جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

کره کم چربی؟
این دیگه چجورشه؟


سلام بابایی
با این برنامه شیر تو شیری که این ترم برای خودم درست کردم، بنظرم میاد که دارم روز به روز تحلیل می‌روم و از کاراییم کمتر میشه. امروز سر کار سرعتم خیلی کمتر از اوایل بود. البته خوب البته یه دلیلش هم میتونه این باشه که پروژه‌ای که روش کار می‌کنم دقیقا به اون مرحله‌ای رسیده که آدم دلش می‌خواد ولش کنه و بره دنبال یه کار دیگه!
می‌دونی چی‌میگم؟ معمولا اول هر کاری خیلی هیجان انگیزه، بعد از یه مدتی احتمالا هیجان انگیزتر میشه بعد هیجانش کم میشه و آدم فقط می‌خواد راهی که رفته به آخر برسونه و بعد به مرحله‌ای می‌رسه که آدم هیچ علاقه‌ای به کاری که داره انجام میده یا راهی که میره نداره فقط دلش می‌خواد زودتر از دستش خلاص بشه و بره دنبال یه کار دیگه.
ولش کن!
امروز رفتم کتاب سوم ارباب حلقه‌ها رو خریدم. آخه اولیش تموم شد. حالا اگه بپرسید چرا بعد از اولی رفتم سومی رو خریدم باید بگم که خوب لابد دومی رو هم از همونی که اولی رو از گرفتم، می‌گیرم! و باز اگه بپرسید چرا سومی رو خریدم؟ باید بگم که خوب لابد اونی که اولی و دومی رو داره، سومیش رو نداره! واقعا که! بابایی شما کاری بهتر از پرسیدن اینجور سوالها ندارید؟

ارادتمند،
جوتی
حاشیه : لینوکس رو نصب کردم، یکم جفتک انداخت ولی با کمک آق جلال باهاش کنار اومدم. اما هزار نکته باریکتر ز مو اووونجاست! فعلا با کارت صدام مشکلات اخلاقی داره. به اینترنت هم نتونستم وصل بشم، با وجود اینکه مودم رو شناخته! اونجا احساس بی‌سوادی می‌کنم!

مغز گسسته
حالا هیچی از درس دادنش نمی‌گم که فقط از روی جزوه می‌خونه!
فقط همینقدر بگم که آقای مثلا خیر سرش استاد ریاضی گسسته(ساختمان گسسته) به ما تمرین داده که با استقرا ثابت کنید که n^2>=2^n است اگر n از فلان عدد بزرگتر باشد و وقتی یکی از بروبکس گفت که استاد برعکس نوشتید گفت 2^n>=n^2 است یه مدتی فیلسوفانه به تخته خیره شد و بعد چندتا عدد رو آزمایش کرد تا متوجه بشه که اونی که روزها توی آسمونه خورشیده نه ماه!
حالا چرا این برای من اینقدر مهمه؟آخه ما خیر سرمون همه دردمون اینه که 2^n رو به n^2 تبدیل کنیم! این همه الگریتم و غیره ذلک همه زورشون سر همینه اونوقت آقا اومده میگه... عجبا! اورک بخورش(البته ترول مطلوبه ولی تخفیف دادم.)، ما از دستش خلاص شیم!

جوتی
حاشیه : گندالف خاکستری سقوط کرد! من البته فکر می‌کنم نمرده باشه.
حاشیه 2 : چند وقتی پیش الفهای لوترورین بودیم. خیلی خوش گذشت. اینها از قوم و خویشهای ایلیدن عزیز من هستند. ولی اونجا هم ایلیدن رو ندیدم، کسی هم خبری ازش نداشت. خیلی نگرانشم.


و من را جوتی، استاد خواب، نامیدند.
از وقتی خیلی بچه‌تر بودم معروف بودم که تا سرم رو میذارم زمین خوابم می‌بره و چه بسا که اول خوابم می‌برد و بعد سرم را روی زمین می‌گذاشتم!
این چند وقت به درجات بالاتری در این زمینه دست پیدا کرده‌ام!
جدیدا می‌توانم نشسه، ایستاده و حتی در حال راه‌رفتن هم بخوابم! البته من هیچ وقت توی خواب راه نرفته ام ولی پیش آمده که موقع راه رفتن خوابم ببرد. این مدل خوابیدن البته با اون مدل معمولش یکم فرق داره. تو این مدل خوابیدن، چشمهایم بازه، اما نه چیزی می‌بینم نه چیزی می‌شنوم(شانه‌ها و گردنم پایین می‌افتند و شبیه گوژپشت نتردام می‌شوم) و بعد از مدتی راه رفتن یکدفعه به خودم می‌آیم و می‌بینم یه جای دیگه هستم! شاید فکر کنید که این یه حواس پرتی عادیه، ولی اینجوری نیست! چون حواس پرتی که باعث نمیشه خستگی آدم در بره؟ البته اینطور خوابها معمولا بیشتر از یک دقیقه طول نمیکشه... مثل همونیه که همه سر کلاس درس تجربه کرده اند! ولی موقع راه رفتن... راستش امروز اولین باری بود که هچی احساسی بهم دست داد. شاید هم خودم اینطور به خودم قبولوندم! به هر حال احساسات من چندان هم چیزهای قابل اعتمادی نیستند(از بس که تحریفشون کردم)

ارادتمند،
جوتی
حاشیه : من برم linux نصب کنم ببینم دنیاش دست کیه؟ باور کن دیگه بیشتر از 7 گیگ نمی‌تونم بهش بدم. بسه دیگه؟


بابالنگدراز عزیز، ای زیباتر از الف(elf)ها!
از نزدیکی خانه الروند به شما درود می‌گویم.
چند روز گذشته اوضاع چندان خوب نبود، مخصوصا از آن شبی که فرودو (که من به او فردوو می‌گویم) حلقه را دستش کرد و یکی از آن نه نفر با خنجر او را زخمی کرد. این پسر اصلا به حرف هیچ کس گوش نمی‌دهد. این جور انسانهای ضعیف همیشه زمان فرمانبرداری سرکش و متزلزلند و زمان فرمان دادن مردد. اگر چه هنوز نمی‌توانم بگویم که به اندازه اون پسره کودن(هری پاتر)، احمق است؛ ولی می‌توانم بگویم که چندان دست کمی هم از او ندارد. او هم مثل پاتر، یک روز از خواب بیدار شده و ناگهان چیزی بهش رسیده که پیش از آن از خودش هیچ لیاقتی برای داشتنش نشان نداده بوده! اما با وجود این سعی می‌کنند با تکرار کردن عبارت "این بهترین هابیت برای این کار بود" یا چیزهایی تو همین مایه‌ها به من بقبولانند که شخصی بهتر از این احمق (یا باهوشترین احمق) برای این ماموریت وجود نداشته. اگه به من بود می‌دادم این حلقه را یک بزمجه ببرد! بزمجه‌ها خیلی بهتر از هابیتها از کوه بالا می‌روند!
راستی! امروز ما با گلورفیندل آشنا شدیم و این هابیتهای الف(elf) پرست هم کلی خرکیف شدند که یک الف دیده اند. از گندالف هنوز خبری نیست ولی بنظر می‌رسد که حسابی تو دردسر افتاده باشه.

کاش ایلیدن هم اینجا بود،
جوتی
حاشیه : اوه! بابایی شما که فکر نمی‌کنید پسر/دخترتون اسکیزو شده باشه؟ نه! امکان نداره شما همچی فکری بکنید، شما از قبل مطمئن بودید که پسر/دخترتون اسکیزو است!


من خوابم میاد.
برنامه غذایی تو ماه رمضان بیشتر با برنامه روزانه من هماهنگی داره.
دقت کردی که گاهی وقتی کاری رو از روی حساب و کتاب انجام میدم نتیجه به خوبی کارهای کشکی کاتوره‌ایم نمیشه؟
از بی‌نظمی همیشه خوشم می‌اومده.
فردا باید تمرین تحویل بدم، فکر کنم تو دانشگاه بنویسم.
چشمهام به زور باز مونده، با چوب کبریت!
من خوابم میاد.

همیشه جوتی همیشه عزیز تو.


لرد ایلیدن و آلن تورینگ چه شباهتهایی با هم دارند؟

سکوت

نارنگی یک پرتقال مینیمال است.

امروز حال اینترنت چطوره؟ لینک

بخاطر کتاب داستانی که اینقدر حجیمه که به این زودی‌ها تموم نمیشه،
بخاطر شغلی که نه زیاد سخته نه زیاد آسون،
بخاطر دانشگاهی که می‌روم ولی درس نمی‌خونم،
بخاطر جیغ و داد آقای پدر برای گل ایران،
بخاطر دوستی که فردا قراره از سفر بیاد،
بخاطر دوستی که از گرفتن کادوی تولدش کیف کرد،
ازت متشکرم.
گاهی اینقدر از همه چیز راضیم که می‌ترسم یه وقت کسی تو رو از خواب بیدار کنه و این خواب خوش تموم بشه و گاهی هم فکر می‌کنم کی می‌خواهی از این کابوس بیدار بشی؟


بابالنگدراز عزیز
زمانی بود که حاضر بودم سوگند بخورم که هرچه به شما می‌نویسم تمام حقیقت است و جز حقیقت نیست.
امروز از آن زمان سالها می‌گذرد و این داستان افسانه شده و افسانه‌ها از خاطر رفته*. سوگند می‌خورم که آنچه به شما می‌نویسم حقیقت است اما نه تمام آن و گاهی هم غیر از آن است.

جوتی
حاشیه : جواب سوال احتمال قبلی : احتمال وقوع چنین واقعه‌ای کاملا متناسب با میزان سردرد است. همانطور که "احتمال سقوط نان کره‌ مالی شده از سمت کره‌ای‌اش متناسب با قيمت فرش است."لینک مرجع
----
*دارم کتاب "یاران حلقه" از سری "ارباب حلقه‌ها"‌را می‌خوانم


سلام بابایی
دیشب داشتم فکر می‌کردم که چقدر خوبه که چند وقتیه سردرد نگرفتم.
امروز صبح سردرد گرفتم.
حالا براتون یه مساله احتمال مطرح می‌کنم (میدونید که این ترم آمار احتمال دارم).
شخصی (جوتی عزیز شما) به احتمال 70% هر هفته یک بار سردرد می‌گیرد و از هر چهار بار سردرد یک بار آن خیلی شدید است و حالت تهوع* و استفراغ* و این صحبتها. اما از هر دو سردرد شدید یکی از آنها به استفراغ نمی‌رسد و سر و ته قضیه هم می آید (بعد از تمام شدن دوره 12 یا 24 ساعته سردرد) و وقتی سردرد دارم ممکن است (احتمال حدود 60%) بعد از ظهر بخوابم.
از طرف دیگر معمولا هر دو روز یک بار یکی از دوستان لطف می‌کنند و به من زنگ می‌زنند (چون بیشتر دوستان من upgrade تلفن رو نرفتن(جمله warcraftای بید)) و در نظر بگیرید که شخصی به نام آقای م.ا (به سبک کیهان) وجود دارد که هر 4 ماه یک بار به من زنگ می‌زند.
حالا پیدا کنید احتمال اینکه من سردرد گرفته باشم، یک قاشق غذا خورده باشم و آن را بالا آورده باشم و با یک شکم کاملا خالی و احساس گرسنگی روی تخت ولو شده باشم و تازه خوابم برده باشد و آقای م.ا. زنگ بزند و من رو از خواب بیدار کند!
جاتون خالی با آقای م.ا. کلی خندیدیم.

ارادتمند شما که سردردش خوب شده،
جوتی.
-------------
*من هیچ وقت دیکته این دوتا رو یاد نمی‌گیرم! الان درسته؟

حاشیه : کد این پست با سال تولدم یکیه. پس به افتخارش هیپ! هیپ! هووورررراااا!


سلام بابایی
دلم فقط آرامش می‌خواد.
برو سر کار، برو دانشگاه، تکرار کن.
زندگی من شده همین الگریتم ساده. البته اعتراضی ندارم چون این وسط اتفاقهای خیلی خوبی هم می‌افته، دوستامو می‌بینم (بطور منظم) درس نمی‌خونم(این هم بطور منظم) تو دانشگاه کلی می‌خندم و ... در کل خوبه، فقط خسته‌ام و اینکه امروز اصلا به نوشتن فکر نکردم، خوب وقتی همینجوری می‌شینم پشت کامپیوتر بهتر از این نمیتونم بنویسم. چون چیزی برای نوشتن ندارم.
دوستی یجور رابطه دو طرفه و پایاپایه که من خیلی ازش خوشم میاد، ولی همیشه به یک رابطه نسبتا یک طرفه از نوع تمنا-توجه هم احتیاج دارم. بابایی لازم نیست زیاد فکر کنید که متوجه بشوید من کدوم طرف این رابطه‌ام.

ارادتمند خوابالو شما،
جوتی


سلام بابایی
امروز رفتیم کارگاه موتور، البته بهتره بگم کارگاه آشنایی با موتور. چون مثل یک کلاس تئوری میشینیم و استاد رو نگاه می‌کنیم فقط فرقش اینه که یه ماکت موتور (که برقیه)‌ گذاشتن وسط کلاس که با برق پیستونها رو تکون میده و باعث میشه میل‌لنگ بچرخه و چرخها رو بچرخونه. می‌خواستم از استاد بپرسم که استاد ما که نیروی برق رو داریم که میتونه چرخها رو بچرخونه دیگه چه نیازی به پیستون داریم؟ ولی فکر کردم که باید این درس رو پاس کنم! برای همین سوال نکردم.
درضمن، استاد کلی سعی کرد که به ما حالی کنه که یاد گرفتن روش کار یک موتور چهار زمانه درون سوز (اونم از نوع برقی) خیلی بدرد یه مهندس نرم‌افزار می‌خوره (نمیدونم چرا همه استادها سعی می‌کنند ثابت کنند درسی که می‌دهند بدرد بخوره!) ولی من دست آخر هم نفهمیدم که این کارگاه به چجور دردی می‌خوره! اون نجاریه اگه هیچ خاصیتی هم نداشت، حداقل یه جور ورزش بود!
گفتم نجاری! چون استاد نجار حالش خوب نبود ما رو فرستادن یه کارگاه دیگه! به همین راحتی.

ارادتمند،
جوتی


سلام بابایی
تقریبا می‌تونم بگم دیروز اصلا خونه نبودم. یعنی صبح که رفتم بیرون و ساعت شش بعد از ظهر اومدم، اون موقع هم رفتم یه غذایی خوردم و یه کادو تولد درست کردم. فعل دقیقش باید همین "درست کردن" باشه! چون تشکیل شده بود از چند لایه کاغذ کادو، یک لایه پلاستیک چند لایه از یه چیزی تو مایه‌های کاغذ شیرینی ولی محکمتر، یک لایه عن دماغ مصنوعی(!) و در مرکزش هم یکی از این آدامسهایی که دستفروشها می‌فروشند. بعد هم رفتم کادو رو تحویل صاحبش دادم و کلی خندیدیم!
در کل جای شما خالی، خوش گذشت.

جوتی
حاشیه : ساعت پایین نوشته دستکاری شده نیست.

تولد بلاگم بود
راستی!
9 مهر تولد بلاگم بود.
این واقعه اینقدر برام مهم بود که اصلا یادم رفت اعلامش کنم!
یعنی بلاگ من رفت تو سه سالگی.
بلاگ عزیزم بهت قول میدم برای صد سالگیت کیک تولد بگیرم.


یه آدرسهایی تو مایه‌های www.ehsani.ir/redir/?to=www.microsoft.com باعث میشه که یاهو فکر کنه مطالبی که تو صفحه microsoft.com نوشته جزئی از سایت ehsani.ir است! میشه از این برای بالا بردن rank استفاده کرد؟
بادمجون
آخ جون! دوباره غذای دانشگاه خوردم! این غذای دانشگاه یکی از بزرگترین شگفتی‌های دنیاست. امروز خورشت بادمجون داشتیم. خورشت بادمجون تشکیل شده بود از گوشت قیمه‌ای (همه غذاهای دانشگاه ما با گوشت قیمه‌ایه بجز کباب کوبیده که اون فکر کنم گوشت سگ چرخ شده باشه) ، مقداری آب گوشت، یک نصفه گوجه خام و خیس (دانشجو باید فرض کند که پخته شده بوده ولی با قاشق نمیشه نصفش کرد) و در کنار این خورشت بادمجون، پلو هم هست.
چی؟
فکر می‌کنید چیزی از قلم افتاده؟ نخیر! باید عرض کنم که خورشت بادمجون دانشگاه ما بادمجون نداشت! یعنی اول داشته، ولی بعدا تموم شده بود و به من نرسید. من هنوز نفهمیدم چرا از یک هفته قبل فیش می‌فروشند! وقتی که غذا را به تعداد درست نمی‌کنند؟!
البته خوب این مساله با یک اصل کلی در دانشگاه توجیه میشه
"تو دانشگاه هیچ چیزی به هیچ چیز ربط نداره"

جوتی


اینی که ازش اکانت اینترنت می‌گیرم خیلی باحاله!
بهش زنگ زدم گفتم عزیزجان من از شما یه کارت 10 ساعته گرفتم، تموم هم شد! ولی هنوز کسی نیومده پولش رو بگیره حالا یکی دیگه هم برام بخونید!
اونم خوند!
فکر کنم باید خودم برم پولشون رو بدم، از اینها بعیده بیان پولش رو بگیرن! تریبپ زیادی مایه داریه انگار!

راستی! امروز ورق کلاسور خریدم. یعنی اینکه ترم شروع شده. ولی هنوز تو حس و حال دانشگاه و این جور چیزها نیستم.
روزهام اینقدر طولانی شده که هرچی فکر می‌کنم کی رفته بودم حذف و اضافه بنظرم میاد هفته پیش بود.
اینم یه مدل زندگیه!
زندگی شاید همین باشد

جوتی


همیشه قبل از خواب بادوم سوخته بخور.
برای صبحانه هم حتما یه چیز شیرین بخور.

جای یه چیزهایی شدیدا تو زندگیم خالیه.


سلام بابایی
یکم از کتاب بوف کور صادق هدایت رو خوندم. خیلی خوشم اومد! البته بعد یکم شک کردم که نکنه در مورد کتاب اشتباه می‌کنم؟ بابایی برای همین خواستم از شما بپرسم که کتاب بوف کور یه کتاب طنز است؟ یا نه؟ چه جوابتون مثبت باشه چه منفی من که کلی از اوایل این کتاب خوشم اومد و کلی هم خندیدم! خداییش قهرمان داستان خیلیی خنده داره!

امروز حذف اضافه هم بود! من که دلم نیومد بیشتر از چهارده واحد بردارم و کامپیوترهای دانشگاه هم دلشون نیومد بیشتر از 14 واحد به من بدهند! پس فعلا همون 14 واحد در 4 روز (که به زور شده 3 روز) رو دارم. اصلا بعید می‌دونم توانایی بیشتر از این رو داشته باشم.

ارادتمند
جوتی
حاشیه : بعد از حذف و اضافه آبگوشت مزه میده!


سلام بر بابالنگدراز عزیز
امیدوارم همیشه شکلات بخورید و هیچ وقت تو ترافیک گیر نکنید! مخصوصا یه مدل ترافیکی مثل ترافیک امروز که اصلا معلوم نبود چی به چیه! یه جا تو ناکجا آباد یه ماشینی یه چیزیش شده بود... از دم زیر گذر آزادی تا اکباتان (شاید هم تا بلوار فردوس! من اونور تر رو ندیدم) ماشینها پارک کرده بودند! از ترافیک سنگین و این حرفها گذشته بود! ملت دیگه سوار تاکسی نمی‌شدند، همه پیاده گز می‌کردند، یا با موتور! منم به توصیه یه آقای پیر مرد که بهم گفت "اگه پیاده بری زودتر می‌رسی" داشتم پیاده می‌رفتم.
اوه! این چی بود؟
یه چیزی تو مایه های خرچوسونه (اسم این موجود همینه؟) اومده تو اتاق داره ویز ویز می‌کنه و دور لامپ میچرخه! گولومپ! این صدای افتادنش بود! شاید هم باگ بوده! پس باید با آقای حشره کش تماس بگیرم!
داشتم می‌گفتم که ملت یا پیاده می‌رفتند یا با موتور. البته از یه جایی به بعد اینقدر ماشینها تو هم گره خورده بودند که حتی موتور هم رد نمی‌شد. یه آقای چاق هم که می‌خواست رد بشه خیلی تلاش کرد که از فاصله بین یک اتوبوس و دیوار رد بشه!
خلاصه اینکه از اکباتان تا سه راهی فرودگاه رو پیاده اومدم، بعد خواستم سوار تاکسی بشوم که آقای راننده‌ای که من رو سوار کرد یکم گوشش ایراد داشت و عبارت "سر بهبودی" رو شنید "دور میدون"!!! نه! خداییش این دوتا چه شباهتی به هم داره؟
اما خب! همین باعث شد که من مجبو بشم دوباره از آزادی تا استاد معین رو هم پیاده بروم (چون هیچ ماشینی نگه نمی‌داشت! انگار که چون تازه از ترافیک خلاص شده بودند عجله داشتند تندتر راه بروند!) و دقیقا همونجا بود که دیدم یک عدد عابر پیاده داره میاد طرف من! گفتم عجب! این چقدر قیافش آشناست! بعد گفتم نه بابا! جلال اینجا چیکار می‌کنه؟ اصلا مگه بلاگ‌نویس جماعت رو ممکنه آدم همینجوری اتفاقی وسط خیابون ببینه؟
خلاصه جای شما خالی! این جلال دیدگی، به اون تو ترافیک موندگی می‌ارزید.

جوتی

نجارباشی
سلام بابایی
امروز اولین جلسه کارگاه عمومی بود و این اولین جلسه، جلسه اره کشی بود. ماجرا از این قرار بود که از یه چوب یه تیکه بیست سانتی بریدیم بعد از یه طرف چند تا برش ده سانتی و از یه طرف چندتا برش پنج سانتی تو چوب درست کردیم. در کل کار جالبی بود! حداقل یاد گرفتم چطور از روی یه خط، یه چوب رو اره کنم! می‌دونید که این خیلی برای یه مهندس نرم‌افزار بعد از این بدرد می‌خوره. مثلا اگه فردا روز یه جای برنامه ایراد پیدا کرد میشه خیلی شیک با یه اره افتاد به جون مونیتور!
البته من از بچگی به نجاری علاقه‌مند بودم ولی هیچ وقت دوست نداشتم بعد از نجاری چند ساعت برم سر آزمایشگاه سیستم عامل و بعد از اون هم سر کلاس آمار احتمال! خلاصه اینکه صبح ساعت یه ربع به پنج بیدار شدم و شب ساعت یه ربع به نه رسیدم خونه.

ارادتمند خسته و کوفته و درمونده شما، که پس‌فردا حذف و اضافه داره،
جوتی


خب! گاهی وقتها هم هرچی زور می‌زنم هیچی به فکرم نمی‌رسه بنویسم.

عجبا! همه هفته فکر می‌کردم که آخ جووون! جمعه میشه... تعطیله... لازم نیست صبح زود از خواب بیدار بشم، تفریحات سالم و چه بسا ناسالم می‌کنم! حالا جمعه شده، اون از صبح که ساعت 6 بیدار شدم اینم از حالا که هیچ کار خاصی ندارم انجام بدم! تنها تفریح موجود چایی خوردنه!

دیشب داشتم به بالشتم مشت میزدم که یکم نرمتر و کوتاهتر بشه یکدفعه دیدم بالشتم صدای عجیبی داد بعد دیدم دستم درد گرفت و بعد فهمیدم مشتم بجای اینکه به بالشت بخوره، خورده به لبه تخت... آخ!

جوتی


دیشب اینجا به مناسبت نیمه شعبان جشن گرفته بودند. نه شبیه یه جشن مذهبی بود، نه شبیه یه جشن ملی بود، نه شبیه پارتی! نمی‌دونم چی بود! از یه جا آهنگهای دامبولی دیشو پخش می‌شد یه جا پوسترهای تبلیغاتی مذهبی بود، یه جا یه عده پسر وایساده بودن به دخترها تیکه می‌انداختند یه جا آتیش بازی بود، یه جا یکی داشت قر میداد، یکی داشت شربت یا چایی یا یه همچی چیزایی میداد... خلاصه یه چیزی بود هشلفت! من که سر در نیاوردم.
میدان آزادی دوباره اون لباس خوشگلش رو پوشیده بود. فکر کنم اونم تو جشن دعوت بود.

امروز مهرگان هم هست. روز مهر و ماه مهر.

جوتی


استاد درس شبکه بعد از بر شمردن مزایا و فواید شبکه‌های کامیپوتری در جلسه اول درس به مهمترین ایراد شبکه‌های کامپیوتری که همانا کاهش امنیت باشد، اشاره کرد.
استاد مذکور ادامه داد، راه حل نرم‌افزاریی برای ایجاد امنیت 100%‌ وجود ندارد. اگرچه با نرم‌افزار می‌توانیم به حد خوبی از امنیت برسیم ولی تنها راه ایجاد امنیت 100% در شبکه، یک راه سخت افزاری است. برخی از شاهدان تصور کردند که منظور دیوارهای آتش سخت‌افزاری است (که البته بعضی دیگر معتقدند که آنها خودشان نرم‌افزارند.) اما استاد پس از آن گفت "تنها راه حل سخت‌افزاری برای ایجاد امنیت 100% ، قطع کردن سیم شبکه است."

جوتی
حاشیه: دفعه دیگه که خواب موندم (امروز صبح خواب مونده بودم) یادم بندازید که اگه خواستم با سواری بروم حتما با پژو یا سمند یا زانتیا یا ماکسیما یا الگانس بروم و دیگه با پراید نرم! چون یک ساعت و نیم طول کشید برسه قزوین! اتوبوسهای ویژه هم تقریبا همین قدر طول می‌کشه برسند ولی نصف این پول رو می‌گیرند!
حاشیه 2 : گفتم خواب... راستی! من چرا اینقدر خوابم میاد؟

تشکرنامه
از خیلیها باید تشکر کنیم.
از رهام و محمد که خیلی قبل از این، زحمت نمونه خوانی فصلهای اول کتاب را کشیدند.
از آرین و ساسان و حمید و حسین (لینک ندارند متاسفانه. من هم علاقه‌ای به نوشتن فامیلی ندارم چون نمی‌دونم خوششون میاد یا نه.) که به من اجازه دادند مطالب کتاب را به آنها تدریس کنم که ببینم تا چه حدی مفهوم بوده.
از همه دوستان عزیزی که به کتاب لینک دادند. مخصوصا امیر عظمتی و محمدرضا طاهری عزیز.
از جلال عزیز بخاطر mirror ای که همون روز اول درست کرد.
و مخصوصا
از میهن هاست که با وجود اینکه مصرف پهنای باند من تو این هفته زیادی زیاد شده بود (تو یه هفته از کل ماه قبل بیشتر شده!) هیچ محدودیتی برایم ایجاد نکردند.

ارادتمند،
جوتی


همیشه یادت باشه قبل از شکلات خوردن دندونهاتو مسواک بزنی.
اینجوری مزه شکلاتت از بین نمی‌ره.


همینکه آدم بعد از پاس کردن ساختمان داده بخواهد ساختمان گسسته بخونه به اندازه کافی خنده دار هست. دیگه چه برسه به اینکه آدم بعد از پاس کردن ساختمان داده، طراحی الگوریتم، هوش مصنوعی، نظریه زبان و مدار منطقی بخواهد ساختمان گسسته پاس کنه دیگه خیلی خنده داره!
استاد سر کلاس می‌گفت شما باید این درس رو خوب یاد بگیرید که تو درسهای دیگه مثل مدار منطقی و ساختمان داده مشکل پیدا نکنید! خواستم بگم والا ما اصلا این درس رو نخونده بودیم و هیچ مشکلی هم برامون پیش نیومد!
آخه تو کارشناسی پیوسته ساختمان گسسته پیش نیاز ساختمان داده است ولی تو دوره کاردانی ساختمان گسسته اصلا جزو سیلاب (با سیراب اشتباه نشه) درسی نیست، ولی ساختمان داده هست. پس ما ساختمان داده را بدون این پیش نیاز ریاضی بی‌مصرف پاس می‌کنیم.
جالبی کلاس این بود که وقتی استاد می‌گفت T^F من به صفر و یک و and تبدیلش می‌کردم که بفهمم چی می‌گه! یا وقتی گفت میشه xor رو با and و or و not ساخت داشتم برای اینکه یادم بیاد چطوری بود با گیتهای مدار منطقی مدارش رو می‌کشیدم (چقدر هم زور زدم تا یادم اومد!)
راستی! اون بخشهایی که درس سیستم عامل درباره انحصار متقابل داره تو نوشتن برنامه‌های MultiThread خیلی بدرد می‌خوره.
استاد کلی زور زد که بگه در p->q اگه p نادرست باشد و q هم نادرست باشد، کل گزاره درست است! در حالی که اگه یه روز چهارشنبه به همین فال فروش سر چهارراه هم بگی "اگه امروز دوشنبه باشه، فردا جمعه است" همچی فحشی بهت می‌ده که دیگه از این اراجیف بهش نگی! البته ما هیچ وقت به استاد همچی حرفهایی نمی‌زنیم.

ارادتمند همیشگی شما،
جوتی
حاشیه : سعی می‌کنیم (من و حامد) که در اسرع وقت (تو همین یکی دو ساله) کدهای کتاب رو هم آپلود کنیم.

شاخ
همونجایی که من منتظر تاکسی بودم، یه آقای خیلی متشخص با کت و شلوار خیلی شیک و مرتب هم وایساده بود که سوار تاکسی بشه. یه ماشین از راه رسید که 2 تا جای خالی داشت، یکی روی صندلی عقب و یکی جلو. مسیرش هم به من می‌خورد و هم به اون آقای متشخص من زودتر به ماشین رسیدم (یکم جلوتر نگه داشته بود) و با وجود اینکه ابعاد بدنم (هم از نظر طول، هم عرض هم ارتفاع) از اون آقای متشخص کمتر بود روی صندلی عقب نشستم تا آقای متشخص کنار یک آقای نسبتا بزرگ، روی صندلی جلو بشینه!
وای که چه وضعیت مضحکی پیش اومده بود آقای متشخص که کنار اون آقا روی صندلی جلو جا نمی‌شد به زور خودش رو جا داده بود و در ماشین هم آخرسر بسته نشد! من رو می‌گی؟ احساس کردم سرم یکم می‌خاره، وقتی دقت کردم دیدم دوتا از این شاخهای قرمز خوشگل که تو این کارتونها رو سر ملت در میاد روی سرم در اومده! اصلا از تصور اینکه یه آقایی با کت و شلوار خیلی شیک و مرتب بچپه تو نیم وجب جا و حسابی چروک بشه کلی آدم رو شاد می‌کنه!
جاتون خالی! از این تاکسی که پیاده شدم و سوار یه تاکسی دیگه شدم که بقیه راه رو برم، مجبور شدم کنار یه آقای بزرگ! روی صندلی جلو بشینم، حتی نتونستم در رو درست ببندم! فقط خوبیش این بود که من کت شلوار تنم نبود!

با دو شاخ روی سر،
جوتی


سلام بابایی
ببخشید که دو روزیه چیزی براتون ننوشتم. میدونم این گناه بخشودنی نیست ولی باور کنید برایش دلیل دارم. جمعه برای این بلاگم رو آپدیت نکردم که مطلبی که درباره کتاب نوشته بودم، مطلب اول باشه. اما دیروز، خوب راستش اصلا خونه نبودم! تا هفت سر کار بودم بعد هم از اونجا رفتم مهمونی.
بابایی هیت کتاب خوبه. با وجود اینکه بجز سایت حامد و من، جلال هم کتاب رو روی سایت خودش گذاشته ولی بازهم هیت کتاب همینجا هم به اندازه کافی زیاد هست. این احساس خوبی بهم میده. حس می‌کنم اینهمه زحمتی که براش کشیدیم، این همه دعوایی که من و حامد سر مطالب کردیم، این همه رفتن و اومدن‌ها این همه ... بیهوده نبوده.
وقتی تصمیم گرفتیم کتاب رو آپلود کنیم خیلی ناراحت بودم. با وجود اینکه خودم این پیشنهاد رو داده بودم ولی نمی‌تونستم باهاش کنار بیام. خیلی سخته. خیلی سخته آدمی مثل من، (که از 13 سالگی دلش می‌خواسته حداقل یه کتاب بنویسه، حالا گیرم که هیچ وقت نویسنده هم نشه) اینقدر به تحقق خواسته بچگیش نزدیک باشه و بعد بین چاپ شدن احتمالی و انتشار اینترنتی یکی رو انتخاب کنه.
وقت نبود. اعتماد هم از دست رفته بود.
این بهترین راه بود ولی اصلا راحت نبود. تصمیم آپلود کردن کتاب برابر با تصمیم چاپ نکردن کتاب بود.
حالا حتما به من حق می‌دهید که دلم بخواهد هیت کتاب زیاد باشد؟

جوتی

کتاب ویژوال بیسیک NET. مقدماتی
یک سال پیش بود. حامد از من پرسید که برای نوشتن کتاب ویژوال بیسیک دات نت باهش همکاری می‌کنم یا نه؟ منم قبول کردم.
پنج، شش ماهی گذشت. کتاب تمام شده بود... و این پنج، شش ماه چقدر سخت گذشت. اما کتاب خوبی شده بود. با یک ماه تاخیر به ناشری که سفارش کتاب را داده بود تحویل دادیم.
شش ماهی گذشت، کتاب را حتی ویرایش هم نکرده بودند ولی از ما انتظارهای جدیدی داشتند.
یک ماه گذشت. تصمیم خودمان را گرفته بودیم.
کتاب را رایگان روی وب قرار می‌دهیم. اگرچه پولی به دستمان نمی‌رسد ولی حداقل به هدف اصلی خودمان می‌رسیم. آدم کتاب را می‌نویسد، برای اینکه خوانده شود. پس، این کتاب را بخوانید!

سرفصل‌ها :
مقدمه‌ای بر دات نت
آشنایی با محیط ویژوال استدیو دات نت
مفاهیم پایه (آشنایی با الگوریتمها، آشنایی با شی گرایی)
داده‌های پایه در VB.NET
اولین برنامه (Hello World)
دستورات شرطی و حلقه‌ها
اولین کلاس
آشنایی با GUI یا رابط گرافیکی کاربر
طراحی رابط کاربر برای بستنی فروشی
فرمها و منوها
توابع و زیربرنامه‌ها
آرایه‌ها
شی تایمر Timer
مختصات و رویدادهای موس و کی‌برد
تکمیل و بهبود بستنی
سازنده‌ها و مخرب‌ها
Imports و Namespace
Error Handling
System.IO
پایگاه داده‌ها
Deployment

برای دریافت کتاب روی لینک زیر، Right Click کنید و Save Target As را انتخاب کنید.
Download از ehsani.ir
http://www.ehsani.ir/code/visualbasicdotnet.pdf
Download از banaei.ir
http://hamed.banaei.ir/documents/visualbasicdotnet.pdf
حجم : 2652KB

برای لینک دادن به این مطلب از آدرس زیر استفاده کنید :
http://www.ehsani.ir/jooti/?code=1339

امیر احسانی (جوتی)

سایر mirror ها برای دریافت کتاب :
Download از techopedia.net


یکی از چیزهایی که شدیدا روی اعصاب بنده قدم می‌زنه اینه که در مواردی که فکر می‌کنم کسی نباید از دستم ناراحت بشود، یه نفر از دستم ناراحت بشود!
امروز ایشون رو دیدم، که کلی باعث شادی روان (شادروان شدگی سابق) ما شد.

می‌دونم بابایی... یه قولی دیروز داده بودم.
به قولم عمل کردم. ولی فردا نتیجه‌اش معلوم خواهد شد.

جوتی


سلام بابایی
این تابستون بیشتر از همه تابستون‌ها طول کشید. شاید چون خیلی اتفاقهای جدید توش افتاد... شاید هم دلیل دیگه‌ای بود. خیلی کارها کردم و شاید بیشتر تو خودم فرو رفتم. شاید پسر/دختر شما داره نیمی از شخصیتش رو از دست میده...

خوب! تبریکات صمیمانه من رو به مناسبت روز اول مهر بپذیرید.
روز اول مهر همیشه روز لذت بخشی بوده، روزی که به اندازه کافی از امتحانهای پایان سال فاصله دارد. روزی که آدم مدرسه می‌رود ولی لازم نیست درس بخواند! هیجان دیدن آدمهای جدید، درسهای جدید و خلاصه همه چیز.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه : به سبک میلاد که هی تند و تند روزها و ماه‌ها و هفته‌ها رو تبریک میگه،
آغاز پاییز را به مرثیه‌ای به قافیه کشک در رثای حیات (در پاییز کوچک من درختان فقط یک برگ داشتند (یا یه چیزی تو این مایه‌ها) سابق و theautumn اسبق) تبریک عرض می‌کنم.
حاشیه 2 : امیدوارم زودتر برف بیاد! من از پاییز فقط برفهای آخر آذرش رو دوست دارم.
حاشیه 3 : فردا میرم دانشگاه.

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org