|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
امروز یه برنامه خوددرگیر برای آزمایشگاه سیستم عامل نوشتم، برنامهای که 2 تا thread داره که یکی از آنها یک حلقه بینهایت است و دیگری بعد از 20 ثانیه پروسس را میکشد! یکی نیست بگه آخه تو که میخوای خودتو بکشی چرا CPU رو میذاری سر کار؟ البته این با NET. خیلی راحته ولی تو لینوکس اونم با C از نوع غیر ++ خیلی جفتک انداخت! از دیشب تصمیم گرفته بودم که امروز درس بخوانم، دقیقا به همین دلیل صبح با خیال راحت خوابیدم، بعد رفتم حمام، بعد یه دل سیر online شدم، به چند جا زنگ زدم، چند تا مطلب که چند وقت بود میخواستم بخوانم را پیدا کردم و خواندم، یک طبقه از کمدم که چند سال بود مرتب نکرده بودم را تقریبا مرتب کردم و... اگه هر روز بخواهم همینجوری درس بخوانم، همه کارهای عقب افتادهام به زودی تمام میشود. البته بابایی خیلی هم نگران آخر عاقبت من نباشید، دست آخر درس هم خواندم و چقدر هم مسخره بود! جوتی. سلام بابالنگدراز نظرتون درباره یه باغوحش که سلامت حیواناتش را با کامپیوتر کنترل کنه چیه؟ امروز داشتم فکر میکردم که کار کردن در همچین باغوحشی خیلی میتونه لذتبخش باشه! هر کدام از حیوانات برایشان فاکتورهای متفاوتی اهمیت داره و... باید کار جذابی باشه و سیستم خودکار غذا دادن و گزارش مریضی حیوانات به دامپزشک و وضعیت قلب و وزن و... میتونه تا یه مدتی ارضایم کنه ولی بعد؟ خب! هر چیزی یه روزی دل آدم رو میزنه و حوصله آدم رو سر میبره، فقط مساله زمان مطرحه. فقط زمان. و زمان این یکی، انگار چند وقتیه که گذشته! بابای عزیز، من همچنان ارادتمند شما هستم، جوتی
خلیج فارس
وقتی شبکههای ماهوارهای عربی سیمای جمهوری اسلامی به خلیج فارس میگویند خلیج عربی، این چیزها هم پیش میآید! اول این مطلب را بخوانید تا اگر تا حالا خبردار نشدهاید خبردار شوید. دوم یک پیشنهاد دیگر(که وقت زیادی هم نمیگیرد) هم این است که متن زیر را برای cbeidel@ngs.org ایمیل کنیم: Dear Sir, I am writing to object to the inclusion of the name ‘Arabian Gulf’ as an alternative to Persian Gulf on your recently published world map (8th Edition). This action is causing considerable upset to the Iranian community around the globe. The Persian national identity is already under considerable threat and is eroded every day by the behavior and actions of the current Islamic Regime. We fear that using the proposed alternative of ‘Arabian Gulf’ alongside the correct name of ‘Persian Gulf’ will, in the long run, cause an actual name transition and result in the loss of a major association of our culture with this significant and famous part of the World’s geography. I request that you amend this in your next edition to preserve our cultural heritage associated with this famous landmark. Yours faithfully, Signed xxxx این متن را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرده بود، لینک هم از او بود.
و اما نمایشگاه!
سلام امروز رفتیم نمایشگاه elecomp و عجبا! عجبا که چقدر جفنگ بود! به قول یه بنده خدایی، اگه میرفتم پایتخت بهتر بود! اولا که به اونهایی که اینترنتی کد گرفته بودند مجانی کارت ورود (بخوانید بلیط!) دادند و بقیه مجبور شدند هزار تومان (وجه بی زبان رایج مملکت) را به elecomp بدهند. آدم یاد مجله های مثلا کامپیوتری میافته که همش تبلیغه و برایش از خریدار هم پول میگیرند! اینها هم کلی پول از شرکتها میگیرند که بهشون غرفه بدهند و بعد از مردم پول میگیرند که اون غرفهها را تماشا کنند که اکثرا به لعنت خدا هم نمیارزد! بهترین بخش نمایشگاه دیدن آدمهایی بود که خیلی وقت بود ندیده بودم (گیرم که اگه میرفتیم یه کافیشاپی، جایی بیشتر هم رو میدیدیم!) مخصوصا دیدن ارباب طاهری که خداییش دلم براش تنگ شده بود. اما! عرض شود که اين جناب آرشي امروز شده بود سوژه خنده(کلا آرش اصلا آدم خنده داری نیست، امروز اتفاقی بود(چه خوبه دماغ آدم دراز نمیشه)) به کيوان(کيوان سابق و keyvan اسبق) زنگ زد و گفت اومده دم در سالن ميلاد(آخه وقتی همه دم سالن میلاد بودند آرشی اونجا نبود)، ما که رفتيم اونجا ديديم آقا نيستن! چي شده؟ هيچي تشريف بردن پيش جناب ابطحي! اصلا وقتي يه آدم سياست مدار(معاون سابق رييس جمهور مشاور فعلي و بلاگ نويس زبردست و عکاس حرفهاي و الي ماشاالله) تشريف دارند اصلا کي دوتا آدم يهلاقبا مثل من و کيوان(کيوان سابق و keyvan اسبق) رو تحويل مي گيره؟ خلاصه ما پيچونده شديم! بعد از يکي دو ساعتي از اين ماجرا، جناب ابطحي را ديديم (به اون چاقي هم که مي گفتن نبود!) و مشاور اعظم(آرش سابق، آرشي اسبق، رييس جمهور پيش از اين، او که همواره همراه جناب ابطحي بود) لطف کرد و من و کيوان را به ايشان معرفي کرد(فکر کنم حالا مسير زندگيم عوض بشه!) و من اين عکس را چند لحظه بعد از معرفي شدن گرفتم. يکي از نکات جالب نمايشگاه اين بود که هر آشنايي(حتی آقای کافه بلاگ) را مي ديديم ميگفت "ابطحي الان اينجا بود" بعد اضافه ميکرد "آرش هم بهش ... بود*" خلاصه اينکه کلي به آرشي و خيلي چيزهاي ديگه خنديديم! یکی از چیزهای خیلی جالبی که تو نمایشگاه بود، تکنولژی اداره پست برای بستههای سفارشی بود. به هر پستچی یک عدد PDA میدهند که وقتی مشتری بسته را تحویل گرفت روی PDA یک عدد امضا بکند. تا اینجاش همه چیز جالب بود و آدم به دولت الکترونیک و این جور چیزها امیدوار میشد ولی وقتی پرسیدیم هر کدوم از اینها چند در میاد میتونم به جرات بگم که فکمون به زمین چسبید! یک میلیون و هفتصد هزار تومان برای یک عدد PDA با LCD تک رنگ، کیفیت در حد باقالی پخته (و چه بسا خام) و حسابی بد هیکل (عکس از کیوان ) و وقتی بهش گفتم یک PDA از نوع Pocket PC که یک عدد پردازنده 624 مگاهرتز داره، با LCD رنگی برای من (که کاربر نهایی هستم و یدونه هم بیشتر نخریدم 280 هزار تومان تمام شده) گفت نه! شما نمیفهمید این PDA خیلی بهتره! چون اگه زمین بیافتد چیزیش نمیشود! و برایمان توضیح داد که این مساله خیلی مهمه و پستچیها عادت دارند که همه چیز را از روی موتور زمین بیاندازند و اینکه اصلا امکان ندارد آن طور که من پیشنهاد کرده بودم از یک PDA مثل PDA من با یک عدد جلد آلومینیمی استفاده شود و وقتی به ما فرمودند که پشت این انتخاب یک سال کار تحقیقاتی و غیره ذالک بوده است، ما از جهل بیرون آمدیم و متوجه شدیم که من با خرید این PDA از شرکت نسبتا محترم DELL به قیمت 294$ کلاه بزرگی سر آن شرکت گذاشته ام و این PDA من هم به معیار دولت الکترونیک 2940$ ارزش دارد. ارادتمند همیشگی، جوتی همیشگی حاشیه : سیبزمینی خوردن در نمایشگاه مثل همیشه لذت بخش بود. حاشیه 2 : حامد نیومد! ---------- *آرش جان اگه لغت را حدس نزدي بگو برات sms کنم! این ساختمون مجلس من رو یاد فیلمهای فضایی میندازه، مخصوصا این عکسش: ![]() ناسا nasa این روزها زده تو کار رکورد سرعت شکستن! هر بار که avantGo خبر دانلود میکنه یه خبر رکورد شکستن توش هست! اول 7 برابر سرعت صوت و بعد 10 برابر سرعت صوت! حدود 11هزار کیلومتر در ساعت اگه غلط نکنم! اون دفعه که به 7 ماخ رسیده بود، دمای هواپیما به حدود 2000 درجه سانتیگراد رسیده بود، نمیدونم تو 10 ماخ چه بلایی سرش اومده؟! جوتی حاشیه : فردا میرم الکامپ، کی میرم؟ کجا میرم؟ لابد خودتون میدونید دیگه! سوال روز: بین تمام شدن این سیکل و شروع سیکل بعدی چقدر وقت هست؟ در صورتی که یک سیکل، وقت مجاز برای انجام عملیات باشه، قاعدتا باید بعد از تمام شدن سیکل یک زمانی صرف بشه تا این عملیات اعمال بشه و وضعیت جدید گزارش بشه؟ حالا تو این وقت میشه thread ننه مرده یکم فکر کنه یا نه؟ میبینید بابایی؟ من با سوالات سختی دست و پنجه نرم میکنم! سلام بابایی شما میدونستین که اگر 20 نفر در یک اتاق باشند، احتمال اینکه تاریخ تولد همه آنها با هم متفاوت باشد تقریبا 58درصد است؟ من امروز یکم آمار احتمال خواندم و الان میتوانم به جرعت به شما بگویم که این احتمال (58 درصد) کاملا درست است! شما این را میدانستید؟ اگر میدانستید که هیچ، اما اگر این را نمیدانستید الان هم سعی کنید فراموشش کنید، چون خیلی بعید میدانم که فایدهای در زندگی شما داشته باشد! مگر اینکه بخواهید درس آمار احتمال پاس کنید. البته اگه بخواهید مدل dynamic programming به قضیه نگاه کنید احتمالا باید این را بخاطر بسپارید چون یک روز بدرد میخورد ولی من از نظر سر کانن دویل (نویسنده شرلوک هلمز) بیشر خوشم میآید که میگوید "مغز آدم مثل یک اتاق است؛ هرچه بیشتر آن را با خرت و پرت پر کنی، جای کمتری برای چیزهای بدرد بخور میماند." این را شرلوک هلمز تو یکی از کتابها به دکتر واتسن میگه! فکر میکنید تو چه موقعیتی؟ دقیقا بعد از اینکه واتسن برایش توضیح میدهد که زمین دور خورشید میچرخد، نه خورشید دور زمین! آخه شرلوک هلمز، تو قرن نوزدهم هنوز فکر میکرد خورشید دور زمین میچرخه. هیچ وقت elecomp رو اینقدر دوست نداشتم! هم قراره کلی از جماعت رو که خیلی وقته ندیدم ببینم هم اینکه به بهونه elecomp و تق و لق بودن شرکت، سر کار نمیروم. بابایی این چند وقته دیگه واقعا از برنامه نویسی زده شده بودم! وقتی کار اینقدر طول بکشه، همین میشه دیگه. دوستدار شما، جوتی سلام بابایی عزیزم امروز روز خوبی بود. البته خیلی از روزها روزهای خوبی هستند، ولی نمیشه که من هر روز بیام اینجا بنویسم امروز روز خوبی بود! پس اینکه من نگم امروز روز خوبی بوده دلیل نمیشه که روز خوبی نبوده باشه، اما وقتی بگم روز خوبی بوده لابد روز خوبی بوده! البته خوب یکم الان سرم درد میکنه یکم هم زانوم، که هیچ کدومش مهم نیست. راستی بابایی من بهتون تبریک میگم! به چه مناسبت؟ ماجرا از این قراره که یکشنبه که پشت در مونده بودم و رفته بودم ناهار بیرون، تو رستورانی که رفته بودم یک عالمه آدم بود، من اصلا از شلوغی خوشم نمیاد اینجا هم که رفتم معمولا زیاد شلوغ نیست اما این بار شلوغ بود! چیکار کنم دیگه آخه این یه مدل پیتزا داره که من خیلی دوست دارم(فقط ژامبون داره و پنیر پیتزا و قارچ و فلفل دلمهای و توش هیچ اثری از سوسیس نیست) خلاصه اینکه تو یه همچی جای شلوغی من اصلا احساس اعتماد به نفس نمیکنم مخصوصا اگه مثل اون روز تنها هم رفته باشم. همنطور مثل آدمهای ننه مرده نشسته بودم روی صندلی که یکدفعه دیدم جلوم یک آقایی نشسته که خیلی شخص قابل احترامی بنظر میاد، بعد متوجه شدم که جلوم یک عدد آینه است و بعد از دیدن خودم در آینه شدیدا کیف کردم! انگاری که تا حالا خودم رو توی آینه ندیده بودم، یعنی نه اینکه ندیده باشم، دیده بودم ولی تا حالا اینجوری خودم رو ندیده بودم یعنی همیشه یه تصور دیگهای از خودم داشتم. بگذریم! اصلا وقتی این نامه را شروع کردم میخواستم براتون از Rescue Simulation بگم و اینکه چقدر جالبه! امروز رفتم MRL و برای اولین بار سرور و Viewer و سایر جینگولک بازیهای Rescue Simulation را دیدم، از همه جالبتر دیدن log یکی از بازیهای فینال تیمی بود که تو مسابقه پرتقال اول شده و مقایسه کردنش با کار Agentهای تیم دانشگاه در همان نقشه. البته این تیم دانشگاه ما تو مسابقات پرتقال شرکت نکرده بود، تیم Coach شرکت کرده بود، که اول شد. براتون نگفتم ماجرای این مسابقه چیه؟ در یک کلام بگم یک شهر است که توش زلزله اومده و حالا آتش سوزی هم شده و یک عده مردم اونها هستند و یک عده پلیس، آتشنشان و آمبلانس و اینها باید مردم را نجات بدهند و جلوی آتشسوزی را بگیرند. خیلی مساله جالبیه. من کلی ازش خوشم اومد. ارادتمند robot دوست شما، جوتی سلام بابایی بعد از اون ارباب حلقهها خوندن، حالا شاهنامه خودن بدجوری مزه میده! البته قبلا یه مقداری از شاهنامه را خوانده بودم ولی چون یادم نمیآمد که تا کجا خوانده بودم، دوباره از اول شروع کردم. بدین وسیله شرح ماوقع خدمت پادشاه، بابالنگدراز دیو کش عزیز عرض میشود کیومرث که به گمانم انسان نخستین بوده، رفت و با گروهش در کوه ساکن شد او اولین شاه این سرزمین بود و تنها دل خوشیاش پسرش سیامک بود اما دیو پسرش را کشت و او را سوگوار کرد (بچه بدبخت رو کشت و جیگرش رو در آورد!) اما از آنجا که قرار نبود سلسله پادشاهی به این زودی قطع بشه سیامک یک پسر به اسم هوشنگ داشت (چون ماجرا خیلی قدیمیه کسی یادش نمیاد که سیامک کی ازدواج کرده بود، من از فریدون هم پرسیدم ولی اون هم یادش نبود.) خلاصه اینکه هوشنگ با کیومرث و لشکری از پری و پلنگ و شیر و گرگ و ببر و... به جنگ دیو سیاه (چیزی از دار و دسته دیو گفته نشده ولی معلومه که تنها نبوده) رفتند و هوشنگ دیو سیاه را گرفت و سرش را برید. بعد سیامک مرد و هوشنگ پادشاه شد. کلا هوشنگ پادشاه خوبی بود و تو چهل سالی که تاج سرش بود آهنگری یاد گرفت و بعد آب را لوله کشی کرد و آتش را کشف کرد و جشن سده را بنیان نهاد و خلاصه کلی کارهای بدرد بخور انجام داد.(وای از همینها میشه 200 صفحه کتاب در آورد!) فقط یه چیزی رو من نفهمیدم، اینطور که از کتاب بر میاد هوشنگ اول آهنگری یاد گرفته و بعد آتش کشف کرده! البته خوب اینکه داستان کشف آتش بعد از ماجرای آهنگری اومده دلیل نمیشه که ترتیب وقایع همین بوده باشه. بعد نوبت طهمورث دیوبند شد که به جنگ دیوها رفت و خیلی از آنها را کشت و تعدادی را با جادو اسیر کرد، دیوهایی که اسیرش شده بودند به او التماس کردند که آنها را نکشد تا در عوض به او چیزی یاد بدهند و او هم قبول کرد و دیوها به او نوشتن را یاد دادند اون هم نه یه زبان نه دو زبان! سی تا زبان از رومی و پارسی گرفته تا چینی. میدونی بابایی اینها دیگه به اون زبون گذشته و بدون رنگ و لعاب کمی مسخره بنظر میاد، باید یکم سیر داغ پیاز داغ بهش اضافه بشه و یکم امروزی بشه تا این داستانها دوباره زنده بشوند. داستانهایی که یه زمانی داستانهایی بودند که مامان بزرگها برای بچهها تعریف میکردند و بعد کتابی بینظیر شدند و پس از آن مادربزرگهای بیشتری آنها را برای نوههایشان تعریف کردند اما امروز دیگر کسی از آنها حرفی نمیزند. دیگه مادربزرگی پیدا نمیشه که برای نوهای که میخواد بخوابه، قصه تولد زال رو تعریف کنه و براش بگه که چطور از روی ظاهرش دربارش قضاوت کردند، گیرم که بخواد همچی داستانی هم تعریف کنه، بجای قصه زال، قصه جوجه اردک زشت رو تعریف میکنه. نه اینکه داستانهاش جذابیت نداشته باشه، نه! اون داستانها هنوز هم بینظیرند اما کاش کنار این کتاب شعر بینظیر، رمانی ساده و امروزی و با سیرداغ پیاز داغ هم بود. ارادتمند همیشگی شما، جوتی
بد شد که! حالا چیکار کنیم؟*
سلام بابایی امروز داشتم فکر میکردم که بر خلاف همه تلاشهایی که همه در راه تربیت من کردهاند هنوز هم یاد نگرفتم که از گذشته درس عبرت بگیرم! در حقیقت وقتی یه خرابکاریی میکنم یا یه گندی میزنم بیشتر از اینکه به این فکر کنم که چرا چنین افتاقی افتاد و یا اینکه چکار کنم که دیگه همچی چیزی پیش نیاد به این فکر میکنم که چی شد همچی اتفاقی افتاد("چی شد" با "چرا" تومنی هفت صنار توفیر داره) و بعد میرسم به مهمترین بخشش یعنی "خب! حالا چیکار کنم؟" این حالا چیکار کنم، عبارت دقیقترش اینه که "حالا که گند زدم رفت! چیکار کنم که بیشتر از این خراب نشه!" یه مثال خیلی ساده این مدل رفتار کردن من کاریه که امروز کردم! کلیدم رو جا گذاشته بودم و کسی هم خونه نبود، کلی هم چیز میز بود که همش تو خونه بود و من باید میخوندم و همین امروز رو وقت داشتم و خیر سرم میخواستم حداقل از پس یه مقداریش بر بیام. ولی پشت در مونده بودم. چیکار کردم؟ اول به این فکر کردم که چی شد همچی اتفاقی افتاد؟ جواب خیلی ساده بود! کاپشن نپوشیدم، کلید تو جیب کاپشن بود، پس کلید هنوز تو جیب کاپشنه، کاپشن هنوز تو خونه است! خب! مشکل اول حل شده بود، اما به جای اینکه بشینم غصه بخورم که چقدر کار توی خونه دارم، به این فکر میکردم که "حالا چیکار کنم؟" فکر میکنید تو همچی شرایطی باید چکار میکردم؟ برم کلید ساز بیارم؟ نه بابایی! اگه همچی فکری کردید معلومه هنوز پسر/دختر عزیزتون رو چندان خوب نمیشناسید! من مشکلاتم رو خیلی راحتتر از اینها حل میکنم! رفتم خودم رو یک عدد پیتزا مهمان کردم، بعد هم خودم رو خراب کردم سر ایشون! تا وقتی که بابا و مامان تشریف فرما شدند خونه! خیلی چیزها خیلی راحتر از اونی که آدم فکرش رو میکنه قابل پیچوندنه! (مثلا گوش!) جوتی -------------- پاورقی *تیکه کلام بروبکسه که من کف رفتم! این AvantGo که جناب آیتیایران معرفی کرده بودند، خیلی خیلی چیز خوبیه فقط بدیش اینه که آدم دیگه یخورده وقت خالی هم برای خیال بافی پیدا نمیکنه! سلام بابایی میدونی امروز چی شنیدم؟ شنیدم یه مرد هفتاد و پنج ساله، یک بچه نه ساله داره! یعنی تو 66 سالگی بچه دار شده؟ آه! اگه استاد تنظیم خانواده ما این را بشنود ممکن است درجا خودکشی کند، بیچاره خیلی نگران این بود که آدمها توی سن زیاد بچهدار نشوند(و فکر کنم مطمئن بود هیچ مردی تو 66 سالگی بچهدار نمیشه!) و اصلا خیلی نگران بود که آدمها بچهدار نشوند. طفلکی اگه این رو بشنوه خیلی ناراحت میشه و احتمالا فکر میکنه که همه زحماتش بیثمر بوده! جوتی حاشیه : نمیدونم زنش چند سالش بوده، استاد مذکور احتمالا اگه بفهمه زنی که این بچه را بدنیا آورده بیشتر از 45 سال داشته سر به بیابان میگذارد. سلام بابالنگدراز عزیز دانشگاه همچنان مکان دلانگیز و دوست داشتنیی است و چه بسا دوستداشتنیتر هم بشود. امروز استاد محترم یک درس تخصصی سر کلاس گفت "تو جلسه گروه کامپیوتر قرار شد ما یکم هم درباره معنویات با شما صحبت کنیم" یک دفعه کلاس از خنده منفجر شد. بعد گفت "میگن چون ما درس تخصصی میدهیم اگه یه چیزی بگیم شما گوش میکنید" باز ملت خندیدند، بعد گفت "تو همه کارهاتون معنویت و خدا رو هم در نظر بگیرید(یا یه چیزی تو همین مایهها" بعد من مونده بودم که بخندم یا نخندم و فکر کنم همه دچار همین سردرگمی شده بودند!! خلاصه این سرآغاز یک بحث داغ معارف بود که چند دقیقه طول کشید بعد هم آقا معلم کلاس رو تعطیل کردند. در کل پنجشنبه این ترم روزیه که استادهای محترم دوستدارند کلاسها را بپیچانانند! راستی بابایی، بچهتر که بودم فکر میکردم که میتوانم (و باید) دنیا را اصلاح کنم و همه مشکلات همه دنیا رو حل کنم، بعد بزرگتر که شدم فهمیدم که اگه بتونم همه مشکلات خودم رو حل کنم، خیلی هنر کردم؛ حالا فکر میکنم اگه فقط بتونم بعضی از مشکلات خودم رو حل کنم، خیلی شاهکار بزرگی کردم! نمیدونم، شاید دنیایی که اون موقع داشتم زیادی کوچیک بوده. البته بابایی فکر نکنید که من از اون آدمهایی هستم که با مشکلات بزرگی دست و پنجه نرم میکنم و سعی میکنم خیلی از مسائل بزرگ دنیا را حل کنم! نه! هرگز! من اصلا از این مسالههای بزرگی که کلی آدم تو حل کردنش موندن فرار میکنم! اگه این مسالههایی که هزار ساله هیچ کس نتونسته درست حلشون کنه، حل شدنی بودند، این همه سال بی راه حل نمیماندند. شاید برخوردم با خیلی چیزها توی زندگیم هم مثل برخوردی باشه که با مساله های NPC داریم، اول ثابت میکنیم "این مساله خیلی سخته" یا بهتر بگم ثابت میکنیم "این مساله هم به اندازه فلان مساله که خیلی سخت بود، سخته!" بعد میگیم چون "خیلی سخته" پس نمیخواد حلش کنیم. اوه بابایی نمیدونی اینجوری زندگی چقدر ساده (و چه بسا پیش پا افتاده) و دوستداشتنی میشه! اگرچه فکر نمیکنم شما هرگز بتوانید اینطوری زندگی کنید. یا اصلا شاید اینطور زندگی کردن رو زندگی کردن ندونید! ارادتمند شما، جوتی حاشیه : کد این پست 1400 است، به کد 2000 که رسید به مناسبت پست 2000 خودم یک عدد کیک میگیرم میشینم تنهایی میخورم برای شما تعریف میکنم. آخه وقتی از صبح کله سهر مثل خر (خر از نوع Level 6 که بتونه کد بزنه) برنامهنویسی میکنم دیگه چه چیزی ممکنه برای نوشتن توی وبلاگم داشته باشم؟ تنها چیزی که ممکنه بتونم بنویسم یکم کد ویژوال بیسیکه که اصلا بدرد اینجا نمیخوره! گاهی فکر میکنم این رابطههای قشنگ و پروانهای (و گاهی قشنگتر!) فقط وقت تلف کردن است! اول وقت تلف کردن از نوعی که آدم خیلی شاد و شنگول است و بعد از نوعی که آدم کاملا افسرده و دلگیر است... همیشه دوستدار شما، جوتی سلام بابایی یه اتفاق هیجان انگیز هم که میافته، اینقدر آروم آروم میافته که اصلا هیجان زده نمیشم! اه! دوست داشتم بخاطر این اتفاقی که امروز افتاد حسابی بپرم بالا پایین! ولی اینقدر این خبر رو شل شلکی بهم دادند که اصلا مزه نداد! حالا ببینم بعدا چی میشه. فعلا زندگی بر خر مراد سواره! فقط سرم درد میکنه! این سر درد هم موجود جالبیه، شنبه یک عدد استامینوفن نوش جان فرمودم (اگرچه خوبش نمیکنه ولی یکم فایده داره!) این جناب سردرد هم ظاهرا فهمید که من یه روز کامل رو اون جور که باید و شاید درد نکشیدم برای همین امروز برای روز دوم تو هفته تشریف فرما شد که یه سری به من بزنه! لابد چیزی جا گذاشته بوده. حاضرم شرط ببندم که اگه اون استامینوفن رو شنبه نخورده بودم، امروز سردرد نداشتم! ولی مهم اینه که هر کاری، تو زمان خودش درست بوده باشه، اگرنه همیشه بعد از n روز از یه تصمیم گیری آدم میفهمه که تصمیم احمقانهای گرفته بوده و میتوانسته تصمیم بهتری بگیره. راستی بابایی نظرتون درباره یه پروژه لیسانس که به وبلاگها ربط داشته باشه چیه؟ ارادتمند شما که سرش درد میکنه، جوتی چقدر بده که آدم مجبور باشه کاری رو انجام بده که همه معلومات کلاسیکش بهش میگویند این کار غلطه! البته خوب، هیچ جبری نیست که آدم توش اختیار نداشه باشه*! میتونسم بیشتر مخالفت کنم ولی نخواستم. چون مسوولیتی نداشتم که به من حقی بده و من را همین مسوولیت نداشتن بس! فردا، یه روز دیگه است! روزی که هنوز نیامده، پس صاحبی هم نداره، پس میتونه مال من باشه! جوتی حاشیه 2 : پس کی برف میاد؟ حاشیه 3 : هیچ اشتباهی پیش نیامده، اولین حاشیه این نوشته حاشیه 2 است. حاشیه 4 : من دیگه از هرچی صندلیه بدم میاد! ---------- پاورقی *شبیه اونی که میگه "هیچ آدم سیری نیست که نتونه 40 قاشق دیگه بخوره!" نقطه بازی شش ضلعی لینک حالا باز بگید پروژههای دانشگاه بدرد نمیخوره! بفرما! یک عدد بازی جدید اختراع شده! جوتی حاشیه : عجب نونی(لینکی) به هم قرض میدیم من و شروین! سلام بابایی یادتونه یه روز گفتید همه قصه را از اول تا آخر بنویسم؟ هیچ وقت این کار را نکردم، سعی کردم ولی نتوانستم، اما حالا میتوانم آن را تعریف کنم، نه از آن روزی که شما به آن "اول" گفته بودید، بلکه از روز اولی که قصه شروع شد... اول اول... از پیش از دوره طلایی زمین، از روزی که کوهها جوان بودند... ولی بابایی عزیزم، من رو ببخشید اگر آن را ننوشتم و نمینویسم و من را ببخشید اگر هرگز آن را ننوشتم. چون هر چیزی که نوشته شود، ممکن است خوانده شود؛ و مردم ممکن است چیزی را که میخوانند بخاطر بسپارند و حتی ممکن است درک کنند و ... این قصهی من است! (مال خودمه به شیشکی یم نمیدمش!) تعریف کردنش لذت بخش است، یاد آوری آن لذت بخش است و البته اوایل آن غمانگیز هم هست ولی همه آن را با تمام وجود دوست دارم. همه اینها بخاطر این است که عده کمی آن را میدانند، یا بهتر بگویم عده کمی همه آن را میدانند. بابایی من حاضرم همه آن را به شما بگویم ولی چه فایده دارد؟ شما خودتان بهتر از من میدانید، مخصوصا اواخر آن را. ارادتمند همیشگی شما، جوتی حاشیه : سموسه خوردن زیر بارون لذتبخشه! حاشیه 2 : خیلی خوبه که آدم زیر کاپشنش آستین کوتاه بپوشه بعد بارون بیاد و بعد این آدم ممکنه فقط به یک چیز فکر کنه: "چطور کیفم را زیر کاپشن جا بدهم که خیس نشود" حاشیه 3 : دانشگاه جای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنیای است. حاشیه 4 : زیاده عرضی نیست و اگر من در خانوادهای سرخپوست بدنیا آمده بودم نامم را "نشسته با مشت" مینهادند. زیرا هنگامی که روی صندلی مینشینم دستم را مشت کرده، آرنجم را به دسته صندلی تکیه داده و دستم را عمود بر دسته صندلی نگه میدارم. نشسته با مشت سردرد! سردرد لعنتی! حالا یه پنجشنبه از روزگارم تعریف کردمها! ببین چه زود میخواد از دماغم (و چه بسا از جای دیگه) دربیاره!
آرایه ها در #C و Java
دلم میخواهد برای پروژه درس طراحی، پیادهسازی زبانهای برنامهنویسی دو تا زبان #C و Java را از دید درس طراحی پیاده سازی با هم مقایسه کنم. امروز یکم این کار رو شروع کردم و اول کار به تفاوت آرایهها رسیدم. آرایههای Java Java آرایههای چند بعدی را مانند زبانهای دیگر پیادهسازی نکرده یا بهتره بگم که جاوا اصلا آرایههای چند بعدی پیاده سازی نکرده و آنچه از آن به عنوان آرایه چندبعدی استفاده میشود آرایهای از آرایهها است که به آن Jagged Array میگویند. این آرایهها مزایای زیادی دارند، از جمله اینکه این آرایهها الزاما مستطیلی نیستند. int[][] a2 = new int[][] {{1, 2, 3}, {4, 1, 5, 6}}; مثال بالا یک Jagged Array است که 2 سطر دارد؛ سطر اول شامل 3 عنصر و سطر دوم شامل 4 عنصر است. بدیهی است که میتوان طولهای همه سطرها را برابر قرار داد و یک آرایه مستطیلی ایجاد کرد.اما این آرایه(مثال بالا) چطور پیادهسازی شده است؟ برای پیادهسازی Jagged Array ابتدا یک آرایه یک بعدی (به طول درایه اول، UB1) ساخته میشود. عناصر این آرایه اشارهگری به آرایههای یک بعدی دیگری هستند که اطلاعات را نگه میدارند. پس برای مثال بالا ابتدا یک آرایه یک بعدی از نوع اشارهگر درست میشود که طول آن 2 است و یک سربار توصیفی هم دارد، سپس دو آرایه یک بعدی از نوع int درست می شود که طول یکی 3 و دیگری 4 است و هر کدام یک سربار توصیفی دارند و آدرس شروع آنها به ترتیب در سطر اول و دوم آرایه اول وجود دارد. از دیگر مزایای این روش این است که میتوانیم دو سطر در آرایه اولی داشته باشیم که به یک آرایه اشاره میکنند. اما ایراد این روش چیست؟ این روش سربار داده زیادی(نسبت به روشی که در C استفاده میشود) دارد و علاوه بر آن هزینه دسترسی به یک عنصر داده با بالا رفتن تعداد بعدهای آرایه بسیار بیشتر میشود. برای دسترسی به داده a2[1][2] باید مراحل زیر طی شود: 1. گرفتن آدرس شروع آرایه اول 2. محاسبه آدرس عنصر 1 از آرایه اول 3. گرفتن آدرسی که a2[1] به آن اشاره میکند به عنوان آدرس شروع یک آرایه دیگر 4. محاسبه آدرس عنصر 2 از آرایه a2[1] 5. گرفتن مقدار a2[1][2] این روش برای گرفتن مقدار یک عنصر در یک آرایه n بعدی به n+1 دسترسی حافظه احتیاج دارد. در حالی که در روشی که در C استفاده شده بود فقط یک دسترسی حافظه لازم بوده است. آرایههای #C #C آرایهها را هم بصورت چند بعدی و هم بصورت jagged array پیادهسازی کرده است. روش چند بعدی مشابه روش پیاده سازیشده در C است، فقط سربار اضافهای نیز برای چک کردن اندیس به آن اضافه شده است. نمونههای تعریف آرایه چند بعدی و Jagged Array در #C در زیر آمده است : int[,] a1 = new int[2,3]; int[][] a2 = new int[2][] { new int[3], new int[4] }; ---- تکمیل: البته برای جاوا کلاسهایی هست که آرایه 2 بعدی درست کند. برای محاسبات ریاضی بهتر است از آنها بجای آرایه معمولی جاوا استفاده بشود. حاشیه: حالا اینها هرچی میخواهند باشند، باشند! VB یه چیز دیگه است! بابایی امروز یه روز فوقالعاده خوب بود! همه چیز خوب بود! از اون روزهایی که هر کار میکردم درست از آب در میاومد(حداقل تا این ساعت اینجوری بوده) امروز به خاک دست نزدم، ولی فکر کنم اگه زده بودم حتما طلا میشد! جوتی سلام بابایی تو اتوبوس نشستم و از پنجره به آسمان خاکستری و مه گرفته پاییزی نگاه میکنم و حسابی خرکیف میشوم. دلم میخواست تو این هوا غرق میشدم... نه اینکه وسطش، اون بالا، تو هوا باشم، نه! اونجوری به غلط بنظر میاد بزرگم. میخوام پایین باشم، کوچک و بی اهمیت، انگار که اصلا وجود ندارم، (اوه! یه وانت چپ کرده، یارو کنار ماشین نشسته و سر و صورتش خونیه!) در برابر یه آسمون خاکستری... و به بالا نگاه کنم و فقط رنگ خاکستری رو ببینم، فقط خاکستری، فقط سرما، سرمای عزیز من! و یک نقطه سفید، اولین دونه اولین برف سال، که آرام، آرام، و با حوصله -چنان که انگار تا آخر دنیا برای رسیدن به زمین وقت دارد- در یک مسیر مارپیچ از آسمان پایین میاد و روی نوک دماغ من میشینه... گفته بودم که عاشق مارپیچها شده ام. ارادتمند، جوتی حاشیه : مشکل Media Player10 Mobile حل شد! مشکلش با Backup من بود، مجبور شدم از خیر Backup بگذرم تا ایشون کار کنند. عمو بیلیه دیگه! سلام عمو بیلی حتما خبر داری که من دارم از یکی از شاهکارهات (Windows Mobile 2003SE) استفاده میکنم. آه! عمو بیلی عزیز! امروز ROM بچه عزیزم را آپدیت کردم و همراه آن Windows Media Player 10 Mobile روی PPC من نصب شد. این نسخه از Media Player بنظر قشنگتر میاد ولی عمو بیلی عزیز، فکر نمیکنی که احتمالا اگه از نظر شیگرایی هم باشه، شی Media Player باید قابلیت پخش MP3 رو داشته باشه؟ جوتی
چگونه يک هکر بشويم؟
هر وقت حرف از هک و هکر و این جور چیزها میشد یاد مقاله How to becom a hacker میافتادم که پیشتر خونده بودم، احتمالا خیلیهای دیگه هم خونده بودند. این مقاله خیلی خوب توضیح میدهد که "هکر کیست؟" و هک چیست؟ و از همه جالبتر مرامنامه هکری است که من یکی به سهم خودم ازش خیلی خوشم اومد. وقتی زبان تخصصی داشتم میخواستم این مقاله را ترجمه کنم، چون خیلی بعید بود جماعت عشق هک نسخه انگلیسی رو بخونند که متوجه بشوند کارهایی که میکنند... بگذریم! به هر حال هم بخاطر اینکه استاد یک موضوع جدید میخواست و هم بخاطر اینکه نثرش برای ترجمه سخت بود و هم اینکه خیلی زیاد بود! از خیر ترجمه کردنش گذشتم ولی باز هر وقت حرف هک میشد دلم میسوخت که چرا این مقاله ترجمه نشده. حالا ترجمه شده. خیلی خیلی خیلی ممنون از نویسنده و مترجم این مقاله. شدیدا توصیه میکنم این مقاله را بخوانید یا به قول دوپونت حتی از اون هم بالاتر شدیدا توصیه میکنم این مقاله را بخوانید. جوتی
و شبکه
اگر مسافرکشهای ایرانی شبکههای کامپیوتری را طراحی میکردند الان شبکههایی با پهنای باند دو برابر داشتیم. البته این هم هست که در این شبکهها بیشتر از اینکه اطلاعات به مقصد برسد، از بین میرفت. الگوریتم مسیریابی آن شبکهای احتمالا first fit میشد. حالا این فکر از کجا اومده؟ تو قزوین(قزوینیها اینقدر قانونی رانندگی میکنند که به نظرشون رانندگی کردن تو تهران کار خیلی راحتیه!) یه خیابون رو کندهاند، مسافر کش عزیز دید خیابون شلوغه، در کمال خونسردی از تو پیاده رو رفت، بقیه هم همین کار رو کردند! حالا تصور کنید که تو پیادهرو 2 ردیف ماشین کنار هم تو ترافیک گیر کرده بودند! چراغ سبز چشمکزن و دور زدن میدون از اون طرف و ... یه طرف، گیر کردن تو ترافیک، اون هم تو پیادهرو... این رو دیگه ندیده بودم! جوتی
حمایت!
البته واضح و مبرهن است که ما باید از محصولات داخلی حمایت کرده و از آنها استفاده کنیم. اما وقتی میبینم که خمیردندان ساخت وطن، مسواک عزیز من را قرمز کرده نگران میشوم که نکند همین کار را هم با دندونهای عزیزم بکند؟ اوه! بابایی فکر کنید اگه پسر/دختر عزیزتون رو به جرم خونآشام بودن، با اون دندونهای قرمز بگیرند... با دلی پر از نگرانی، جوتی
قیافه تماشایی
قیافه کسی را تصور کنید که ساعت هفت و بیست دقیقه صبح رسیده دانشگاه و از هشت صبح تا شش بعد از ظهر کلاس دارد و هر چند ساعت یک بار متوجه میشود که یکی از کلاسها تشکیل نمیشود و تنها کلاسی که تشکیل میشود کلاس 3 تا 6 است که آن هم با تاخیر از ساعت چهار و ده دقیقه شروع می شود! جوتی
آسودگی وجدان
اون گندی که با adapter.fill زده بودم درست کردم، حالا وجدان دردم خوب شده و میتوانم با خیال راحت شب رو تا صبح بخوابم(نه اینکه وقتی وجدان درد داشتم نمیتونستم!) کف پام خشک شده و ترک خورده(این فاجعه بزرگیه! تا حالا همچی چیزی سابقه نداشته، فکر کنم بخاطر پیاده رویهایم توی موردور باشه)، کرم (با اونی که تو خاک وول میخوره اشتباه نشه) گرفتم و چربش کردم ولی حالا نمیتونم راه بروم، فکر کنم یه پایی که کفش یکم خشک شده خیلی بهتر از پایی باشه که نشه روی زمین گذاشتش! جوتی
چنین باد!
پس گرامی بدارید سالروز کشف بزرگ را کاشف بزرگ را جوتی بزرگ را کشف مهم او را کشف بزرگ او را کشک شور او را ماست ترش او را دوغ او را کشک او را کشف او را و "جمعه ها را تعطیل بدانید" همانطور که او گفت کاشف بزرگ گفت جوتی گفت. ارادتمند شما کاشف بزرگ جوتی
هووورراااا.... تموم شد!
درود بر بابالنگدراز بزرگ خوشترین خبری که برایتان دارم این است که سرانجام کتاب ارباب حلقهها تموم شد. همه نگرانی من از این بود که وقتی حلقه را از بین بردند داستان با یک جمله تمام شود: "و از آن به بعد همه به خوبی و خوشی زندگی کردند." اما خوشبختانه اینطور نشد و بعد از اینکه حلقه از بین رفت کتاب دویست، سیصد صفحهای ادامه داشت و در توصیف خوشیها(اگرچه در آن زمان هم سختیهای کوچکی بود) هم به اندازه سختیها صبور بود. تو این روز تعطیل سرم بیشتر از روزهای غیر تعطیل شلوغ بود! واقعا که! البته نه از اون مدلی که تو روزهای غیر تعطیل سرم شلوغ بود، این مدل با اون مدل متفاوت داره، این یکی با فامیل و فامیل بازی و این چیزها بود. دلم میخواهد بقیه روزم طولانی باشه، اینقدر طولانی که انگار هیچ وقت تموم نمیشه ولی میدونم که خیلی خیلی زود تموم میشه. جوتی حاشیه : بابایی برای این گفتم خبر تموم شدن کتاب خبر "خوشی" است که این خبر میتواند نوید این باشد که من از این دنیای جمبل و جادو بیرون بیام و هم شما و هم خیلیهای دیگه از شرش خلاص بشوند.
دعوااااا... دعوااا....
مردم جمع شده بودند، یه مرد میان سالی افتاد روی زمین، یه جوونی یقه یه کسی هم سن خودش رو گرفته بود و داشت میزدش زمین، لباس یارو از تنش در اومد. اون مرد میانسال بلند شد و با نهایت عصبانیتش فریاد زد "***ها! بچمو کشتین!" و بلند شد و دوید طرف یکی دیگه... مردم جمع شده بودند. چنان حس انزجاری بهم دست داده بود که فقط دلم میخواست زودتر از اونجا برم. نمیدونم چرا مردم جمع شده بودند. نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواست از اونجا دور بشم، شاید از تاثیرات این کتابیه که دارم میخونم، شاید فکر میکنم آدمها فقط باید با اورکها بجنگند! به هرحال چه من خوشم بیاد چه نه، اینجور چیزها توی این شهر روزی هزار بار پیش میاد. همیشه جوتی شما --------- ***=خودتو حدس بزنید چه جور فحشی بوده ولی اصلا لازم نیست حدس عالمانه خودتون رو به من بگید. حاشیه : هرچه اعداد بزرگتر میشوند روشهای قبلی بیثمرتر شده و نقص آنها بیشتر معلوم میشود. مرگ بر adapter.fill و تمام وارثانش! چنین باد. سلام بابایی کتاب دوم هم تموم شد و حتی از کتاب سوم هم حدود دویست صفحه خونده ام. کارگزار و فرمانروای گوندور خودش را سوزاند. آراگورن عزیز داره تشریف فرما شده ولی هنوز گندالف رو ندیده. راستی این پسره فرودو هم مرد و خیال من راحت شد ولی متاسفانه دوباره زنده شد اما جای امیدواری هست که هنوز در دست اورکها اسیره، البته حلقه پیش سام است، اگرچه سام خیلی خرفتتر است ولی من او را ترجیح میدهم. این روزها یکم وقتم بیشتر پر شده، نه اینکه فکر کنید که بیشتر کار میکنم یا اینکه زبونم کور درس میخونم!؟ نه! اصلا این جور وصلههای ناجور به من نمیچسبه! همش مهمونی و مهمون بازی و این جور چیزهاست! خوب دیگه! من برم کتابم رو بخونم. بدرود، جوتی این گولوم گولوم عجب شخصیت باحالیه! یه موجود لاغر دراز چسبناک شبه مانند با چشمهای درشت قرمز، حالا باحالیش چیه؟ باحالیش اینه که همش داره با خودش حرف میزنه و خودش رو "ما" صدا میکنه و از "عزیزم(حلقه)" نظرش رو میپرسه! "ما بلاگ مینویسیم! آره عزیزم، بلاگ مینویسیم! اونها میان بلاگ ما رو میخونن! آدمهای بزرگ و کثیف! ما از آدمها خوشمون نمیاد ما دوست داریم بریم تو تاریکی، گولوم، تاریکی عزیزم، بریم تو تاریکی و برای خودمون کتاب بخونیم و گولوم، بلاگ بنویسیم. آدمهای بزرگ با اون چراغها و تیرکمونهای وحشتناک. ما از تیرکمون خوشمون نمیاد، نه عزیزم نمیاد گولوم..." جوتی حاشیه : پس آن هنگام که برنامهها بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر میشوند یا به قول دوپونت از اون هم بالاتر برنامهها بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر میشوند، به خاطر بیاورید T^n را که در آن T احتمال درستی هر ماژول و n تعداد ماژولها بود. من یه چیزی رو نفهمیدم(یعنی خیلی چیزها رو نمیفهمم ولی یه چیزی رو اصلا نمیفهمم)! واقعا تو اخبار از یه آدمی که ادعا کرده هکره تعریف و تمجید کردن و بهش گفتن نابغه؟ واقعا از کسی که ادعا کرده روزی 300 تا سایت رو هک میکنه تقدیر و تشکر کردن؟ فقط تصور کن تو اخبار یه آقای سیبیل کلفت بد ترکیب بیاد و بگه "من روزی 300 تا گاو(چه بسا گاب) صندوق رو باز میکنم. و بعد اخبار بهش بگه نابغه 40 ساله... هردم از این باغ بری میرسد. جوتی حاشیه : اگه این بچه هکر نابغه باشه، دوستای من که تو مسابقات روباتهای فوتبالیست توی نیوزلند دوم شدند چی هستند؟؟ حاشیه 2 : اینقدر به اینها پر و بال میدن که بعد از شدت احساس گنده شدگی کردگی منفجر میشن! حاشیه 3 : اگه این نابغه 14 ساله، مدرسه بره و شبی 8 ساعت بخوابه و بقیه وقتش رو برای هک کردن صرف کنه، تو کمتر از 2 دقیقه یک سایت رو هک میکنه. با این سرعت اینترنت تو این مدت زمان حتی سایتها لود هم نمیشوند! حاشیه 4 : هکری روزی 300 تا سایت ایرانی را هک میکند. پس این اصل لانه کبوتر چی میشه؟ چرا نوبت من نشده؟ سایتهای ایرانی خیلی هم زیاد نیستند! نکته هر روز 300 بار سایت خودش رو هک میکنه؟ ابرهای سیاه رو دیدین؟ آه! زمستان عزیز من دوستت دارم و چشم براه آمدنتم! آدم برفی، جوتی این لینوکس هم عجب چیز عجیب غریبیه! وقتی با یه id غیر از root وارد میشدم(login سابق) پیغام میداد که به dev/null/ دسترسی ندارم! من که اصلا نمیدونستم این چیه، ولی بعد با توضیحات جلال فهمیدم که این اصلا چیزی نیست، یه چیزیه که هست، ولی نیست! و خیلی مهمه که یه چیزی باشه که نباشه و همه بهش دسترسی داشته باشند! ولی حالا کسی بهش دسترسی نداشت. و معلوم هم نبود چطوری میشه درستش کرد. چیزی که کمکم کرد این بود که توی linux هر چیزی یک فایله. خوب! با root وارد شدم و به dev/null/ یه دسترسی تو مایههای rw-rw-rw دادم. فعلا این مشکل حل شده ولی هنوز نمیدونم چطور دسترسی این فایل بیچاره اونطور عوض شده بود. جوتی نجیبزاده آدمیان، وارث پادشاهان باستانی، بابالنگدراز عزیز، از فراز ایزنگارد به شما دورد میفرستم تا حالا هیچ وقت از اینکه دیدن قطرههای بارون اینقدر خوشحال نشده بودم. آخه من چندان هم از بارون خوشم نمیاد ولی نگاه کن! الان ساعت دو بعد از ظهره و خورشید توی آسمون دیده نمیشه! من عاشق این هوای گرفته و ابریم، گیرم که ترجیح میدادم که برف بیاد ولی این بارون میتونه یه جورایی نوید برف عزیز من باشه... الانه که یه ترانه الفی برای برف و بانوی برفی که در سالهای کهن زندگی میکرد و عاشق مرد جنگل شد بگم. امروز ساعت 5 صبح بود که جلد دوم اراب حلقهها رو گرفتم دستم و کمتر از ده دقیقه است که کتاب را کنار گذاشتهام، چهارصد صفحهای خوندم. این خیلی ناراحت کننده است چون باعث میشه کتاب زودتر تموم بشه. من نمیخواهم باز بی کتاب داستان بمونم! اونوقت صبحها به چه امیدی از خواب بیدار بشم؟ اون وقت چطور توی اتوبوس بیدار بمونم؟ راستی، گندالف برگشت، حالا دیگه اونو به اسم گندالف خاکستری نمیشناسیم، شنلش سفید شده و سارامون رو هم از فرقه بیرون کرده و عصایش را شکسته. بنظر میاد خیلی قویتر شده. آقای شیپورچی(همون که همش بوق میزد) هم اول این کتاب مرد. الان که فکرش رو میکنم میبینم انگار چندین ماه پیش این اتفاق افتاده ولی از اون روز تا بحال بیشتر از 10 روز نگذشته (به وقت خونه ما بیشتر از چند ساعت نشده) فعلا برم یه دوش بگیرم، بعد هم فکر کنم کارهای زیادی برای امروز داشته باشم. فکر کنم قرار بود تا ظهر به این لینوکس دربدر ور برم! اگه طبق میل من رفتار میکرد مشکلی باحاش نداشتم ولی این روزها کمتر کسی طبق میل من رفتار میکنه! ارادتمند، جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||