|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
ثروت برتر است یا ثروت؟
حاضرم شرط ببندم این مرغه که خوردم نپخته بود! ولی بادمجوناش خود پخته بود. ناهار/شام بادمجون و مرغ داشتم؛ جای شما خالی. حالا کی میخواد دامین(دومین سابق و domain اسبق) رو تمدید کنه؟ خوب وقتی تو کار خودم واموندم، به تو چی میتونم بگم؟ رادیو میگفت قبلا بچههای دبستانی میخواستند در آینده دکتر یا مهندس بشوند(من دبستان رو یادم نیست ولی وقتی راهنمایی بودم دلم میخواست نویسنده بشم) ولی حالا بچههای توی همون گروه سنی، میخواهند در آینده "پولدار" بشوند! به این میگن دور شدن از سرمایهداری! قبلا وقتی یکی میخواست یه شبه پولدار بشه میرفت دزدی میکرد، حالا کلی کارهای آبرومندانه میشه کرد که آدم یه شبه پولدار بشه... مثلا دلالی، در انواع و اقسام مختلف. فقط یه چیز میمونه؛ اون هم لذت بردن از شغله که وقتی پول دست آدم بیاد دیگه اهمیتی نداره! ثروت برتر است یا ثروت؟ جوتی کلا حرف زدن کار خطرناکیه. حالا اگه آدم با خودش حرف بزنه خیلی بد نیست؛ ولی اگه با یکی دیگه حرف بزنه چی؟ بابایی مثلا فرض کنید که من به شما بگم "شما بهترین بابای دنیا هستید" این یه حرف خیلی سادهایه ولی روی شما تاثیر میذاره. شاید شما رو محدود کنه به اینکه سعی کنید همیشه بهترین بابای دنیا باشید و اینجوری احتملا خیلی وقتها نمیتوانید کارهایی که دلتان میخواهد را انجام بدهید چون انجام دادن آنها باعث میشود "بهترین بابای دنیا" نباشید. میدونید منظورم چیه؟ میخوام بگم که وقتی آدم یه حرفی رو میزنه، همیشه این خطر رو داره که بقیه حرفش رو قبول کنند. برای همین میگم حرف زدن خطرناکه! تازه از اون طرف هم، اگه حرف آدم رو قبول نکنند که دیگه هیچی... اصلا ولش کن! زیادی چرت و پرت میگم. خوابم میاد ارادتمند، جوتی حاشیه : تا اطلاع ثانوی کسی حرف نزنه! بابایی جونی! سلام به نظر من، وقتی آدم میخواد زیاد راه بره باید به دو تا چیز فکر نکنه، اول راهی که تاحالا اومده و دوم راهی که باقی مونده. اولی باعث میشه آدم از زیادی راهی که اومده خسته بشه یا چه بسا بخاطر این همه راهی که اومده از خودش زیادی خوشش بیاد و تصمیم بگیره یه چند قرنی به خودش استراحت بده! و دومی(راهی که باقی مونده) معمولا باعث میشه آدم ناامید بشه. آدم وقتی راه میره باید فقط راه بره! مهم اینه که هر قدم، قدم اول باشه. قدم دومی وجود نداره! تا اینجاش راحته... فقط یه چیز میمونه. تنها چیزی که آدم موقع راه رفتن باید بهش فکر کنه... جهت! و اگر جهت رو ندونه؟ اون سفر که تنها و بدون نقشه و ... رفته بودم شیراز، از دم حافظیه راه افتادم و برا خودم تو شهر راه رفتم، نمیدونستم مسیری که میروم به کجا میرسد، نه به مسیری که اومده بودم فکر میکردم نه به راهی که مونده تا به مقصد برسم. نه تخمینی از اولی داشتم نه از دومی ... حالا فکرش رو بکنید چقدر تو این شرایط لذت بخشه که آدم ارگ کریمخانی رو کشف کنه! شاید اون روز خوش شانس بودم، شاید هم هر وقت آدم راست شیکمشو بگیره و بره به مقصد برسه. گیرم که حتی شازده کوچولو هم گفته باشه "آدم اگه راست شیکمشو بگیره و بره نمیتونه زیاد دور بشه" کسی که عاشق پیاده رویه، جوتی حاشیه : راستی بابایی، باید یه حقیقتی رو به شما بگم، من عاشق مارپیچها شدهام! سلام شوهر عزیزم! نامه اولی که برایت نوشتم بخاطر یک اشتباه خیلی خیلی کوچک از دست رفت! البته میدانی اصلا به من ربطی نداشت! مشکل از این ویندوزه که همش error های جور واجور میده. من مثل همیشه client سایتم را باز کردم و متن پست جدید را نوشتم، فقط دست آخر بجای اینکه اول پست کنم بعد client را ببندم، اول client را بستم و بعد پست کردم! اونوقت این بیجنبه برگشته به من میگه Object reference not set to an instance of an object آخه عزیزم تو بگو! این هم شد حرف؟ اوه! شوهر عزیزم یادم نبود تو اصلا از این چیزها سر در نمیاری! خوب بذار درباره همون الویه صحبت کنیم. عزیزم میدونم که امروز خیلی سعی کردی به درست کردن الویه نرسی، البته خب، خسته بودی و پیاده سوار کردن یک موتور پیکان چندان کار راحتی نیست! مخصوصا اگر بتوانی آن را با همدستانت طوری سر هم کنی که فقط همان چند لحظهای که استاد بالای سرش ایستاده کار کند! فکر میکنم آن موتور چند وقت دیگر مانند یک بمب ساعتی منفجر شود و نصف دانشگاه را خراب کند! به هر حال، من خیلی خوشحالم که تو به من در درست کردن الویه کمک کردی، گیرم که قبل از چنگ زدن الویه موتور پیکان سوار (بخوانید پیاده) کرده باشی. دستت را شسته بودی؟ راستی، عزیزم خیلی از تو متشکرم که با بچه من به خوبی کنار آمدی. البته شوهر عزیزم، خودت هم میدانی که این بچه، بچه تو نیست. ولی این روزها این چیزها برای کسی مهم نیست، اصلا عشق آزاد یعنی همین! جوتی حاشیه : دیشب خواب دیدم برف اومده! جالبیش اینجاست که پارسال هم تقریبا همین روزها خواب دیده بودم که برف اومده (تو 365 روز پیش نوشته بود) و اون موقع نوشته بودم که احتمالا تعبیرش اینه چه چند سالی خشکسالی میشه! چقدر خوبه به آدم پول بدهند که کاری را که دوست دارد انجام بدهد! کار کردن توی یه شرکت، یه تجربه جدید. که احتمالا به مرور زمان خسته کننده میشود! پروژهای کار کرده بودم، ولی این یکی بیشتر شبیه "کار" کردنه. راستی، شوهر عزیزم، فردا چون قرار نیست سر کار بروم الویه درست میکنم چه شما تشریف فرما بشوید چه نه! ارادتمند، جوتی یکی از کارهای لذت بخش دنیا اینه که آدم برنامه را روی Pocket PC کامپایل کنه و نه تنها آن برنامه روی PPC اجرا بشه، بلکه روی PC هم اجرا بشه! یه ادیتور سبک که کدهای #C را رنگ و وارنگ نشون بده... جوتی شما دیگه به حافظه احتیاج ندارید! لازم نیست چیزی را بخاطر بسپارید! چون یک Pocket PC دارید که این کار را برایتان انجام میدهد. شما دیگه لازم نیست حساب کتاب کردن بلد باشید! چون یک Pocket PC دارید که ماشین حساب کمترین چیزی است که دارد! شما دیگه لازم نیست کاغذ یا خودکار همراهتان داشته باشید. چون یک Pocket PC دارید. ... شما دیگر لازم نیست فکر کنید، همیشه دیگرانی هستند که بجایتان تصمیم بگیرند! این یکی هیچ ربطی به Pocket PC نداره! Doom 3 خیلی قشنگه، ولی احتمالا سعی میکنم دیگه بازی نکنم! زیادی رو اعصاب آدم راه میره! این از اون پستهای زورکیه که "حتما باید هر روز آپدیت کنم!" آخه وقتی تو طول روز به هر چیزی فکر کرده باشی جز نوشتن، از این بهتر هم از آب در نمیاد... ارادتمند، جوتی حاشیه : چیزهای جالبی که امروز تو Doom دیدم اینها بودند: 1. به یه قوطی نوشابه (یا شاید لیوان بود) شلیک کردم، پرت شد خورد به یه کپسول آتشنشانی و آن را انداخت. وقتی به قوطیها گلوله میخورد جهت پرتاب شدنشون دقیقا بستگی به این داره که گلوله کجا بخوره. 2. از موج انفجار راکت، مهتابیهایی که از سقف آویزون بود تکون میخود و جالب اینجاست که حرکتش کشکی نبود و دقیقا بستگی به جایی داشت که موشک خورده بود! و...
DOOM
اگرچه رفتار این پسرعموها با هم چندان خوب نبود، ولی امروز به لطف جناب حامد (رییس بزرگ عکسبلاگ) بنده DOOM3 دیدم و عجبا! عجبا که این بازی روی کامپیوتر من اجرا شد! RAM 512 CPU P4 1.8full VGA Radeon 7000 اصلا فکر نمیکردم روی این کارت گرافیک کار کنه، ولی کار کرد! البته گیرم که روی 640x480 و کمترین کیفیت هم کندتر از 30 فریم در ثانیه بود! اما اجرا شد! 1. تو این بازی وقتی ملت حرف میزنند تا حدودی میشه لبخونی هم کرد! 2. بازی بالای 17 ساله و واقعا هم بالای 17 ساله من یکی از خودیها رو کشتم مغزش افتاد جلو پام(یا یه چیزی تو این مایهها) 3. اگه دلتون میخواد بتونین شب بخوابید، بعد از 8 شب Doom3 بازی نکنید!! 4. فکر کنم با این گرافیکی که این داره میشه از این به بعد از engine ایشون برای ساختن کارتونهای سه بعدی استفاده کنند! جوتی حاشیه : age of empire رو روی PPC بازی کردم، خیلی باحال بود ولی باطری رو حتی بیشتر از acrobat reader میخوره! سلام بابایی مشکل ebook خودنم با Pocket PC حل شده! رو PPC خوندن ebook خیلی راحته و چشم آدم خسته نمیشه. از اون مهمتر اینکه آدم میتونه روی تخت دراز بکشته و کتاب بخونه (اصلا بزرگترین مشکل ebook خوندن اینه که آدم باید سیخونکی جلو مانیتور بشینه!) اما بابایی، اگه خواستید یه ppc بخرید که باهاش کتاب بخونید حتما روی هر یک صدم اینچ اندازه LCD هم وسواس داشته باشید، چون واقعا مهمه! و اینکه ebook خوندن روی PPC دقیقا به معنیه اینه که باتری با سرعت نور تموم میشه! راستی! اگه موقع خریدن موبایل زیاد به وزنش توجه نمیکردید، موقع خریدن PPC (یا هرجور PDA دیگه) به وزنش خیلی خیلی خیلی توجه کنید. البته باز هم اگه بخواهید روی اون ebook بخونید، اهمیت وزنش خیلی بیشتر میشه، چون موقع ebook خوندن (و خیلی کارهای دیگه) باید چند ساعت PPC رو تو دستتون نگه دارید، اون وقت متوجه میشوید که 150 گرم، خیلی از 100 گرم سنگین تره! بچه من وزنش 139گرمه البته میدونم وزنش برای یه نوزاد یکمی کمه ولی باور کنید بچه کاملا سلامته. جوتی حاشیه: امروز فهمیدم که هر برنامهای را نباید رو PPC اجرا کرد و قبل از نصب برنامههایی که ممکنه مشکل ایجاد کنند باید از همه چیز backup گرفت، نه بعد از آن!! پیام خصوصی : بچه من همش بهونه عمو حامدش رو میگیره! دلش میخواد پسر عموش رو ببینه! و یکی از دوستان قدیمی ما یک دامین (دومین سابق) باحال (debug.ir) ثبت کرده، که البته تازه ثبت شده و فعلا در دست ساخته ولی فعلا یکی از شاهکارهایش را آپلود کرده که دیدنش شدیدا توصیه میشه. سلام بابایی دیشب داشتم تو تاریکی قدم میزدم و از هوای شب (که حداقل از جهنم خنکتره) لذت میبردم. شاید داشتم به چیزی هم فکر میکردم یا با کسی حرف میزدم به هر حال هرچی که بود حواسم خیلی سر جاش نبود و به قول معروف سرم داشت با یه جای نامربوطم بازی میکرد که یکدفعه یکی محکم به ساق پام لگد زد! من که تعادلم رو از دست داده بودم به یه ماشین که اون بغل پارک شده بود تکیه دادم تا بتونم دوباره روی پاهای خودم بایستم و زندگی مستقلی رو شروع کنم! اوه! این جمله که مال اینجا نبود! بگذریم... وقتی تعادلم رو بدست آوردم اولین دنبال اون کسی گشتم که بهم لگد زده بود، یه موجود مکعبی شکل بود که به زحمت قدش تا زانوی من میرسید! یه بلوک سیمانی احمق! بابایی! شما که فکر نمیکنید من سر به هوا باشم؟ نه! من خیلی هم سر به زیرم! (معمولا پایین رو نگاه میکنم، البته اگه به خودم باشه، یعنی اگه حواسم باشه همیشه سعی میکنم مستقیم جلو رو نگاه کنم ولی غیر ارادی همش جلوی پای خودم رو نگاه میکنم. این البته خیلی بده چون آدم خیلی از زیباییهای طبیعت(از انواع مختلف) رو از دست میده) اصلا به نظر من باید یه قانونی علیه بلوکهای سیمانی احمقی که وسط پیاده رو مینشینند وضع بشه چنین بلوک سیمانیی مستحق اینه که از بالای کوه پایین پرت بشه! آخ پام! وقتی رسیدم خونه دیدم پای عزیزم حتی خون هم اومده بوده! حالا مجبورم جورابم رو بشورم. البته بد هم نشد، چون جورابم دیگه فقط بکار متخصصهای بیهوشی میاومد! ایستاده با Axim X30، جوتی حاشیه : باید برای این Axim جونم یه اسم خوشگل پیدا کنم، بچهتر که بودم خیلی راحت این کار رو میکردم ولی حالا برام سخت شده. بابالنگدراز عزیز، شما نوه دار شدید! نوه شما خیلی کوچولو و مامانیه، صورتش یکمی کشیده است و خیلی تو دل برو است! حتما خیلی دلتون میخواد عکس بچه مثل دسته گل من رو ببینید: ![]() وقتی یکم از تب و تاب اولیه بابا شدن در اومدم بیشتر براتون مینویسم. فعلا اوضاع فارسیش کاملا ناامید کنندهاست و بعید میدونم فارسی یاد بگیره! جوتی بابایی دیروز واقعا حالم بد بود، البته میدانم خوب یا بد بودن حال من برای شما خیلی اهمیت دارد! بخاطر همین است که هیچ وقت حال من را نمیپرسید! حتی منشی شما هم زحمت این کار را به خودش نمیدهد. بگذریم، این پیشگوی دوم آمون مدام دور سر من میچرخید و میگفت از اونجایی که پیشگوییش در مورد مریضی من درست بوده باید اون رو پیشگوی اول کنم... من حوصله اینجور انتصابها رو ندارم، مخصوصا وقتی مریضم. چیز زیاد عجیبی نبود، سردرد همیشگی بود از نوع پیشرفته، با حالت تحوع و استفراغ(یک بار کامل و دو بار نصفه) و بی حالی و غیره... فعلا ملالی نیست جز نخوردگی صبحانه. کسی که از دیروز نیم کیلو وزن کم کرده، جوتی سلام بابایی دیروز دوتا فیلم و یه کارتون دیدم امروز هم یه کارتون دیگه، یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار هم اومده بود پیشم که مثلا برای انتخاب رشته دانشگاه کمکش کنم؛ شاید هرگز فکر نمیکرد من فقط یه الگریتم 3way-merge بهش بدم و ولش کنم به امان خدا! طفلکی 4 ساعت تمام داشت با رشتههای مختلف ور میرفت و حاصل رو به هم متصل میکرد. دست آخر فکر کنم به یه ترکیب مناسبی از 60 تا رشته/شهر رسید. امیدوارم حق باری تعالی نسل کنکور (لخبا*) را از روی زمین بردارد. بدترین سال زندگیم اون سالی بود که پشت کنکور بودم... یه نیروی بیگانه فضایی میاد با یه اشعه خفن میزنه زمین رو منفجر میکنه و 15 سال بعد یه بچه 19 ساله اون نیروی خفن بیگانه فضایی رو منفجر میکنه و یه سیاره جدید درست میکنه! آخ که این کارتونهای جن و پرییه مدرن چقدر مسخره شدن! (این ماجرای کارتون تایتان بود) بابایی عزیزم، تا اینجای تابستون اصلا اوضاع بر خر مراد سوار نبوده! اوه باید شما اجازه میدادید به لاک ویلو بروم! این دیگر خیلی بیانصافی بود! ولی به هرحال ممکنه تو همین هفته اوضاع هیجان انگیر بشه، اجالتا نمیگم که اگه داش/آبجی جوتی ضایع شد، زیاد گندش در نیاد. ارادتمند، جوتی -------------- پاورقی : * لخبا = لعنت خدا بر او حاشیه : یه دفعه یکی برام کامنت گذاشته بود که "تابلو دختری"! من هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا بعضی از آدمهای باهوش به خودشون زحمت نمیدهند پایین صفحه را بخوانند. حاشیه 2 : این سایت خیلی خنده داره! با تشکر از میلاد کیدیزد فردا قرارداد هاست (هوست سابق و host اسبق) من تمام میشه و هنوز تمدیدش نکردم، نظرتون درباره اینکه تمدیدش نکنم چیه؟ ناپدید شدن از دنیای مجازی... به همین راحتی! پینوشت : این پست فقط در راستای خود لوس کردگی نوشته شده بود! سلام بابایی اینکه یه کار احمقانهای بکنم نه چیز عجیب و غیر منتظرهایه نه یه فاجعه جبران ناپذیر، مگر اینکه کار احمقانه خودم رو خیلی جدی بگیرم و بجای اینکه بهش بخندم، سعی کنم ازش دفاع کنم. ساعت نیم صبح ایشون sms دادن و روزم رو بهم تبریک گفتند. حالا که اینجوری شد، منم روز زن رو به شما تبریک میگم! روزت مبارک بابالنگدراز عزیز! ارادتمند همیشگی، جوتی
W32.Mydoom.M@mm
و امروز کرم W32.Mydoom.M@mm برای من ارسال شد. این نسخه جدید جناب Mydoom است که اگه غلط نکنم اوایل 2004 متولد شده بود. این نسخه را symantec در تاریخ 26 جولای 2004 (ده روز پیش) کشف کرده. از اونجا که دوستان و آشنایان عزیز من همگی ویروسهایشان را روز به روز آپدیت (به روز رسانی سابق) میکنند، این را گفتم که خدایی نکرده این یکی را از دست ندهند. این کرم در کل کار خیلی بدی نمیکنه، یک در پشتی (back door سابق) به اسم Backdoor.Zincite.A برای شما (در اینجا منظور از "شما"، کامپیوتر شما میباشد. این کرم هیچ کاری با خود شما ندارد) باز میکنه که روی پورت TCP 1034 گوش به زنگ (listens سابق) میماند. از آنجا که هیچ کدام دوستان و آشنایان من فایروال (Divar-e-atash سابق) ندارند، حتما یه بلایی سرشون میاد. اگه بر حسب اتفاق یکدفعه تصمیم گرفتید کلکسیون Backdoor خودتون رو ناقص کنید، میتوانید یک دیوار آتش(Firewall سابق) نصب کنید. خبر خوب هم اینکه این دیوار آتش(ZoneAlarm) هم مانند Backdoorها مجانی است! برای ناقص کردن کلکسیون بینظیر ویروس و کرم و اسبهای ناز نازی تروای خودتام هم میتوانید از یک نرمافزار آنتیویروس مانند Norton AntiVirus استفاده کنید یا اینکه حداقل W32.Mydoom.M@mm را با استفاده از Removal Tool پاک کنید که برای من ارسال نشود تا مجبور نشوم اینهمه روده درازی کنم! ارادتمند، جوتی من بیرون بودم ملت یکدفعه خوشحال شدند و بالا پایین پریدند و گفتند ایران رفت فینال بعد همشون رفتن... بعد برگشتند خیلی تغییر کرده بودند، دیگه نه بالا پایین میپریدند نه جفتک میزدند نه بالانس و آفتاب مهتاب! گفتند ایران نرفت بالا. من بیرون بودم مردم پشت صفحههای نورانی نشسته بودند، به هم فحش میدادند و به خواهر و مادر هم عنایت میفرمودند من بیرون بودم مردم به فوتبالیستها حرفهای قشنگی زندند. مردم قهرمانهای خودشون رو دوست دارند. مردم عادت دارند قهرمانهای پوشالی درست کنند و بعد پوشالی بودنش را فراموش کنند، به آنها دل ببندند و وقتی پوشالهایی که با آب دهن به هم چسبیده تا شکل گودزیلا بشه، از هم باز شد. به خواهر و مادر تک تک آن قهرمانها ابراز علاقه کنند... من بیرون بودم یک نفر از دوست عزیزش تعریف میکرد و به عنوان نمونه آدرس سایت دوستش را به من داد. اسم سایت برایم آشنا بود ولی یادم نیامد کجا دیده بودم. بعد که سایت را دیدم گفتم! ای بابام هی! این که همون کسیه که عده کسیری به خواهر و مادرش عنایت فرمونده بودند! بخاطر اینکه طرح این سایت رو دزدیده بود (یحتمل تو روز روشن) من تو خونه بودم من خواب بودم، موبال 5 بار زنگ زده بود، تلفن و هم چند باری زنگ زده بود، من هنوز خواب بودم... جوتی نتیجه گیری اخلاقی : اگر میخواهید فوتبالیست یا دزد بشوید یا گیمنت بروید، سعی کنید خواهر و مادر نداشته باشید! حاشیه : پسر عمه عزیزم! وقتی من خوابم، بیخود به خودت برای بیدار کردنم زحمت نده! اونم درست یک ساعت بعد از شروع مرگ مقدس شبانه من!
پیتزا در ساندویچ ساز
سلام بابایی اول بگم که منظور از ساندویچ ساز همون چیزیه دوتا صفحه فلزی داره و نون تست رو با یه ورق کالباس و یک ورق پنیر پیتزا میذارن توش که بپزه. البته این فارسیش من در آوردیه ولی ساندویچ ساز فکر کنم ترجمه خوبی برای ساندویچ میکر باشه. در ادامه کیماگریهایم، امروز رفتم سروقت زمینه تخصصی خودم یعنی این دستگاه ساندویچ ساز بیچاره! در زیر روش پخت پیتزا در ساندویچ ساز ارائه می شود. مواد لازم: قارچ، فلفل دلمهای، کالباس(هرچی کالباسش گرونتر باشه غذا خوشمزهتر میشه! مثلا اگه ژامبون چیکن بیکن بگیرین، خیلی خوشمزهتر میشه ولی این یکی رو من فقط یک بار محض کنجکاوی (چند وقت پیش) گرفتم و فکر کنم دیگه از این ولخرجیها نکنم)، پنیر پیتزای ورقه. همه مواد لازم را به مقداری که دوست دارین تهیه کنید، فلفل دلمهای و قارچ را خرد کنید و کالباس را روی نون تست قرار دهید. بعد پنیر رو روی اون و بعد قارچ و دست آخر هم فلفل دلمهای، فلفل دلمهای باید طبقه بالای بال(یا پایین پایین) باشه که بیشتر داغ بشه. مقدار این مواد کاملا بستگی به زور بازوی شما دارد! اگر فکر میکنید بتوانید با 4 ورق کالباس و 3 ورق پنیر و 4 تا قارچ و یک فلفل دلمهای و دو تا نون تست در ساندویچ ساز را ببندید، حتما مواد را به این اندازه اضافه کنید. حالا همه چیز را توی ساندویچ ساز قرار داده و درش رو ببندید و وقتی آماده شد چندتاشو برای من بفرستید. که کیفیت کارتون رو بررسی کنم! یه چند ساعت دیگه میخوام دوباره دست بکار شم و گوشت چرخ کرده هم توش بریزم. البته گوشت چرخ کرده را باید قبلش با پیازداغ و رب یخورده بپزم. احتمالا یه چیزی تو مایههای سس ماکارونی. کسی که از آشپزی لذت میبره، حتی اگه یه چیز سادهای مثل پیتزا در ساندویچ ساز باشه، جوتی حاشیه : خداییش خوشمزه شده بود! حاشیه 2 : پیشگوی بزرگ آمون دوباره یه چیزهایی درباره اینکه من عمرا تا فردا صبح زنده نمیمونم گفته، ولی من اهمیتی نمیدهم. این که آدم بدونه یه کاری اشتباهه اصلا دلیل نمیشه که اون کار رو انجام نده. یا اگه بدونه یه کاری درسته، دلیل نمیشه که انجامش بده! کارهای اشتباهی هستند که بارها و بارها انجام دادم و کارهای درستی هستند که خیلی کم انجام دادهام. تازه این مان شرایط سادهایه که آدم میتونه درست و غلط رو تشخیص بده... جوتی همیشگی شما قلعه حیوانات تموم شد. این روزها اصلا حوصله برنامهنویسی و کامپیوتر و این جور چیزها رو ندارم. قلعه حیوانات کتاب جالبی بود. جالبترین چیزی که این کتاب داشت این بود که با وجود اینکه تا حالا آن را نخوانده بودم، همه بخشهایش بنظرم تکراری میآمد. جوتی سلام بر بابالنگدراز، پیشگوی اول آمون! دارم جدا به طالع بینی وبلاگی اعتقاد پیدا میکنم. از اون ماجرای با تیشرت(هیچ ربطی به شرت ندارد! تیشرت موجودی آستین کوتاه است که برتن میکنند مردمان و با آن به خیابان میروند درحالی که شرت را برپا کرده و با آن به خیابان نمیروند مگر اینکه مجنون باشند یا تنشان بخارد یا کشورشان کافر کمونیست باشد یا اینکه قانون قوطه وری اجسام در آب را کشف کرده باشند.) کجا بودم؟ آها! ماجرای با تیشرت بیرون رفتن و بارون اومدن، در دو سال دقیقا در یک روز خاص و غیره ذلک که بگذریم... پارسال مرداد هم نامنظم آپدیت میکردم و امسال هم اوضاع فرقی نکرده است! با توجه با این مسائل حیاتی و این اکتشافات در زمینه نجوم، طالع بینی (الان یه نفر داره با یه چیزی میزنه تو سر من!) و خیلی چیزهای دیگر، من پیشبینی میکنم که امسال دقیقا همان موقع پارسالی تولدم باشد! ارادتمند همیشگی شما، جوتی طالع بین حاشیه : قرمه سبزی تموم شد! فردا ناهار کوفته دارم! دلتون بسوزه بابایی!
ماجراهای من و آشپزخانه!
پس من، جوتی، یگانه پسر/دختر بابالنگدراز، به خودم لقب کیمیاگر اول میدهم. چون توانستم ماکرو ویو را به پلوپز تبدیل کنم! این ماکرو ویو ما یه دکمه برای پخت برنج داره، امروز از اون استفاده کردم. هر کاری که گفته بود کردم (تازه هیچی از روغن نگفته بود ولی من بعد از آبکش کردن یکم کره روش گذاشتم، عجب عطری گرفت!) ولی دست آخر یک عدد برنج نپخته بهم تحویل داد! منم که از ماجرای استامبولی یه چیزهایی یاد گرفته بودم در ظرف رو گذاشتم و 5 دقیقه با قدرت 60درصد گذاشتم تو ماکرو (با در بسته) ولی فایده نداشت! اثر چهار دقیقه اضافه هم مانند همون 5 دقیقه بود! به این نتیجه رسیدم که این اصولا نپخته و با دم کردن کار به جایی نمیرسه. برای همین یک لیوان و نیم آب جوش ریختم توش و با قدرت 100 درصد و در باز گذاشتم تو ماکرو تا آبش تموم بشه بعد دوباره 8 دقیقه گذاشتم دم بکشه (60درصد و در بسته). بعد از این کارها پخت ولی بدبختانه یخورده شفته شد! میدونستم اینجوری میشه ولی چارهای نبود. این بار خشک نبود، ولی مثل دفعه قبل بی نمک شده بود. خدا رو شکر که قرمه سبزیی که مامانم درست کرده بود و گذاشته بود تو فریزر مزه فوقالعادهای داشت! بعد از خوردن یک نهار خوشمزه، همیشه جوتی شما
فرعون
بر طبق کتاب رامسس که بیشتر جنبه داستانی دارد تا جنبه تاریخی، مصر در زمان فراعنه بر حسب قانون مـآت اداره میشده است. قانونی که از طرف خدایان برای مصر تعیین گردیده است. حتی فرعون هم باید طبق همین قانون رفتار میکرده است. طبق این قانون تعقیب شهروندان جرم بوده (احتمالا استراق سمع هم جرم بوده) حتی اگر توسط نمایندگان فرعون انجام میشده، فرعون حق دخالت در امور قضایی را نداشته، فرعون باید سعادت مردمش را تعیین میکرده و به مصر خدمت میکرده. البته بر طبق همین قانون، توهین به فرعون یا ملکه مجازات مرگ داشته. اما علاوه بر اینها فرعون تجسم خدای هوروس، صاحب قدرت ورزا و هزار و یک چیز دیگر بوده. گاهی فرعونها تجسم خداهای دیگری هم بوده اند، مثلا رامسس پسر نور (اگه غلط نکنم آمون) بوده و... پسر یا تجسم خدا بودن به فرعون این قدرت را میداده که تعیین کنه قانون مـآت چیست(از طریق مکاشفه و غیزه ذلک)! بعد از فرعون قوی ترین شخص مذهبی کاهن بزرگ آمون بوده که توسط فرعون تعیین میشده و قوی ترین شخص کشوری هم ملکه بوده. امروز، خیلیها قبول دارند که حکومت فرعونی، دیکتاتوری است. اما اون روز، مردم مصر معتقد بودند که حکومتی کاملا متمدن دارند. البته برای اون زمان (nهزار سال پیش از میلاد مسیح) متمدن هم بوده. جوتی توضیح : من هیچ ربطی به تاریخ ندارم. من برنامه نویسم. نتیجه هرچی که باشه، فرقی نمیکنه! من اصلا از اینکه برای پر کردن فرمی که تلفنی هم میشد پرش کرد، تا دانشگاه کشیدیم خوشم نیامد. اگه میدونستم قضیه اینه، اصلا نمیاومدم. فکر میکردم قضیه خیلی هیجان انگیزتر باشه... به هر حال، خوبیش هم این بود که خودم نمرههامو دیدم. همش همونهایی بود که دوستان گفته بودن. راستی! برگشتنه با زانتیا اومدم. زانتیا هم شده مسافر کش بین شهری! ولی عجب کولری داشت! کم آوردم. جوتی توی بقالی، بالای بطریهای آب معدنی و نوشابه نوشته بود : "انواع جوشکاری پذیرفته میشود" اگه جایی که نباید باشم، قرار بگیرم؛ مضحک بنظر میرسم. هرچقدر هم که سعی کنم جدی باشم فایدهای نخواهد داشت. جوتی درود بر بابالگندراز، فرزند نور! رامسس همچنان ادامه دارد. بعد از اون ماجرای دیروزی (که یه تنه چند تا لشکر رو ترکوند (به کام مرگ فرستاد))، امروز دوباره رفت یه حالی به دشمنان داد! البته امروز دیگه زیاد بهش سر نزدم. راستی این هومر از مصر خوشش اومده انگار قصد بیرون رفتن نداره! تا اومدم از خونه برم بیرون جناب آقای سمپاش دم در خونه یقه (و چه بسا یخه) ما رو گرفت و گفت "کجا فرار میکنی؟ برو آماده شو میخوام بیایم سم پاشی!" حالا منو میگی؟ رفتم با عجله تمام جاهایی که فکر میکردم میخواهند سمپاشی کنند خالی کردم و بعد یک عدد زنگ زدم به جناب حضرت آقای رهام و خودم رو خونشون دعوت کردم که تا سمپاشی تموم شد از خونه فرار کنم. اصلا وقتی زورکی خونه آدم رو سمپاشی میکنند و پولش رو هم میگیرند، آدم باید خودش رو یه جایی تلپ(این لغت رو چطوری مینویسند؟) کنه! جوتی حاشیه : امروز گربه دم خونمون شاهکار کرده بود، نه تنها به پهلو دراز کشیده بود و دست و پاشو دراز کرده بود، بلکه سرش رو گذاشته بود روی یه موکت لوله شده و ازش به عنوان بالشت استفاده میکرد!! لابد از فردا میخواد براش چایی هم ببریم! نخست : اون ویندوزی که SP2 از نوع Beta5 داشت یک شکنجه واقعی بود! دیروز مجبور شدم پاکش کنم و همون ویندوز بدون SP رو بریزم و در نتیجه امروز 54 مگابایت وصله پینه دانلود کردم! خلاصه اینکه از دوستان هر کس نیاز به وصله پینه داره میتونم براش بزنم روی CD. دیگر : جلد سوم رامسس هم تموم شد! و من فهمیدم که اون زمانها اصولا معجزه کردن کاری بوده که از هر کسی بر میاومده! جناب رامسس به تنهایی چند لشکر را شکست دادند. این مصریها واقعا حوصله من رو سر میبرند. حٍتی ها از اونها هم بدتر! سهدیگر : امروز استامبولیپلو درست کردم. به اندازه ماکارونی موفقیت آمیز نبود! البته زیاد مشکلی نداشت فقط یکم روغنش کم بود یکم هم نمکش! ولی در هر حال قابل خوردن بود. یه مشکل دیگرش هم اینه بر خلاف ماکارونی که دقیقا یک بشقاب درست کرده بودم، این اندازه چهار نفر شده! به من چه؟ این کتاب آشپزیه ننوشته بود این مقدار غذا برای چند نفره! آشپز بعد از این، جوتی! من الان غذایی که پخته بودم، خوردم. پیشگوی بزرگ آمون میگه اگه تا فردا صبح زنده بمونم، یعنی غذا خوب پخته شده بوده! اما مناسک شناسان از الان خودشون رو برای مراسم تدفین من آماده کردهاند. جوتی حاشیه : این رامسس کی تموم میشه که من از شرش خلاص شم؟ حاشیه : کتاب دوم هم تموم شد. بابالنگدراز عزیز نمرههای این ترم خدمت شما اعلام میگردد: 14، 15.5، 17.75، 18.5، 20، 20 البته هنوز همه اینها تو سایت دانشگاه اعلام نشده، و مرجع دوتا از نمرهها از دوستان است. از این نمرهها، فقط اون 18.5 یک واحدی است و بقیه 3 واحدی میباشند. دو تا نمره خوشگل آخری مربوط به همون دوتا امتحانیه که تو یه روز بود!! یعنی مدار الکترونیکی و سیستم عامل. حالا دومی رو میشه یه جورایی باور کرد(تو سایت دانشگاه هم وارد شده) ولی اینکه استاد محترم مدار الکترونیکی به من 20 داده باشه؟ راستش اصلا باورم نمیشه! اگه واقعا اینطوری شده باشه (تو سایت هنوز نمره این وارد نشده) باید همگان بر من تعظیم کنند که خرخونی رو به نهایت رساندهام و در یک هفته از وضعیتی که اصلا نمیدونستم فرق دیود با فلش چیه، با جایی رسیدم استاد توانست چنین نمرهای بدهد (اصولا 20 و 10 نمرههای گرفتنی نیستند، نمره های دادنی [نمره ای که استاد به شاگردی میدهد و شاگرد آن را با تلاش کوشش خودش بدست نیاورده است-مترجم] هستند.) قاعدتا هردوتا استاد (که داداش هم هستند، و کاشکی همه استادهای ما برادر ، خواهر این دوتا بودند!) نمرهها رو بردند روی نمودار. اون 15.5 هم نمره نظریه زبان است که گفتم تنها دلخوشیم اینه که نمیتونه 100 درصد رو بندازه! 14 نمره ریزپردازنده و 17.75 هم نمره پایگاه دادهها. بی شباهت به هرمیون نیستم!! گاهی شبها خواب امتحان میبینم! البته این اتفاق همیشه قبل یا بعد از امتحانها میافته و مدت امتحانها همچی چیزی سابقه نداشته. دو ترم پشت سر هم خواب امتحان ریاضی 2 دیدم این ترم هم خواب دیدم ورقه امتحان معماری رو سفید دادم. وقتی بیدار شدم یادم اومد معماری رو دو ترم پیش پاس کردم و امتحانهای این ترم هم تموم شده!! انگار از ورقه سفید دادن خیلی میترسم. تو خواب فکر میکردم که چطوری میشه قبل از اینکه ورقه حضور-غیاب رو امضا کنم، بدون اینکه توجه مراقب را جلب کنم از جلسه برم بیرون که حذف پزشکی بشه. جالبیش اینه که تو خواب هم جرات نکردم همچی کاری بکنم. یعنی فکر کردم مراقب خیلی راحت از رو صندلی خالی شده و شماره اون میفهمه کی از جلسه فرار کرده. بگذریم، فعلا که ترم تموم شده! تا ترم بعد... جوتی حاشیه : بعد از 12 واحد 19-20 گرفتن با یه استاد (تو کاردانی و کارشناسی) این ترم درسی که باهاش داشتم 17.75 شدم. این میتونه یه مثال نقض جدی برای فرضیه من مبنی بر اینکه "کارنامه انسان روز انتخاب واحد تعیین میشود" باشد. حاشیه 2 : دوستان پیشنهاد کردند با این نمرههای بچهگانه که بیشتر به درد دوره راهنمایی میخوره من تشریف ببرم بمیرم! همینجا لازم است تاکید کنم که خود من هم بعد از اول دبستان دیگه همچی نمرههایی نگرفته بودم! البته چند ترم پیش هم دوتا 20 تو یه ترم گرفتم ولی چون چند تا نمره جفنگ گرفتم در مجموع نمرهها کم شد. حاشیه 3 : تخصصیها دیگه زیادی پاس شده، ترم دیگه باید یه ریاضی و یکی دوتا عمومی بردارم. احتمالا مشروط میشم. از الان گفتم که بعد نگی چرا مشروط شدی! من که همین یدونه خدا رو به زور تحمل میکنم، واقعا از پیامبران متشکرم. واقعا نمیدونم مصریها چطور اون همه خدا رو تحمل میکردند! حالا باز مصریها وضعشون نسبت به یونانیها خوب بوده! چون خدایانشون چندان با هم درگیر نبودند و اگر از "ست" بگذریم، قاتل دیگری بین خدایانشون نبوده. یا اگرهم بوده، زیاد اهمیتی نداشته. جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||