|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
زیاد عصبانی میشوم و زود و بیموقع. نمیدانم چرا درست هم نمیشه. بعید میدونم آدم بشو باشم!
تولد! تولد! تولدت مبارک!
تولد! تولد! تولدت مبارک! امروز تولد رهام است. البته من که ديشب خودم رو بر سرش نازل کردم و براى اطلاع شوهر عزيزم که هميشه نگران از زير شام دادن در رفتگى دوستان است بايد بگويم که رهام شام هم داد. جوتى حاشيه: الان تو اتوبوسم و دارم در آتش حماقت خودم مى سوزم! آخه رديف سوم نشسته ام و بخارى درست زير پايم است. فعلا کاپشنم را در آورده ام و تو فکر اينم که چکار کنم خنک بشوم! آخه ديگه اين يه لا پيراهن رو نميشه در آورد. حاشيه2 : قرار بود تو اتوبوس درس بخوانم ولى اول حرف زديم بعد خواب بعد هم بلاگ نويسى! مى بينيد که من واقعا وقت کمى براى درس خواندن دارم! حالا هم که رسيديم. فعلا خداحافظ!
ساقيا آمدن برف مبارک بادت
البته قزوين ديروز برف اومد ولى اينکه آدم از پنجره اتاقش برف رو بينه يه چيز ديگه است. آدم برفى شما، جوتى حاشيه: کامپيوتر خاموشه، اين رو فردا پست (post سابق) مى کنم. اینکه من از $M خوشم میاد (حتی با $ بجای S) نمیتواند باعث بشود که از SQL Server بدم نیاید. چون من اصولا از هرچی DataBase و DBMS و غیره... بدم میاد! و این نفرت خیلی ریشه دارتر از علاقه من به $M است. اما ماجرای پول در آوردن یه چیز دیگه است! اصولا "بار مالی" خیلی چیزها رو تغییر میده چون علاقه من به پول (که حتما بهم حق میدهی که یک علاقه کاملا معقول است(البته تا وقتی علاقه باشه و به عشق یک عاشق سینه چاک تبدیل نشده باشه)) خیلی ریشهدارتر از نفرتم از DBMS ها و غیره است! درضمن به عنوان یک "متخصص بعد از این"، کاملا اعتقاد دارم که دنیا بدون DBMS ها این دنیایی نمیشد که ما میشناسیم. مثل لوبیاپلو! من از لوبیا پلو بدم میاد ولی میخورم! شاید بیشتر از هر غذای دیگه ای! جوتی نتیجه گیری منطقی : SQL Server همان لوبیاپلو است. نتیجه گیری اخلاقی : بچه جان هر غذایی گذاشتن جلوت بخور و صدات در نیاد! حتی اگه میدانستی بعد از خوردنش... گلاب به روتون! حاشیه : من این ماه اکانت ساعتی دارم! سلام بابایی برای اینکه زیاد نگران من نباشید(من میدانم که شما همیشه به سلامت من فکر میکنید!) آخرین وضعیت سلامت خودم را اعلام میکنم: امروز وضعیت معده خوب بود، یعنی چیزی توش نبود که کاری بخواهد بکند! آخه دیشب شام فقط 2 تا تخم مرغ آبپز خوردم. امروز ساعت ده یه لیوان شیر خوردم با چند تا بیسکویت(دانشگاه بودم) و حدود یک ربع پیش کته با ماست. البته سرم حسابی درد گرفته بود ولی اون هم داره کم کم خوب میشه. ارادتمند شما، جوتی
توالت
سلام بابايى بعد از مدتها ديشب کباب کوبيده خوردم؛ فکر مى کردم فقط کباب کوبيده دانشگاه باعث فوت فرمودن بنده ميشه ولى ظاهرا با همه جور کباب کوبیده مشکل دارم جالبیش اینجاست که وقتی بچهتر بودم تنها کبابی که دوست داشتم کباب کوبیده بود و اصلا حاضر نبودم کباب برگ بخورم! امروز از ظهر دلم درد گرفته و پيچ ميخوره و گيج ميره و... به زور تا ساعت 5 روى صندلى نشستم و به کارهام سر و سامون دادم و بعد از سر کار آمدم خونه و مستقيم اومدم تو توالت و نشستم رو توالت فرنگى و گلاب به روتون! گوشيم داره زنگ م... چند دقیقه بعد... تیکه بالا را با PPC بطور زنده(از تو توالت) نوشتم! ولی این بقیهاش را دارم با PC مینویسم. گوشیم داشت زنگ میزد و داشتم فکر میکردم که کاش گوشی را هم مثل PPC با خودم برده بودم توالت که یکدفعه وضعیت قمر در عقرب و چه بسا خر تو خر شد و استفراغ هم به گلاب به روتون اضافه شد و بطور هم زمان... شانس آوردم PPC را گذاشته بودم روی تاقچه اگرنه الان روش گلکاری شده بود! بابایی جاتون خالی که ببینید چه توالت و حمامی درست کرده بودم! از اونجا که مشغول امر مهم ریدن(از نوع اسهال) بودم، نمیتوانستم تو توالت بالا بیاورم و بدیهیه که راهی بجز گلکاری کردن روشویی نداشتم اما چون فشار قوی بود و زاویه من هم چندان مناسب بود، از اون طرف روشویی بیرون ریخت و کف حمام هم کثیف شد و ... وقتی اوضاع یکم آرومتر شد دوباره برگشتم سر کار اولم (گلاب به روتون! عجب کاری) ولی خوب هنوز ته مونده های گلکاری باقی مونده بود و از اونجا که کف حمام رو قبلا به گند کشیده بودم و یه حمام شستن رو دستم مونده بود با خیال راحت بقیه گلها را همون کف حمام کاشتم. بعد نشستم قاه قاه خندیدم! نمیدانم به چی خندیدم شاید به این میخندیدم که چطور به این راحتی میتوانم اینقدر کثیف باشم و چطور میتوانم در کمال خونسردی و آرامش تقریبا روی پای خودم بالا بیاورم! کوچولوی کثیف شما، جوتی حاشیه : فکر مى کنيد حالا که از تو توالت بلاگم را آپديت کردم، بلاگم بو بگيره؟ سلام بابایی بابایی نظرتون درباره کار تیمی چیه؟ اوه! یک لحظه صبر کنید! من صبح(ساعت 4.5) ریشم را زدم ولی هنوز after shave نزدم! خوب! داشتم میگفتم، یعنی میپرسیدم که نظرتون درباره کار تیمی چه؟ البته شما که نظری نمیدهید ولی باید موافق باشید! حداقل تو تئوری باید موافق باشید! آخه تئوری میگه تو یه کار تیمی، اعضای تیم هر کدام یک تواناییهایی دارند و در تیم این تواناییها با هم جمع میشود و چه بسا ضرب بشود و به توان برسد و از آن یک فاکتوریلی چیزی هم بگیرند! تصور کنید یک سنگ خیلی بزرگی وسط یک راهی افتاده و قرار است آن را بلند کنند (برای آقای ایکیوسان: عزیز دل برادر ما هم میخواهیم جاده باز شود هم به خود سنگ برای کارهای ساختمانی نیازمندیم پس خواهش میکنم برای حل مشکل از راه حل قدیمی مبنی بر کندن چالهای در جاده و انداختن سنگ در آن؛ استفاده نکنید. چون در این صورت هیچ عاقلی نمیتواند سنگ را در بیاورد و undo هم نداریم. با تشکر) در این شرایط بر همگان واضح و مبرهن است که یک نفر، حتی اگر رضازاده هم باشد، نمیتواند این سنگ را به تنهایی بلند کند. در اینجاست که کار تیمی خیلی فایده دارد! در همین لحظه که من برای شما نامه مینویسم چند نفر میآیند و هر کدام یک طرف سنگ را میگیرند و خیلی راحت بلندش میکنند و بار گاری میکنند و میبرند. آه! بابالنگدراز عزیزم ایکاش واقعا اوضاع همینطور پیش میرفت! حقیقت این است که اول دو سه نفر رسیدند و سعی کردند سنگ را تکان بدهند، حرکت هم کرد ولی کافی نبود بعد چند نفر دیگر آمدند، بعد یک مسابقه برگذار شد که بفهمند چه اشخاصی حداقلهای لازم برای تیم را دارند و در نتیجه اشخاصی انتخاب شدند که بلد بودند با تیرکمون سنگی گنجشک بزنند! بعد چند روزی طول کشید تا همه اعضای گروه جمع بشوند، بعد بحثها شروع شد! اول اینکه بهتر است سنگ را منفجر کنیم و بعد چند روز بحث کردند که آیا واقعا به سنگ احتیاج دارند؟ بعد بحث به این مساله حیاتی کشیده شد که چه مدل اهرمی برای تکان دادن سنگ لازم است و... پس از یک ماه بحث به اینجا رسید که چرا سنگ را بلند کنیم؟ بهتر نیست جاده را جابجا کنیم؟ بعد چون همه از بحث کردن خسته شده بودند به این نتیجه رسیدند که جاده را جابجا کنند. یکی بیل آورد یکی کلنگ یکی بیلچه باغبونی و ... خلاصه سرتون رو درد نیاورم! یکی دو ماه بعد همه خسته و کوفته و دست از پا درازتر برگشتند سر خونه و زندگیشون و از اون به بعد همه توافق کردند که بهتر است اصلا از جادهها استفاده نکنند! چون ممکن است یک سنگ جاده را ببندد و کلی وقت آنها را طلف کند! در حالی که بیابان را هیچ سنگی (هر چقدر هم که بزرگ باشد) نمیتواند ببندد! ارادتمند همیشگی شما، جوتی حاشیه : یکی از چیزهایی که واقعا حالم رو میگیره اینه که با کلی زور زدن برای یه کاری وقت جور کنم و اون کار لغو بشه! سلام بابايى ديروز خير سرم خواستم از تکنولژى استفاده کنم و از تو دانشگاه برايتان بنويسم؛ چون مى دانستم زودتر از 11 شب به خانه نمى رسم و آن موقع هم ديگه حس و حال بلاگ نوشتن نخواهم داشت. همين کار را هم کردم وقتى خسته و کوفته با مقدار متنابهى سردرد، حدود ساعت 12 شب رسيدم خانه با خيال راحت به روشى که قبلا برايتان گفته ام بلاگ را update کردم و بعد نگاه کردم ببينم درست post شده يا نه! بالا ترين نوشته مال روز قبل بود! يک بار ديگر post را زدم، تغييرى نکرد. بعد يکدفعه ديدم اين بيچاره درست post کرده ولى داره جابجا نشان داده ميشه! چون وقتى ppc را با کامپیوتر دانشگاه sync کردم تاريخ ppc با تاريخ اون کامپيوتر یکی شده و چون تاریخ اون کامپیوتر یک روز عقب بوده همه چیز بهم ریخته! حالا چرا تاریخ اون کامپیوتر یک روز عقب بوده؟ اصلا این چه سوالیه؟ اون کامپیوتر هیچیش رو حساب کتاب نیست! اصلا کامپیوتری که شونصد نفر باهاش کار کنند از این بهتر نمیشه! زیاده عرضی نیست، جوتی حاشیه : سر درد دیروزم زیادی افتضاح بود، تا ساعت 5 صبح هنوز درد میکرد (البته دلیل نمیشه که من نخوابم! ساعت پنج صبح یک استامینوفن خوردم و 8 صبح خوب شده بود! باور میکنید من تا حالا هیچ مسکنی قویتر از استامینوفن کدیین نخوردم؟ شاید بخاطر همینه که با یه استامینوفن حسابی منگ میشوم، البته اینم هست که من همینجورش هم حسابی منگم! حاشیه 2 : روی ppc بلاگ نوشتن سخته! چون تایپ کردن باهاش سخته، این نوشته اولش با ppc بوده ولی از وقتی رسیدم خونه، بقیه اش را با pc نوشتم. حاشیه 3 : کاچی بهتر از هیچی! حاشیه 4 : این هفته حسابی اوضاع شیر تو الاغه! حاشیه 5 : بسه دیگه! جناب یک نعلبکی پر از آشوب! اسباب کشی به خانه جدید را تبریک عرض میکنیم و بدین وسلیه شیرینی میخواهیم. جوتی
دانشگاه
سلام بابايى .الان من بايد سر جلسه باشم ولى نيستم! چون استاد محترم هنوز تشريف نياورده امتحان بگيره! يعنى ميشه نگيره؟ نيم ساعت بعد استاد نيامد ولى انگار اين مساله براى دانشگاه اهميتى ندارد چون امتحان را برگذار کردند. براى من خيلى عجيب بود! آخه اصلا امتحانهاى ميان ترم تو دانشگاه ما هيچ ربطى به دانشگاه نداره و فقط به خود استاد مربوط مىشه. فقط استاده از دانشگاه مراقب براى امتحان مىگيرد. اما اين بار دانشگاه خيلى شيک ميانترم را برگذار کرد. در کل بد هم نشد. استاد براى کلاس هم نيامد ! کسى که با حداکثر سزعت به سمت تهران حرکت مىکند، جوتى
برای آقای ریاضی!
دانشجویی مدت زمانی را برای خواندن درس احتمالات صرف کرده است؛ اگر در امتحان تعداد n سوال بیاید که m تای آن از x فصلی است که دانشجو یاد نگرفته است، پیدا کنید احتمال گرفتن نمره بالای 10 در ورقه امتحان را بشرطی که دانشجو امتحان بدهد.
درس
خداييش هيچ کارى سختتر از درس خواندن نيست. از صبح دارم با کلى تلاش آمار احتمال مثلا مهندسى مي خوانم! مساله هاى خيلى جالبى داره فقط نمى دانم چرا راه حلهاش اصلا جالب نيست. جوتى سلام بابایی امروز باز یه دستی به سر و روی اون برنامه کلاینتی که برای PPC نوشتم، کشیدم. البته الان دارم روی PC براتون مینویسم، چون تایپ کردن با یه کیبرد که صد و اندی کلید داره خیلی راحتتر از تایپ کردن با یه مداده که تازه اونم نمینویسه! الان خوابم میاد. البته دلیلش نه خسته بودن نه کم خوابی! تنها دلیلش اینه که یکشنبه میانترم آمار احتمال مثلا مهندسی دارم و باید الان بشینم خیر سرم درس بخونم و دقیقا بخاطر اینکه نمیخواهم درس بخوانم خوابم گرفته! حالا اگه کتابش نگاه کنم که حتما خوابم میبره! احتمالا نیم ساعت تا یک ساعت میخوابم تا بعد ببینم چی میشه! ارادتمند شما، جوتی حاشیه : چقدر جالب! پارسال این موقع هم داشتم ریاضی میخوندم، یعنی سعی میکردم ریاضی(معادلات دیفرانسیل) بخونم! اون امتحان که افتضاح شد! امیدوارم نتیجه این بهتر از اون بشه!
کار کرد!
این پست قبلی... این آخر Tech تشریف داره! برای ارسال و نمایش اون دو خطی که اون پایین اومده (و البته پست قبلی اون) ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم داده اند! ماجرا از این قراره که اون پستها اول تو PPC نوشته شده، تو یه برنامه NET. که البته با #C نوشته شده بوده، بعد تو یه فایل XML تو آدرس My Documents در PPC ذخیره شده، بعد جناب Active Sync فایلهای توی My Documents را با فایلهای روی هارد PC سنکرون کرده و در نتیجه فایل روی PC کپی شده، بعد یک برنامه NET. دیگه (بلاگ کلاینت عزیزم که با VB.NET بیده) اون رو خونده و برای یک وب سرویس(اون طرف اقیانوسها!) ارسال کرده! بعد وب سرویس اون رو خونده و توی DB درج (Insert سابق) کرده. بعد یک عدد aspx لطف کرده و اون فایل access رو خونده و بخشی که لازم داشته ازش xml کرده و بعد با یک ریخته تو دیگ و خوب هم زده و بعد دست آخر اینی شده که شما میبینید! البته برنامه کلاینتی که روی PPC دارم هنوز خیلی کار داره ولی همینش هم شدیدا باعث شادی روح من شده! آخه از اینکه همش وقتی بلاگ مینویسم که خسته و خوابالو ام خیلی ناراحت بودم. من بلاگم رو دوست دارم. ارادتمند، جوتی
آزمايش
سلام بابايي قراره اين بچه 2تا پست را با هم ارسال بفرمايد. برنامه بلاگ را امروز صبح درست کردم. و شديدا امىدووارم کار کند! ارادتمند هميشگي جوتى
بلاگ کلاينت
سلام بابايى اين اولين تجربه من در زمينه بلاگ نويسى در خيابان است! که احتمالا نتيجه آن رفتن زير ماشين و فوت عاجل حاصل کردن خواهد بود. مشکلات فعلا از اين قرارند: 1. اين بچه راست به چپ نوشتن بلد نيست 2.به به! چه شاهکارى کردم! نوشته ها رفتند زير on screen keyboard 3.برنامه کلاينتى که نوشته ام، همه پستها را در يک xml ذخيره ميکند اما هنوز کسى نيست که نوشته ها را به پايگاه داده بلاگ اضافه کند. سعى ميکنم شب که برگشتم خونه وب سرويس را تغيير بدهم که بتونه xml بگيره و... 4.اين "ى" را جدا نشان مىدهد. در کل برنامه کلاينتم بد چيزى نشده. چقدر حال مىدهد آدم تو هواى آزاد بلاگ بنويسه! جوتى حاشیه: حامد، دوستت داريم. حاشیه 2: چقدر شهرک خلوته! حاشیه 3 (از روی PC ) : الان که نگاه کردم دیدم اصلا توضیح ندادهام که ماجرا چیه! قضیه از این قراره که به محض اینکه مشکل فارسی نوشتن حل شد من مثل آدمهای بیجنبه شروع کردم به نوشتن یک blogclient برای PPC و این پست اولین پست بلاگی است که متن آن را روی PPC نوشتم. البته هنوز از روی نمیتوانم پست کنم. تاریخ این نوشته هم اشتباه است، باید 18 آذر باشد، ساعتش هم فکر کنم حدود 3 بعد از ظهر بود. الان که این حاشیه را اضافه میکنم ساعت 12 روز 19 آذر است.
هوووووووورررررررااااااا!
سلام بابایی من الان حسابی خر کیف شدم! بچه عزیزم الان دیگه بلده فارسی بنویسه و بخونه! با تشکرات فراوان از عموی بچه عزیزم بخاطر برنامه فارسی سازی و جناب فروتن بخاطر تاریخ شمسی. ارادتمند، جوتی سلام بابایی من چرا اینقدر چشمهام میسوزه؟ نباید خوابم بیاد، اصلا الان چه وقت خوابیدنه؟ گیرم که من اصلا این چیزها هم سرم نشه و هر وقت که چشمهایم را ببندم خوابم ببره ولی اصلا الان نمیخواهم بخوابم! دارم فکر میکنم از صبح چه اتفاقی افتاده که براتون بنویسم... رفتم سر کلاس، استاد اومد درس داد، هیچی نفهمیدم، بخاطر همین هم نشستم sms بازی کردم بعد هم چون وقت بیکاری به این خوبی کم پیش میاد نشستم 75 کوتهپیام(sms سابق) رو خوندم و یکی یکی همه را (غیر از جوکها) پاک کردم! بعد رفتیم مرکز تحقیقات مکاترونیک (عجب اسم دهن پرکنی داره خداییش!) و یک نفر از تیم کنترل پروژه اومد و کلی از ما زمان بندی خواست. خیلی خوب شد که لازم نبود من جوابش رو بدم چون اصلا تو این یکی هیچ گونه استعدادی ندارم! خلاصه دوستان چند نفری سر و ته قضیه را هم آوردند ولی جدا خیلی خوبه که یه همچی تیمی(کنترل پروژه) هست، چون اگه نبود همه چیز به تنبلی و این چیزها میگذشت. یه چند روزی تعطیلم... چقدر مزه میده (یعنی قراره چقدر مزه بده!) اما فکر کنم آخرش از دماغم(چه بسا دماقم) در بیاد چون یک شنبه هفته دیگه امتحان آمار احتمال (خیر سرم از نوع مهندسی) دارم که هیچی ازش سرم نمیشه! تازه آقای استاد لطف کرده جواب تمرینهای دو فصل اول رو بهمون داده که من وقتی حجمش رو دیدم به این نتیجه رسیدم که بهتره درس رو حذف کنم! پسر/دختر شما که چشمهایش هنوز هم میسوزه، جوتی روزهای زوج، VB.NET و ویندوز. روزهای فرد، Java و لینوکس. احتمالا از فردا کم کم سر و کارم بطور جدی با Java میافته. عوض کردن زبان برنامه نویسی هم تا حدود زیادی جلوی تکراری شدن زندگی و افسردگی رو میگیره! در همین راستا امروز یه برنامه کوچیک رو با #C نوشتم. امروز صبح بعد از مسواک خیلی شیک قطاب و باقلوا خوردم! خیلی مشتاقم که زودتر این "یادگیری ماشین" را در عمل ببینم، چندان برام قابل درک نیست. باید پیادهسازیش کنیم تا درست بتونم لمسش کنم. هرچی فکر میکنم یه چیزی بجز این چیزهای مربوط به کامپیوتر یادم بیاد یادم نمیاد! آها! چرا! مزه این اسنیکرزی که خوردم خیلی خوب بود! هیچی اسنیکرز با قهوه نمیشه! آدم بعدش میتونه پرواز کنه! هر وقت اسنیکرز میخورم کلی از خداوند تشکر میکنم که به بادوم زمینی حساسیت ندارم که باعث بشه از لذت خوردن این شکلات محروم بشم. فعلا ارادتمند شما، جوتی اون پست قبلی که مشاهده فرمودید، تاریخش یکم دستکاری شده، آخه جناب هوست (هاست سابق، host اسبق) یکم مشکلات عجیب غریب پیدا کرده بود. به هر حال چون من میخواستم اون مطلب رو اون روز پست کنم و برای رعایت عادت مالوف و خیلی چیزهای دیگه، تاریخش رو روی همون تاریخی گذاشتم که واقعا میخواستم پست کنم (و روی بلاگی که روی کامپیوتر خودم دارم پست کرده بودم و ...) اما عرض شود که امروز آخرین روز کارگاه جوشکاری بود و واقعا فکر میکنم که این یکی رو خوب انجام دادم. دست آخر چیز تر و تمیز و صافی شد و به خودم امیدوار شدم. اصلا من توی همه کار استعداد دارم (البته فقط برای شروع). امروز کلی هم درباره استراتژی و این چیزهای پلیسهای تیم شبیه ساز امداد بحث کردیم. مهمترین نکته اینه که وقتی حرف بحث درباره اینجور چیزها میشه زمان خیلی خیلی سریع میگذره بطوری که قبل از اینکه ما بتوانیم سر یکی دو نکته با هم تفاهم پیدا کنیم 3 ساعت گذشت. من که دست آخر به این نتیجه رسیدم که مشکل اینجاست که همه حرفهایی که همه (سه نفر بودیم) میزنند درسته ولی باید کد زدن رو شروع کنیم تا بفهمیم دنیا دست کیه! این ماجرای یادگیری ماشین خیلی چیز جالبیه مخصوصا این ماجرای "بد عادت شدن" عاملها! بنظر شما فوقالعاده نیست که یه عامل تو یه محیط "تربیت" بشه و فوقالعادهتر نیست که بدونید اگه شما زمینه مناسب رو براش فراهم نکنید "بد تربیت میشه" و ممکنه حتی "تنبل" بار بیاد یا اینکه عادت کنه کارهای "اشتباه" انجام بده؟ ارادتمند شما که خیلی زود باید بره به چند تا کار دیگه برسه، جوتی حاشیه : پسر دختر شما این روزها خیلی وقتش پره ولی هرگز شما رو فراموش نمیکنه. از دیشب، تا 2 صبح امروز داشتم فیلم ارباب حلقههای 3 رو نگاه میکردم. جالب بود! مخصوصا عالیجناب پادشاه مردهها خیلی خوشگل بود. در ضمن لشکر مردهها از همه با کلاستر بودن، حتی از روهان! راستش رو بخواهی زیاد از فیلمش خوشم نیومد! چون خیلی از جاهایی که من تو کتابش دوست داشتم حذف کرده بودند (مثلا اونجا که گندالف عصای سارومان رو میشکنه یا اونجا که سارومان میمیره! یا اونجا که تکاورها میان کمک آراگورن) و یه چیزهایی به داستان اضافه کرده بودند که اصلا خوشم نیومد (مثلا اینکه شمشیر آراگورن رو تو فیلم 3 بهش دادند در حالی که تو کتاب از اول شمشیر همراهش بود یا اینکه شمشیر را الروند برای آراگورن آورد! اصلا این الروند اینقدر آدم شاخی بود که از این کارا نمیکرد! اصلا جور در میاد که کسی که قویترین حلقه الفها دستشه پیک موتوری بشه؟ و...) در کل وقتی از یه کتاب فیلم میسازند گند میزنند به داستان و در این مورد یه چندتا از شخصیتها رو هم به گند کشیده بودند! جوتی حاشیه : فعلا که نمیتونم سایتم رو ببینم که اینو پست کنم، ساعت 8 شب است. امروز یکم برف اومد، آقای استاد داشتند درس میدادند و من هم با جدیت تمام از پنجره بیرون را نگاه میکردم! در کل روز متوسطی بود. حس و حال نوشتن ندارم. جوتی داشتم بلند میشدم، فکر کردم اگه کمرم را راست کنم سرم به سقف بالای سرم گیر میکند. فکر میکردم بزرگم، خیلی بزرگ، شاید اندازه یک ساختمون یا یه کوه! ولی وقتی چراغ را روشن کردم دیدم حتی اگر بپرم هم ممکن نیست سرم به سقف بخوره! چه بسا دستم هم به سقف نرسه! تاریکی مطلق همینه دیگه! تو تاریکی همه چیز عجیب میشه! دیگه هیچ چیزی واقعی نیست، ولی مگه تو روشنایی هست؟ ارادتمند، جوتی حاشیه : دیروز اصلا خونه نبودم، یعنی اگه بخوام دروغ نگم فقط چند دقیقه تو خونه بودم. حاشیه 2 : دیروز ارباب حلقههای 2 رو هم دیدم، قشنگ بود ولی کتابش یه چیز دیگه بود! عجب editor باحالیه این IntelliJ من حسابی تو کف موندم! واقعا Develop with pleasure عجب لامپی داره! لعنتی هر وقت میاد حرف حساب میزنه! اینقدر چیزهای کوچیک کوچیک جالب داره که نمیدونم چی ازش بگم. مثلا یکی از چیزهایی که داره و من تا حالا تو ادیتور VS.NET شبیهش رو ندیدم، اینه که کنار تابعهایی که یک تابعی را override کردهاند یک icon میآورد که به تابع override شده لینک شده و اگر تابعی override بشود هم لینک مشابهی برایش میآورد. importها را میتواند Optimize کند که خیلی بدرد بخور است و هزار و یک کار دیگه! البته هنوز باهاش کد ننوشتم و فعلا دارم کد یکی از تیمهای rescue simulation را که پارسال تو پرتقال شرکت کرده بوده نگاه میکنم... یک Add-in هم برای #C تو VS.NET دارند به اسم ReSharper که هنوز ندیدمش، ولی باید چیز جالبی باشه. جوتی سلام بابایی امروز صبح باز هم با اتوبوس شوالیه رفتم تا میدان آزادی! البته این بجای اینکه سه طبقه باشه، از این آکاردئونیها بود و با سرعتی که از اتوبوسها بعیده حرکت میکرد. وقتی هم که خواستم پیاده بشوم راننده برای اینکه ثابت کند که از داستان هریپاتر و دقیقا از وسط لندن اومده سمت چپ خیابان من را پیاده کرد و از اونجا که در اتوبوس سمت راستش است به محض اینکه پایم را توی خیابان گذاشتم یک ماشین ویــــــــــژژژژژ از کنارم رد شد. این وقایع ساعت پنج و چهل دقیقه صبح اتفاق افتاد تا شروعی برای یک روز جذاب باشد! اما بابایی براتون از کارگاه آهنگری بگم! هفته پیش بعد از اون همه کاری که کردیم، قرار شد چیزهایی که درست کردیم تو یه کاغذ بپیچیم و بذاریم تو یه سطل که هفته بعدش کاملش کنیم. من اون موقع گفتم چقدر بده که آدم اینهمه کار کنه بعد بندازش تو سطل آشغال(بابایی چقدر خوبه که شما نمیتوانید نوشتههای من را تو سطل آشغال بیاندازید!) این هفته من دیر به کارگاه رسیدم(دوم بخاطر اینکه ترمینال خیلی شلوغ بود و اول بخاطر اینکه کلی نشستم شیر برنج با مربای به خوردم) و دیدم که همه یاران ارّه(بر وزن یاران حلقه) دور استاد جمع شده اند و بعضیها دارند میخندند! گفتم چی شده؟ دوستم گفت یادته هفته پیش گفتی چه بده که اینها رو میندازیم تو سطل آشغال؟ کارگره اومده همش رو ریخته دور!! بابایی جاتون خالی! کلی خندیدیم! این کارگره انگاری که سابقه هم داشته! یه مسوول آزمایشگاه بهش گفته "برو کارگاه رو تمیز کن، هرچی هم رو زمینه بریز دور" ایشون هم رفتن هر چیز رو زمین بوده ریختن دور، که البته شامل یک عدد آچار فرانسه نو هم میشده! البته این ماجرا برای من بد نشد چون سوهان کاری من تکمیل نشده بود، ولی اینجوری دیگه لازم نبود تکمیلش کنم. بعد هر کدام از ما یک ورق فولادی برداشتیم و روی اون دوتا خط کشیدم و با سمبه روی خطها نقطه چین درست کردیم. بعد با یک چیز خیلی باحال و وحشتناک که اکسیژن رو با نمیدونم چه گازی ترکیب میکرد(من خیلی حافظه خوبی دارم) و یه چند هزار درجهای دما داشت، این نقطه چینها را از بین بردیم! بابایی باید این کار را تجربه کنید، فلز ذوب شده خیلی خیلی قشنگ و دوست داشتنیه! بابایی دلم میخواست یه ماچ آبدارش بکنم ولی فکر کنم اگه همچی کاری میکردم آخرین چیزی بود که ماچ میکردم! آهنگر شما، جوتی حاشیه : ماه هنوز خوشگله! حاشیه 2 : آزمایشگاه سیستم عامل تشخیص دادند که لازم نیست من امتحان میانترم بدهم، حالا نمیدانم باید از این معنی خوبی برداشت کنم یا بد! حاشیه 3 : گاهی فکر میکنم آمار احتمال درس سادهایه، البته من در مورد خیلی چیزها گاهی اشتباه میکنم! مهم اینه که زود به اشتباهم پی میبرم! یک سال پیش در چنین روزی نمایشگاه وب، وپ و فیلتر کردن محتوای فارسی افتتاح شد(لینک آرشیو). یادش بخیر، گرچه آخرش بد تموم شد ولی تو اون چند روز خیلی خیلی به من خوش گذشت. هنوزم تو حسرت اینم که یه بار دیگه همچون گروهی دور هم جمع بشه. جوتی سلام بابایی بابایی امروز به معنی واقعی فهمیدم که عبارت "چشم چشم را نمیبیند" یعنی چی. لامپ توالت محل کارم سوخته بود، توالتی که پنجرهای نداره. وقتی رفتم تو توالت فهمیدم که باز یا بسته بودم چشمهایم مطلقا هیچ تفاوتی در دیدم ایجاد نمیکند. به عبارت دیگه میشه بگم که "با چشم بسته هم میتوانستم به همان خوبی که با چشم باز میدیدم، ببینم." من عاشق اینم که جملهها را اینجوری برعکس بگم. عملا همان معنی رو میده چون "به همان خوبی" یه جورایی یه تساوی درست میکنه، حالا چه خوبی دوتا چیز یکی باشه چه بدی اونها، فرقی نمیکنه. فکر کنم یه بار دیگه هم براتون نوشتم که بنظر من اینکه یکی به یکی دیگه بگه "تو هم به اندازه مامانت خوشگلی" با اینکه بگه "تو هم به اندازه مامانت زشتی" برابره البته به شرطی که باینری باشه. اصلا داشتم چی میگفتم؟ آها! حرف تاریکی بود! وای بابایی اینقدر از اون تاریکی خوشم اومد که فکر کنم از این به بعد همیشه با چراغ خاموش بروم توالت! تجربه عجیبی بود. چشمهایم را میبستم و بعد باز میکردم و ناخودآگاه (با وجود اینکه میدانستم هیچ نوری وجود ندارد) به دنبال تصویرهایی میگشتم، یک دیوار سفید، یک روشویی، یک در. میدانستم همه اینها هستند موقعیت دقیق همه را هم میدانستم ولی نمیتوانستم ببینم. دستم را چسبانده بودم به دماغم ولی نمیدیدمش. انگار که کور باشم، ولی کور نبودم! فقط تو شرایطی بودم که نمیتوانستم ببینم. فقط کافی بود در توالت را باز کنم یا از آن راحتتر! کافی بود دستم را توی جیبم بکنم و موبایلم (من یه چراغ قوه دارم که سیم کارت موبایل میخوره) را در بیاورم تا بتوانم همه چیز را ببینم ولی نمیخواستم! اوون تاریکی مطلق را دوست داشتم، بهم آرامش عجیبی میداد. راستی گفتم دیشت رفتم قبرستون؟ ماجراش طولانیه! فکر کنید چند وقته دلتون میخواد فیلمی را که کتابش را تازه خواندهاید ببینید و درست همان روزی که دارید فیلم را نگاه میکنید تلفن زنگ میزند و صدای آقای پدر از اون طرف خط میگوید که کلید رو ماشین بوده، دزدگیر ماشین زده به سرش و در رو قفل کرده! حالا کلید یدک را لازم دارند! ماشین کجاست؟ قبرستون(بهشت زهرا). وقتی رسیدم بهشت زهرا، هوا تاریک شده بود. عجب سانتیمتر جیوهای (اتمسفر سابق، جو اسبق) داره تو تاریکی! بجز یه تعدادی نگهبان کمتر کسی را تو قبرستون دیدم. خیلی دلم میخواست از آژانس پیاده بشوم و یه چرخی تو قبرستون بزنم ولی موقعیتش پیش نیامد. یعنی تا رسیدم آقای پدر گفت دلیل خل شدن ماشین این بوده که یکی زده به جلوی ماشین و قراره امداد خودرو بیاد و به همین خاطر بهتره من برای اینکه علاف نشوم با همین ماشینی که اومدم برگردم! شدیدن حوس کردم یه شب بروم قبرستون. باید خیلی جالب باشه! کسی که از اعماق تاریکی آمده، ارادتمند تاریک شما، جوتی حاشیه : بابایی شما وجدان دارید؟ امیدوارم اگر دارید مثل وجدان این مسافرکشی نباشه که امروز من سوار ماشینش شدم! بخاطر وجدان خفنی که داشت از من کرایه بیشتر گرفت، راهم را هم دور کرد که یک وقت خدایی نکرده، زبونم کور، خیس نشده به خونه نرسم. تو راه داشت کلی موعظه میکرد که "مردم" دیگه وجدان ندارند و این همه آدم کنار خیابونند ولی اینها با ماشین خالی رد میشوند و... البته خوب! بد هم نگفته بود، لابد خودش رو هم جزو "مردم" حساب کرده بود. حاشیه 2 : لعنت بر پدر مادر هرچی SQL Server بی ناموسه! من الان میخوام یخورده غذا بخورم و بعد بروم بیرون ولی اول... واقعا لذت میبرم وقتی میبینم شبنمی که قرار بوده به سبزهها طراوت و شادابی بده روی بدنشون یخ زده و این موجودات ضعیف رو سفید کرده.امیدوارم زودتر به رنگ دلخواه من (زرد) در بیایند. هوا این روزها کاملا باب میل من شده، البته هنوز برف عزیزم نیامده ولی شاید تو هفته دیگه ایشون هم تشریف بیاورند. اوه بابایی یه چیز مهم! امروز نزدیک خونه که رسیدم شدیدا دلم میخواست زوزه بکشم! یعنی راستش را بخواهید این کار را کردم ولی با صدای کم؛ بعد یادم افتاد که امشب ماه کامله! بابایی فکر نمیکنید من یک گرگینه باشم؟ فکرش رو بکنید! هر وقت که ماه کامل میشود تبدیل به یک گرگ بشوم و روز بعد اصلا یادم نباشد که همچی اتفاقی افتاده. من تقریبا تمام علاقهمندیهای موجودات شرور قصههای جن و پری را دارم! حیف که از شرارتم به اندازه کافی استفاده نمیکنم اگرنه... این آقاهه نمیذاره من با خیال راحت براتون دو کلوم بنویسم. هی sms میزنه که بیا بریم بیرون! من برم یه چیزی بخورم و بروم. شاید هم اول بروم بیرون بعد یه چیزی بخورم، یه آدم برای شام امشب چطوره؟ مثلا یک آدمی که مزاحم بلاگ نوشتنم شده... گرگینه دوستداشتنی شما، جوتی سلام بابایی امروز سومین حقوقم را گرفتم. حتما فکر میکنید خیلی بیشتر از حقوق اولین ماه کاریم است؟ نخیر! اشتباه میکنید! حدود نصف حقوق ماه اول کارم است. البته من چندان شکایتی ندارم. چیزی از آن ماه تغییر نکرده، یعنی من هنوز در عوض یک ساعت کار، همان مبلغ را میگیرم اما مساله این است که این ماه کمتر کار کردم. خوب طبیعیه، اون موقع من 4 روز تو هفته کار میکردم ولی حالا حداکثر 3 روز تو هفته کار میکنم (چند روزی رو هم که این آخر سر نرفتم سر کار). برای 3 روز تو هفته حقوقم بد نیست(با در نظر گرفتن همه شرایط). اینها رو گفتم که بگم امروز از سر کار که برمیگشتم به میل و اراده خودم(!) تشریف بردم یک عدد پیراهن و یک عدد شلوار خریدم! این یکی از عجایب خلقت است! البته بابایی شاید شما فکر کنید که این یک اتفاق کاملا طبیعی است و شاید در مورد شما اینطور هم باشد اما در مورد من این یک واقعه بسیار نادر است. بطوری که میتوانم به جرات بگویم که در 23 سال اخیر سابقه نداشته است. یعنی تو این 23 سالی که از عمر پر برکت ما (یعنی شخص شخیص خودمان، یعنی جوتی شما) میگذرد تا به حال سابقه نداشته ما به زبون خوش برویم و لباس بخریم چه برسد به اینکه به میل خودمان برویم! وقتی از فروشگاه بیرون اومدم سوز خیلی خوب و دلچسبی میآمد. منم که مثل بچههای فسقلی که تازه لباس خریدهاند داشتم کیف میکردم، عیشم چند برابر شد! گرچه یادم نمیاد هیچ وقت برای لباس خریدن چندان کیف کرده باشم! تنها چیزی که یکم عیشم را تباه کرد این بود که وقتی رسیدم خونه دیدم هیچ کس خونه نیست تا شاهد معجزهای که اتفاق افتاده باشه. به گمانم این هم از معجزات اولین سوز درست و حسابیه(البته تو درست حسابی شدن این سوز، باز بودن زیپ کاپشن و آستین کوتاه پوشیدنم هم بیتاثیر نبود!) آدم برفی شما، جوتی حاشیه : میشه یجور مربی درست کرد که به بچهها (Agentها) کار کردن رو یاد بده و بعد موقع مسابقه کار نکنه؟ دیروز ساعت هفت شب رسیدم(پنج صبح رفته بودم بیرون) خونه، شام خوردم (شاید هم ناهار) بعد بلاگم رو آپدیت کردم. بعد درازکشیدم و چشمهایم را بستم تا سوزش چشمهام و سر دردم کمتر بشه. وقتی چشمهایم را باز کردم ساعت 12 شب بود! رفتم سر یخچال و دوتا کتلت خالی خوردم، ناراحت بودم که حالا باید تا صبح چیکار کنم؟ روی تخت دراز کشیدم و وقتی چشمهایم را باز کردم ساعت هفت صبح بود! فکر نمیکنید اگر یکم بیشتر تلاش کنم بتوانم رکوردی چیزی ثبت کنم؟ ارادتمند خوابالو(با خرمالو فرق داره) شما، جوتی سلام بابایی اول بگم که همونطور که حدس زده بودم، امتحان میانترم یک هفته عقب افتاد. البته این زیاد مهم نیست. یعنی مهمه ولی اتفاقهای مهمتری هم افتاد. امروز فهمیدم که برای اینکه به یک عدد Agent یاد بدهیم که چطور یک آتش را خاموش کند باید اول براش یه کبریت روشن کنیم و بگیم فوت کن! اگر از اول یک ساختمون رو آتیش بزنیم و بگیم با یک ماشین آتش نشانی خاموشش کنه بیچاره از ترس فرار میکنه! باور کنید راست میگم! فکر کردید فقط خودتون دل دارین؟ خوب اون Agent بیچاره هم دل داره! میترسه دیگه! باید برای تیم rescue simulation دانشگاه یه بلاگ راه بندازیم! میتونه خیلی مفید باشه. ارادتمند شما که باز هم سردرد داره، جوتی حاشیه : این سردرد داره فرکانسش زیادی زیاد میشه! بجای اینکه درس بخونم، نشستم دارم آرشیو پارسال همین ماه را میخوانم! واقعا قبلا بهتر نمینوشتم؟ بعضی از نوشتههایم شدیدا خندهداره! اصلا نمیدونم چطور اینقدر خوب مینوشتهام! ای قربون خودم برم من! سر کار رفتن بهونه خوبی برای درس نخوندنه ولی فقط بهونه خوبیه؛ و اصلا دلیل قابل قبولی نیست! چون با وجود اینکه امروز بیشتر از 2 ساعت سر کار نبودم، باز هم درس نخواندم! اون هم با وجود اینکه قراره فردا میانترم داشته باشم! البته در کل بعید میدونم که میانترم بگیره، از وجنات اینطور بر میاد که امتحان یکی دو هفته عقب خواهد افتاد. اگه فردا امتحان بگیره، من میدونم و این وجناتی که همش شر و ور میگن! راستی بابایی، امروز صبح رفتم بیرون ورزش کردم، به گمانم که شاخ یک غولی، ترولی، دیوی(با تگ DIV اشتباه گرفته نشود) چیزی را شکسته باشم! چون حدود 10 دقیقه دویدم و حدود 2 دقیقه هم نرمش کردم و 5 دقیقه هم راه رفتم که سر جمع شد 20 دقیقه! آگاهان گفتند از سرنوشت آن 3 دقیقه اطلاعی در دست نیست. البته یک مقام آگاه که نخواست نامش فاش شود گفت شخص مذکور یک دقیقه از آن 3 دقیقه را در آسانسور بوده است و دو دقیقه دیگر را در خانه بوده است و اصلا ربطی به نرمش سحرگاهی نداشته است. این مقام بسیار آگاه همچنین اضافه کرد که افزودن این دو دقیقه به زمان نرمش سحرگاهی فقط برای عوام فریبی بوده است. جوتی حاشیه : امروز گذاشتم باطری ppc کاملا خالی بشه و از باطری تموم شدگی؛ خاموش بشه و نتیجه این بود که وقتی باطری به 1%میرسد، میتواند 10 دقیقه mp3 پخش کند در حالی که اگر 90% باطری پر باشد، 10 دقیقه mp3 پخش کردن آن را به 83% تا 85% میرساند. با کمال تاسف باید بگم که باطری بچه من خنگ بار اومده! حاشیه 2 : اینکه گفتم امروز با وجود اینکه فقط 2 ساعت سر کار بودم باز هم درس نخواندهام؛ فقط نشون میدهد که دلیلی غیر از "سر کار رفتن" برای درس نخواندن وجود داره و اصلا این رو که "سر کار رفتن" یک دلیل برای درس نخواندنه نقض نمیکنه! بدین ترتیب رسما استدلالی که اول نوشته کردهام را رد میکنم. سلام بابایی بابایی اگر به نجار شدن من قدر سر سوزن امیدی بود، به آهنگر شدنم هیچگونه امیدی نیست! ما امروز رفتیم کارگاه جوشکاری، البته این جلسه و جلسه بعد قراره اره کردن آهن و سوهان زدن و سوراخ(چه بسا سولاخ) کردنش را یاد بگیریم! ما اول یک عدد آهن بد قواره که را اره کردیم، البته بهتر است بگویم که من نهایت زور خودم را زدم و جناب آهن، خم به ابرو نیاوردند! اصلا آهن ابرو داره؟ خلاصه سرتون رو درد نیارم بابایی، کلی زور زدم تا بالاخره نصف اون چیزی که باید اره میکردم، اره کردم و متوجه شدم که یکی دیگه از بچهها (که بنظر میرسید کمتر از من هم زور زده) آهنش را اره کرده. خیلی تعجب کردم و فهمیدم که تیغه اره او نو بوده. پس نتیجه میگیریم اره نو خیلی مهمتر از زور بازو است و از آن مهمتر اره برقی است! بعد از این ماجرا ما یک عدد مکعب آهنی برداشتیم و دو طرف آن را سوهان زدیم تا مثلث متساویالساقینی که هر ساقش 5میلیمتر است درست شود البته از آنجا که سوهان زدن واقعا کار سختی بود، میلیمترها یکم کوتاهتر شدند!(میبینید که من خیلی آدم دقیقی هستم) تنها بخشی از کار که یکم مکانیزه بود، سوراخ کردن بود! خدا رو شکر ادیسون به این یکی رسیده بود و یک عدد دستگاه برقی که فقط یک اهرم داشت که مشخص میکرد چقدر سوراخ کنه، زحمت این مهم را برای ما کشید. بعد از ظهر هم در کلاس آمار احتمال متوجه شدم که اگر یک نفر به من پیشنهاد کند در یک بازی شرکت کنم که در آن اگر سکهای که میاندازم شیر بیاید به من 1000 تومان بدهند و اگر خط بیاید هیچی نمیدهند، من نباید برای این بازی حق ورودی بیشتری از 500 تومان بدهم! اما من این چیزها تو کتم نمیره! اگه بخوام تو همچی بازیای شرکت کنم حاضرم تا 600 تومان هم برای ورودیش بدهم. استاد گفت اگه به یه نفر بگید که میتونه یک میلیون تومان بگیره و بره یا اینکه یک سکه بندازه، اگه شیر اومد 2 میلیون بگیره اگه خط اومد هیچی نگیره؛ اون وقت مساله ریسک پذیری و مطلوبیت پیش میاد! ریاضیدانها انگار زیادی فکر میکنند! من که حاضر نیستم یک میلیون تومن پوول بی زبون رو بدم دست یک احتمال 50% که خودش با احتمال صفر چندان فرقی نداره! چون وقتی حرف پول باشه هیچ کدومشون پیش نمیان! مخصوصا اگه برای من باشه! بابایی میبینید که من کاملا به شانس خودم اعتماد دارم، البته به عدم وجودش... ولی به هر حال مهم اینه که آدم بهش اعتماد داشته باشه، که من دارم! ارادتمند، جوتی حاشیه : کف دستام یه جورایی شده! شاید هم بعد از این چند جلسه از من یک آهنگر پینه بسته درست حسابی در بیاد. یا شاید هم پینه بسته غیر درست حسابی.
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||