیگه هم قضیه الاغ(خر، حمار یا چه بسا دانکی!) این دوتا اینقدر بدیهی بودند که وقتی معلممون سر کلاس اینها رو درس می‌داد واقعا خنده‌ام می‌گرفت! البته خیلی زود فهمیدم که از اصل لانه کبوتر چه استفاده‌هایی میشه ولی در مود قضیه خر... راستش تا امروز هنوز حسابی بهش می‌خندیدم. اما امروز کم مونده بود اشکم رو در بیاره!
از صبح روی اون مساله مسیریابی زور زدم و وقتی برنامه تکمیل شد دیدم زپرشک! این برنامه قد خر شعور نداره! یعنی اصولا هیچ اهمیتی به قضیه جناب حضرت حمار نمیده و خیلی شیک هر کار دلش می‌خواد می‌کنه.
بعد هم که بیشتر فکر کردم دیدم اصلا امکان نداره به این الگریتم احمق حالی کرد که باید چطوری راه کوتاهتر رو انتخاب کنه!
خلاصه اینکه از صبح تا حالا هرچی زور زدم، کشک! الان هم اصلا حوصله ندارم برم دنبال یه راه دیگه... منو باش که چقدر به این الگریتم امیدوار بودم!

جوتی

نزول!

بر سر ما نازل شدند و فرمودند که ما را C بیاموز! ما البته خودمان خیلی C بلدیم و اصولا ما خود C هستیم اما تا حالا هیچ برنامه بدرد بخور و درست و درمونی با C ننوشته‌ایم؛ اصلا تقصیر ما نیست! بسکه این VB.NET خوب از پس کارهای ما بر میاد.
حالا ما که نمی‌شد همینجوری بشینیم و ازمون کار بکشند اونم همینجوری مفتی؟! اصلا این چیزها از اون چیزها نیست که تو کت ما بره!
حالام که داره همش حرف میزنه و نمیذاره ما یه دقیقه با خیال راحت بلاگ آپدیت کنیم!
اصلا کجا بودیم؟
آها! حالا مام(منظور شاعر "ما هم" بوده و به اونهایی که زیر بغل میزنند هیچ ربطی نداره) که از این چیزها نیست که... اینو که گفته بودم! خلاصه مام نشستیم روی تخت، شاید گاهی دراز هم کشیده باشیم البته! و شروع کردیم به خودن هری‌پاتر از نوع زندانی آزکابان! البته خوندنش بعد از خوندن هری‌پاتر 4 و 5 چندان لطفی نداشت ولی در کل جالب بود، فکر کنم داستان این از چهار (جام آتش) جوندارتر بود، البته فرمان ققنوس خیلی باحالتر بید! مخصوصا اونجا که سریوس بلک مرد! چی؟ اوه! شما نمی‌دونستین! حالا میدونین شما هم می‌تونین فیلم 3 رو در حالی ببینید که می‌دونید سریوس بلک نمی‌خواد هری رو بکشه! تازه، تو 5 هم می‌میره! می‌بینی چه بازیی سرت در آوردم.
راستی! با اون مسیر یابیه به یه نتایجی رسیدم، ولی هنوز تکمیل نشده، می‌خواستم امروز پیاده سازی کنم الگریتمم رو... ولی شاید فردا...

اگر فردا بیاید*...
جوتی
--------------
پاورقی : * اسم یه کتاب از سیدنی شلدون.

همون وضعی که چند وقت یه بار پیش میاد، کلی کار و دانشگاه و سر درد و حالت تهوع(تحوع؟) اصلا حوصله این آخری رو نداشتم. قبل از اینکه کلاس شروع بشه (فی‌الواقع یک ساعت قبلش) برگشتم تهران!
اصلا نمی‌دونم چرا اینجوریه! یا هیچ کاری ندارم و باید بیخودی وقت ریز ریز کنم بریزم سطل آشغال یا همه کارها با هم می‌ریزه سرم که دیگه نفهمم اصلا...
فعلا برم یکم مشق بنویسم، برمی‌گردم. حتما!

جوتی
حاشیه : دوستان نگران زلزله شدن، نکنه ایشون تو راه تصادف کرده باشند؟

زلزله و ولوله

شما می‌توانید زلزله را پیش‌بینی کنید؟
آیا حیوانات می‌توانند زلزله را پیش‌بینی کنند؟
بقیه سوالات شایع (FAQ) های سازمان زمین شناسی آمریکا(USGS) را هم بخوانید. لابد فایده دارد.

زلزله بلده: دکتر رحیمی‌تبار و دیگر قضایا، لینک
زلزله: روش علمی، اخلاق علمی و ناآرامی‌ی جمعی، لینک

دانشمند چيني ساعاتي پيش خبر از زلزله تهران تا 10 روز آينده داد، لینک

با توجه به اینکه تا بحال هیچ زلزله بزرگی توسط هیچ سازمان یا دانشمندی پیش‌بینی نشده(طبق همون FAQ)، و با توجه به اینکه میگن آقای دکتر رحیمی تبار پیش بینی کرده که زلزله میاد(و بیشترین احتمالش هم مال امروز و امشبه) میشه نتیجه گرفت این قضیه یا یکی از بزرگترین اکتشافات زمین شناسیه یا یکی از احمقانه‌ترین شایعه‌ها!

جوتی
حاشیه : البته شکی نیست که بالاخره یک روز تهران زلزله میاد.
حاشیه 2 : البته باز هم شکی نیست که بالاخره همه ما یه روزی می‌میریم!
حاشیه 3 : حالا اینکه زمان اون دوتا قبلی رو میشه دقیقا پیش بینی کرد یا نه؟ من نمی‌دونم.

صبح همین جوری بی‌خودی ساعت چهار و نیم از خواب بیدار شدم، بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که لابد امروز پنجشنبه است که این موقع از خواب بیدار شدم.
حالا این به کنار! با وجود اینکه دانشگاه نرفتم هیچی هم برای آپدیت کردن بلاگ ندارم! فقط به این دلیل ساده که معمولا پنجشنبه‌ها بلاگ آپدیت نمی‌کنم. احتمالا اینم باید یه چیزی تو مایه های ساعت بیولوژیک باشه! مثلا بلاگ‌نویسی بیولوژیک.
بلاگ نویسی من هم از اون چیزای عجیبه! من دلم نمی‌خواد کسی نوشته‌های من رو بخونه ولی بلاگ می‌نویسم. از اون طرف وقتی یه بلاگ خصوصی برای خودم درست می‌کنم که کسی نتونه بخونه، نتیجه این میشه که توش هیچی هم نمی‌نویسم.
به هر حال، من کم خود درگیری ندارم!

جوتی

یک عدد لینکدونی حاضر آمده، از نوع پرسا نیوزی.

هری پاتر و زندانی آزکابان

لینک
من واقعا نمی‌تونم باور کنم که هاگرید این شکلی باشه!!
عکساش خیلی جالب بود! اینها رو به معنی واقعی گریم کردن! این پرفسور اسنیپه
فکر کنم همین امروز فردا سی‌دیش با زیر نویس فارسی بیاد.

جوتی
حاشیه : راستی جی.کی.رولینگ فیلم رو دیده! انگاری خیلی پسندیده.

Prolog.NET

یا با اسم اصلیش #P.
کد Prolog رو به یه کلاس #C تبدیل می‌کنه که بشه ازش تو برنامه‌های NET. استفاده کرد. باید چیز جالبی باشه.

جوتی

شباهتهایی پیدا کرده‌ام بین اسمبلی و IL
حماقتهایی پیدا کرده‌ام، در برنامه‌های جوتی!

چرا در یک کشور پیشرفته‌ای مثل ایران، هنوز هم برق قطع میشه؟
خب! البته منم گاهی دروغ میگم!
ولش کن. داشتم یه کتاب خیلی خوب ASP.NET می‌خوندم، که برق رفت. و از اونجایی که رفیق ناباب ما زغال خوب رو ریخته بود روی CD و آورده بود و از اونجایی که کامپیوتر من برای خوندن CD به برق احتیاج داره و باز از اونجایی که برق هم اگه بره، دیگه نیست؛ من مجبور شدم بی خیال کتاب ASP.NET بشم (که تازه به جای حساسش رسیده بود*!) و برم کتاب "بانوی نیل" بخونم که نه تنها ربطی به کامپیوتر نداره، بلکه اون زمان اصلا ماشین حساب هم نبوده چه برسه به کامپیوتر! تازه از اون گذشته من از این جور رمانها زیاد هم خوشم نمیاد حالا اینکه چرا نشسته بودم (دراز کشیده بودم) و این کتاب رو می‌خوندم، خودم هم نمی‌دونم.

------------------
پاورقی :
* آخه مرد حسابی، کتاب ASP.NET جای حساسش کجا بود؟

جوتی
حاشیه : این کتابه خیلی خوبه، شما هم حتما بخونید.
حاشیه 2 : بیخود دنبال لینک نگردین! نه لینک دادم به کتاب نه اسمشو می‌گم! هیچ اشتباه تایپیی هم در کار نیست!

Prolog.NET

یا با اسم اصلیش #P.
کد Prolog رو به یه کلاس #C تبدیل می‌کنه که بشه ازش تو برنامه‌های NET. استفاده کرد. باید چیز جالبی باشه.

جوتی

ساعت پنج بعد از ظهر زلزله اومد، ساعت ده و نیم شب کانال یک از مردم خواست خونسردی خودشون رو حفظ کنند!

اگر وقوع زلزله باعث ترس شما شده و... ادامه

زلزله

دقیقا همین الان برای اولین بار اولین زلزله عمرم رو تجربه کردم! و از اونجا که بعد از زلزله تنها کاری که اصلا لازم نیست انجام بدیم، بلاگ نوشتنه؛ من اومدم پای کامپیوتر و بلاگ نوشتم.
یعنی راستش من موقع زلزله تازه از خواب بیدار شده بودم و دیدم یکی داره تختم رو تکون میده و برام لالایی می‌خونه، بعد دیدم نه! کسی لالایی نمی‌خونه فقط یکی داره تخت رو تکون میده، بعد فهمیدم یکی داره ساختمون رو تکون میده و بعد از اون بود که تازه فهمیدم داره زلزله میاد!
امیدوارم چیزی نشده باشه. از اینجا که من می بینم همه چیز صحیح و سالمه.
خط تلفن هم اولش صحیح سالم بود ولی الان دیگه جواب نمیده. البته خوب! این مخابرات که اصولا مشکل داره! چه زلزله بیاد چه نیاد!
خب! انگار مخابرات هم تصمیم گرفته یکی درمیون بوق آزاد بزنه.
میگم بعد از زلزله آنلاین شدن هم کار سختیه!

جوتی

گوگولی مگولی‌های مخفی Y!M

از وقتی که این صفحه را پیدا کرده بودم، دیگه تو فایل exe جناب Y!M سرک نکشیده بودم، ولی امروز دیدم انگاری که یه چند تایی از این شکلکهای گوگولی مگولی(Emoticons) یاهو تو اون صفحه هم نیست. این شد که به یاد ایام گذشته با حضرت DN (یه برنامه خیلی قدیمی تو مایه‌های NC ) فایل exe جناب Y!M را یه نگاهی کردم و نتیجه این شد:

Star(*)Just kidding:-j
I'm not worthy^:)^Chatter mouth:-@
Yin Yang(%)Aprilo-+
Billyo=>Hiroo->
Hee Hee;))Bring it on>:/
Dancing\:D/Shame on you[-X
Peace:)>-Feeling beat upb-(
Whistling:-"Cha-ching$-)
Praying[-o< Frustrated:-L
Alien>-)Bug=:)
Skull8-xIdea*-:)
Coffee~o)Pumpkin(~~)
Flag**==Good luck%%-
Rose@};-Chicken~:>
Monkey:(|)Cow3:-O
Pig:@)Cowboy<):)

جوتی

عزیز دل برادر! وقتی می‌بینی بجای اینکه من گوشی تلفن رو بردارم، منشی تلفنی این کار رو انجام میده؛ معنی دقیقش اینه که کسی خونه نیست به تلفنت جواب بده! حالا تو صد دفعه پشت سر هم زنگ بزن! خوب معلومه که من اعصابم خورد میشه و میام گوشی رو برمی‌دارم!!

زلزله

دقیقا همین الان برای اولین بار اولین زلزله عمرم رو تجربه کردم! و از اونجا که بعد از زلزله تنها کاری که اصلا لازم نیست انجام بدیم، بلاگ نوشتنه؛ من اومدم پای کامپیوتر و بلاگ نوشتم.
یعنی راستش من موقع زلزله تازه از خواب بیدار شده بودم و دیدم یکی داره تختم رو تکون میده و برام لالایی می‌خونه، بعد دیدم نه! کسی لالایی نمی‌خونه فقط یکی داره تخت رو تکون میده، بعد فهمیدم یکی داره ساختمون رو تکون میده و بعد از اون بود که تازه فهمیدم داره زلزله میاد!
امیدوارم چیزی نشده باشه. از اینجا که من می بینم همه چیز صحیح و سالمه.
خط تلفن هم اولش صحیح سالم بود ولی الان دیگه جواب نمیده. البته خوب! این مخابرات که اصولا مشکل داره! چه زلزله بیاد چه نیاد!
خب! انگار مخابرات هم تصمیم گرفته یکی درمیون بوق آزاد بزنه.
میگم بعد از زلزله آنلاین شدن هم کار سختیه!

جوتی

نامه‌های پرفسور تاننبام(تننبام) را حتما بخونید. بجز اینکه خیلی چیزها رو روشن می‌کنه، خیلی چیزها هم میشه ازش یاد گرفت.
Some Notes on the "Who wrote Linux" Kerfuffle, Release 1.5
Ken Brown's Motivation, Release 1.2
لینک از جلال
اینجا هم حتما تشریف ببرید.
حالا عدل باید شب امتحان نظریه همه اینها رو می‌دیدم؟

جوتی

سلام بابایی

یکم خودم رو اینور و اونور کردم و نگاهی به پتو انداختم تا مطمئن شوم تا روی گردنم بالا کشیده شده. سردم شده بود، نمی‌خواستم از خواب بیدار بشم. یادم افتاد که شب، قبل از خواب تیشرتم را در آورده بودم و برای رعایت مسائل اخلاقی با شلوار توی تختخواب رفته بودم.
پس لابد برای همین سردم شده بود. هنوز نمی‌خواستم از خواب بیدار بشوم. صدای جیک جیک گنجشکها هم بیشتر وسوسه‌ام میکرد که همونجا روی تخت، کنار پنجره باز بمونم "خواب نوشین بامداد رحیل، باز دارد پیاده را ز سبیل" خلاصه یه نگاهی به ساعت انداختم و دیدم هنوز 6 هم نشده! پس می‌تونم با خیال راحت یکمی بخوابم.
ساعت هفت بود که دیگه به خودم گفتم "پاشو پاشو! پاشو گلدونو بیااااار! وقتشه سنبل بکارییمم" اما از اونجا که گلدون و سنبل و این چیزها اصولا با گروه خونی من جور در نمیاد پاشدم و کامپیوتر رو روشن کردم و آنلاین شدم!
باید برای امتحان پایگاه داده درس می‌خوندم، پس با عزمی راسخ رفتم طرف آشپزخانه و چهارتا نون تست برداشتم و با پنیر و گوجه ساندویچ درست کردم و با لذت تمام خوردم و دوتا چایی شیرین هم روش... خب! میشه درس رو تو اتوبوس خوند ولی تو اتوبوس که نمی‌شه ساندویچ درست کرد؟ بابایی حتما شما به من حق میدهید که در اون موقعیت حساس، خوردن را به خوندن ترجیح بدهم!
اتوبوس اولی ویژه بود، البته پر بود! دومی هم ویژه بود. من زیاد از اتوبوسهای ویژه خوشم نمی‌آید چون بیخودی زیادی پول می‌گیرند! یه وقتی هم دیدی مثل اونی که باهاش رفتیم شمال تو تونل خراب بشه. ولی بخاطر اینکه یک دانشجوی خوبی مثل من همیشه برای امتحان دادن عجله داره، زودی سوار شدم کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.
اتوبوس که راه افتاد دیدم ای دل غافل! عجب فیلی گذاشته بی انصاف! "مومیایی 3"! حالا منم که مومیایی ندیده! مجبور شدم کتابم را ببندم و بشینم تا خود قزوین فیلم نگاه کنم. البته متاسفانه قبل از اینکه فیلم تموم بشه من پیاده شدم. اگه میشه یکی بگه آخرش(بعد از اینکه از اون هفت‌تیرش تانک در آورد! یا یه همچین چیزایی) چی میشه.
اصلا انگاری امروز همه دنیا یه جورایی قشنگ شده بود! همه چیز دست به دست هم داد که من درس نخونم.
اما بابایی فکر می‌کنید آخر سر امتحان چی شد؟ به علت کم بودن کلاسهای دانشگاه، و اینکه یک (یا چند) استاد دیگه هم می‌خواست امتحان بگیره، استاد ما لطف کرد و امتحان رو انداخت برای هفته دیگه! حالا فکرش رو بکنید اگر من درس خونده بودم چقدر حیف میشد!! کی می‌خواست جواب زحمتهای من رو بده؟
فردا امتحان نظریه زبان دارم، اما این هوای بهاری بارونی (که البته خیلی هم تو شرایط عادی ازش خوشم نمی‌آید) شدیدا وسوسه کننده بود. برای همین پیاده اومدم خونه سوار تاکسی نشدم.
الان هم که اصلا شدیدا بلاگ نوشتنم میاد و نمیشه بشینم درس بخونم! اصلا نمی‌دونم چرا اینجوریه! فکر کنم باید فردا تو اتوبوس درس بخونم...

در حالی که به صدای آواز زیبای گنجشکها و بوق کامیونها گوش میدهم،
این نامه را به شما تقدیم می‌کنم
جوتی

کار ما نیست با اکانت ساعتی آنلاین شدن!

اول بشین و اینجوری به من نیگا کن...

به چشماش نگاه می‌کنم... بروبر تو چشام نیگا میکنه، براش می‌خندم. برام می‌خنده! عاشق اینم که یکی اینجوری جلوم وایسه و برام بخنده.
براش شکلک در میارم تا بیشتر بخنده، شکلک در میاره و می‌خنده.
دیگه واقعا دارم عاشقش میشم.
هر وقت که از جلو آینه رد می‌شم برنامه همینه! چون همیشه دلم می‌خواد خودم رو برا یکی لوس کنم و یکی باشه که خودشو برام لوس کنه و بنظر میاد که کسی جز خودم حاضر نیست این لطف رو در حقم بکنه!
خوب! اگه مساله از راه ایده‌آل حل نشه، نباید ولش کرد. بالاخره باید یه راه حلی برای مساله پیدا بشه، اگرم نشد باید آدم یه جوری سمبلش کنه!

جوتی

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org

جوتی

پسر/دختر بابالنگدراز

My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout