جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

و من فهمیدم در آمار احتمال می‌توان یک سوال محاسباتی خیلی ساده مطرح کرد که اصلا فکر کردن نخواهد ولی خیلی شیک آدم را یک ساعت سر کار بگذارد! امیدوارم (ربطی به امید ریاضی ندارد) جناب استاد از این خیالها به سرش نزنه.

جوتی
حاشیه : شماره 1500


اگر شنیدید، یا جایی خواندید که یک مربی رانندگی در اکباتان خودکشی کرده، مطمئن باشید که مربی من بوده! اگر آدم جوونی نبود با این همه زجری که بهش داد حداقل یه سکته کرده بود!

شرکت کردن در کنکور ارشد، یا شرکت نکردن!
مساله این است!


سلام بابالنگدراز عزیز
من در اولین روز کلاس عملی رانندگی بسیار چیزهای مفیدی یاد گرفتم! مثلا اینکه موقع سوار شدن در ماشین را باید با دست چپ باز کرد و موقع پیاده شدن، با دست راست! موقع سوار شدن به ماشین باید با پای راست سوار شد. البته چیزی درباره پیاده شدن به من نگفتند ولی لابد باید با پای راست هم پیاده شد! چون همه کارها باید یه جوری بالاخره عجیب غریب باشه!
و من فهمیدم که اصلا لازم نیست آدم ترمز یا کلاچ بگیرد، چون این دوتا کاملا اتوماتیک هستند و خودشون برای خودشون بالا پایین می‌روند. و من فهمیدم که وقتی با دوتا دست دارم زور می‌زنم که فرمان ماشین به سمت راست بپیچد پای راستم بیخودی برای خودش به زمین (که همانا پدال گاز باشد.) فشار می‌آورد!

جوتی
نتیجه‌گیری: اصلا نمیشه که آدم همزمان هم جلو رو نگاه کنه هم پای راستش رو به پایین فشار بده هم پای چپش رو بالا بیاره، هم دست راستش رو ببره چپ و بالا(یا پایین) و دست چپش رو در یک جهت دیگه حرکت بده و در آن واحد (هیچ ربطی به اون جوک نداره) پشت سرش رو هم نگاه کنه، سمت چپ و راستش را هم نگاه کنه با بغل‌دستی هم حرف بزه، به موبایلش هم جواب بده، حواسش به آهنگ هم باشه و...
حاشیه: جناب مربی امروز 50 دقیقه دودر فرمودن! اگر فردا هم همینطور باشه باید برم صحبت کنم ببینم چطوری میشه مربی عوض کرد.

آی...
سلام بابایی
استاد شبکه روی استاد طراحی پیاده سازی را سفید کرد! دوازده تا سوال تعریفی داده بود که اگر کنار هم می‌گذاشتیم می‌شد همه جزوه! در کل بد نبود.
حالا مشکل اصلی اینه که شنبه هفته دیگه امتحان آمار احتمال (احتمال، آمار درستتر است.) و می‌توانم به جرات بگویم که اندازه قورباغه احتمال بلد نیستم. آمار را هم تو اون یک جلسه‌ای درس داده که من غایب بودم! آخه آدم تو کل ترم یه جلسه غایب باشه، از اون جلسه هم 3 نمره تو امتحان بیاد؟

امروز رفتم یه کتاب خریدم. اسم نسخه ترجمه شده به وضوح برای بازار گرمی و مشتری خر کردن است : "کیمیاگر 2" نوشته "پائولو کوئلیو" البته پشت کتاب اسم اصلی را نوشته "Once Minotus" که میشه حدس زد هیچ ربطی به کیمیاگری ندارد! کل ارتباط این کتاب به کیمیاگر ظاهرا این است که قهرمان داستان، کتاب کیمیاگر را خوانده است. حالا اینکه این چه صیغه‌ایه که یه نفر یه کتاب بنویسه که قهرمان اون کتاب تحت تاثیر یه کتاب دیگه باشه که همین نویسنده نوشته، من سر در نمی‌آورم ولی از سر کنجکاوی هم که شده، مجبور بودم همه سه هزار تومانی که تو کیفم بود بهم و این کتاب را بخرم (البته پنجاه تومان هم پس داد. پیدا کنید پرتغال فروش را) شانس آوردم که دیروز به این فکر افتاده بودم که دو هزار تومان بگذارم تو جیب کاپشنم اگرنه پول نداشتم برگردم خونه! البته اینم هست که اگه اون دو هزار تومان را تو جیب کاپشنم نگذاشته بودم تو کیفم بود! پس به هر حال چیزی فرق نمی‌کرد!

جوتی
نتیجه گیری بازاریابانه‌ای: اگر چیزی ارائه بدهید که به اندازه کافی بچه خرکن باشه، حتی کسانی که می‌فهمند که این فقط برای خر کردنشان است هم آن را می‌خرند.
حاشیه : عجب نتیجه گیری خر تو خری شد!
حاشیه 2 : طبق تحقیقات انجام شده، اسم اصلی کتاب را پشت جلدش غلط نوشته‌اند درستش "Once Minutos" است.
حاشیه 3 : نسخه انگلیسی کتاب. معنی اسم کتاب هم میشه "11 دقیقه".


دیروز که آپدیت نکردم، بخاطر این بود که اکانتم تموم شده بود.
الان زیاد حوصله نوشتن ندارم، یک ساعت دیگه شاید...

جوتی


واقعا نمی‌دونم چه چیزی ممکنه باعث شده باشه که جناب آقای استاد سوالهای طراحی پیاده سازی زبان را به سبک سوالهای معارف طرح کنه!
لطف کرده بود 5 سوال داده بود، همه تعریفی، اونم از این مدلهایی که یه "توضیح دهید" می‌گذارند بعد از یکی از تیترهای کتاب! یکی از چیزهایی گه گفته بود توضیح دهید تو کتاب حدود 7 صفحه بود! یکی دیگه 4 صفحه و... خلاصه گفته بود این سه فصل که خوندین بنویسد! حالا اینکه من چی نوشتم به کنار! من از نوشته‌های خودم مطمئنم! ولی اون چطوری می‌خواهد به این همه ورقه را با این سوالها و جوابهای طولانی (که جواب آخری هم هیچکدام ندارند‌) نمره بدهد؟ چی؟ کی بود گفت کیلویی؟ خودت دستت رو بگیر بالا!!

جوتی


با هیچ تصمیم عاقلانه‌ای نمیشه احساسی رو که بر مبنای بی‌عقلیه برای مدت طولانی نگه داشت. احساس می‌میره و جای خالیش...
استاندارد قورباغه
سلام بابایی
صدای من را از خونه، روز قبل از اولین امتحان می‌شنوید! (فرض نویسنده بر این بوده که مثل توی این فیلمها، که نامه‌ها با صدای نویسنده پخش می‌شوند؛ این نوشته‌ها هم با صدای نویسنده برای شما خوانده می‌شود. در صورت درست بودن این فرض، امیدوارم خدا بهتون صبر بدهد.)
همین چند دقیقه پیش، بالاخره این درس طراحی پیاده‌سازی (همون که ترجمش خیلی شیک بود) تمام شد، دقیقا دوازده ساعت قبل از امتحان! اما شبکه خواندن ماند برای فردا. یکی از مشکلات اساسی من اینه که تا اولین امتحان رو ندهم همچین نمیروم تو جو امتحان و این چیزها، برای همین هر آخر ترم به خودم میگم ترم بعد یه جوری واحد می‌گیرم که اولین امتحان آسون باشه بعد ترم بعدش مثل این ترم یه جور واحد می‌گیرم که دوتا امتحان تو دو روز اول امتحانها داشته باشم! باز همین که تو یه روز نیست جای شکرش باقیه!

جوتی
حاشیه : نتیجه گیری من از درس طراحی پیاده سازی زبانهای برنامه سازی/نویسی این بود که "اگه یه چیزی درسته، استاندارده، اصلا خود خدا گفته که باید فلان جور پیاده‌سازی بشه؛ هیچ دلیل نمیشه که شرکتهای تولید کامپایلر اون چیز رو اونجوری پیاده سازی کنند."
نتیجه گیری قورباغه‌ای : "استاندارد، اندازه قورباغه ارزش نداره.... های نداره! وای نداره!"

و او ترجمه کرد!
دارم تمام توانایی‌هایم را بکار می‌گیرم تا بتوانم کتاب "زبانهای برنامه سازی" ترجمه "محمد مهدی سالخورده حقیقی" ‌را که جناب استاد معرفی کرده است بخوانم. البته بیهوده می‌کوشم! اگرچه خواندن کتاب انگلیسی برایم راحت نیست، ولی وقتی کتاب انگلیسی می‌خوانم حداقل فقط یک مشکل دارم: "باید انگلیسی را به فارسی ترجمه کنم و بفهمم چه می‌گوید." اما وقتی این کتاب را می‌خوانم چندین مشکل دارم، اول باید بفهمم این لغتهای فارسی چه معنیی در فارسی دارند، بعد بفهمم احتمالا منظور مترجم از پشت سر هم آوردن این لغات چه جمله بعیدی در زبان فارسی بوده است، بعد سعی کنم نصف لغتهای آن را به انگلیسی ترجمه کنم تا بتوانم به چیزهایی که پیش از این یاد گرفته‌ام ربط بدهم و بعد تازه بفهمم که منظورش از جمله چه بوده است! البته گلاب به روتون! جمله که برای این لغتهایی که پشت سر هم ردیف کرده یکم زیادیه! به این نمونه (مشت نمونه خروار) توجه کنید :
"نیاز برای نام رویه در مشخصه package، بسیار کافی ساده می‌باشد. کامپایلر نیاز به دانستن اثر رویه دارد اگر از package دیگر فراخوانی گردد، و فقط مشخصه package انواع هر یک از پارامترهای رسمی را تعریف می‌نماید. بنابراین فراخوانی AssignStudent از داخل رویه‌ای داخل package دیگر، نیازمند اطلاعاتی است مانند: نیاز به دو پارامتر واقعی دارد، یکی نشانوند in out از نوع section و دیگری پارامتر in از نوع studentID."
اگر شما از این پاراگراف چیزی فهمیدید، می‌توانید از من انتظار داشته باشید نمره‌ای بیشتر از 10 از این درس بگیرم! اگرنه، اصلا نباید انتظاری از من داشته باشید!
حالا تازه بگذریم از تعداد نامحدود "به هر حال" هایی که در کتاب استفاده کرده که هیچ کدام هم معنی خاصی ندارد. از اون "اگر"ی که وسط جمله آمده است باید متوجه شده باشید که چطور کتاب را ترجمه کرده. حالا اینها به کنار! یکی به من بگه عبارت نامانوس "بسیار کافی ساده می‌باشد" یعنی چی؟
کاش شیردال* مرا زنده زنده می‌خورد و ناچار به خواندن چنین ترجمه‌ای نمیشدم!

جوتی
------------
*همان griffon یا griffin سابق. طبق تحقیقات به عمل آمده توسط رهام، "دال" به معنی عقاب است.

شیردال
واقعا احمق بودم که گریفون(griffon) رو از هیپوگریف(hippogriff) تشخیص ندادم! آخه کی دیده یه اسب بجای سم، پنجه داشته باشه! پس حتما اون موجودی که روی چک مسافرتی بانک ملی دیدم، گریفون بوده(یک پنجه‌هایی داشت که نگو و و نپرس) و لابد فارسیش "شیردال" است.
ولی این وسط یه چیز جالب فهمیدم! درسته که گریفون‌ها از اسب خیلی بدشون میاد ولی اینجور که ویکی جون نوشته بود، هیپوگریف بچه یه گریفون و یک اسب است! بخاطر همین سمبل امکان ناپذیری(این قرار بود صفت باشه) و عشق و اینجور چیزها شده.

از عهد باستان و سوار بر هیپوگریف (گریفونها خطرناکند من سوار نمی‌شوم)،
جوتی
حاشیه : اینقدر صبحانه زیاد خوردم که الانه که منفجر بشوم!
حاشیه 2 : حالا "دال" یعنی چی؟ باید یه چیزی تو مایه‌های عقاب باشه معنیش! همینه؟


مثلا خیر سرم قرار بود امروز بیشتر برایت بنویسم! نه اینکه فکر کنی خدایی نکرده امروز همش داشتم درس می‌خواندم! نه! ساعت نه و نیم شروع کردم به درس خواندن، دیدم تو نیم ساعت دو ورق از 16 ورق جزوه را خواندم و تمام شد. بعد حساب کردم که همین امروز میشه این درس را تمام کرد بخاطر همین وقتی به ورق ششم رسیدم جزوه را گذاشتم کنار و رفتم دنبال کارهای دیگه و بعد هم آیین نامه رانندگی خواندم بعد هم که کلاس رانندگی بعد وقتی اومدم خونه آشپزی (ساندویچ پزی واژه درست تری است) کردم. و حالا هم در خدمت شما هستم!
حالا نمی‌دونم شنبه باید بروم برای تعیین مربی برای رانندگی یا یکشنبه! به هر حال، هر دو روز امتحان دارم!

جوتی
حاشیه : کسی می‌دونه هیپوگریف(Hippogriff) معادلی تو فارسی داره یا نه؟ روی چکهای مسافرتی بانک ملی دقت کردین؟ یکی از این موجودات خوشگل هست... اگه اشتباه نکرده باشم! البته شاید هم griffin یا همون griffon بوده. فرقشون اینه که اولی تن اسب با کله عقاب داره و دومی تن شیر با کله عقاب، یا یه چیزی شبیه این! البته این موجودات افسانه‌ای قر و فر زیاد دارند! مثلا اینکه گریفون از اسب بدش میاد!


سلام بابایی
امروز چیز زیادی براتون ندارم. امروز روز آخر کلاسهای دانشگاه بود. از فردا فرجه امتحانی شروع میشه که کلا 3 روزه! ولی خوب! فکر کنم تو این سه روز براتون بیشتر بنویسم، چون نه دانشگاه می‌روم نه سر کار.
طرفهای دانشگاه برف اومده بود.
کلاس رانندگی با جناب سرهنگ هم بد نبود. فهمیدم چرا جناب سرهنگ ده دقیقه دیر می‌آید! در حقیقت به موقع می‌آید ولی چون نمی‌خواهد بعد از خودش کسی را راه بدهد مراعات می‌کند و یکم دیرتر می‌آید که کسانی که یکم تاخیر دارند رسیده باشند! این هم یه جورشه!
الان شدیدا دلم می‌خواهد بخوابم ولی با این همه غذایی که خوردم باید تا صبح بشینم بلکه اینها بروند پایین!

شیکموی تو،
جوتی

فشار یکتای برف بر روی تفنگ!
سلام بابایی
ابتدا خلاصه اخبار را به اطلاع شما می‌رسانم.
امروز اینجا برف بارید.
اسلحه‌های مدرن در دست غریبه‌ها شلیک نمی‌کنند.
و اینک مشروح اخبار
امروز، بیست و یکم دی‌ماه سنه یک‌هزار و سیصد و هشتاد و سه هجری شمسی، برابر با دهم ژانویه دوهزار و پنج میلادی و برابر نمی‌دونم کی هجری قمری است.
امروز در این شهر خراب شده برف بارید و من بالاخره در روز بیست و یکم از "چله بزرگه" توانستم دو گوله برف توی دو دستم بگیرم تا آب شوند و هنگام قدم زدن و برگشتن از کلاس رانندگی صورتم را بالا گرفتم که دونه‌های برف یکی یکی به صورتم برخورد کنند. از باران اصلا خوشم نمی‌آید. وقتی باران می‌بارن همیشه سرم را پایین می‌گیرم که باران به صورتم و شیشه عینکم نخورد چون باعث میشه جلویم را نبینم. ولی وقتی برف می‌بارد وضع فرق می‌کند. دیگر اهمیتی ندارد که جلویم را ببینم یا نه! اصلا چه چیزی می‌تواند مهمتر از حس کردن دانه‌های برف باشد؟
اگه می‌دانستم قراره تو راه برگشتنه از کلاس رانندگی به خونه اینقدر خوش بگذره هر روز می‌رفتم کلاس رانندگی!
همکارم اخبار تکنولوژی را به اطلاع شما می‌رساند.
البته الآن منتظر یک تلفن هستم و نمی‌توانم آنلاین بشوم که لینک این خبری که می‌خواهم به شما بگویم را پیدا کنم. بنابراین فعلا برایتان قصه آن را تعریف می‌کنم، حالا شاید بعد لینکش هم پیدا شد. ماجرا از این قرار است که انگاری این خارجیها تحقیق کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که نوعی که افراد مختلف اجسام را می‌گیرند و فشاری که وارد می‌کنند یکتا است! یعنی شما خودکار را این جوری که من می‌گیرم نمی‌گیرید یا اینکه اینقدر که من فشار بهش وارد می‌کنم فشار وارد نمی‌کنید یا بیشتر وارد می‌کنید یا اصلا چه می‌دونم! خلاصه اینکه اومدن از این برای شناسایی صاحب اسلحه استفاده کرده‌اند. چطوری؟ اومدن 16 تا سنسور فشار گذاشته‌اند تو دسته اسلحه و بعد با یک نرم‌افزار تشخیص الگو، تشخیص داده‌اند که این همان صاحب اسلحه است یا نه! نوشته بود که الان از هر ده بار آزمایش یک بار خطا دارد (10%) ولی می‌خواهند 16 تا سنسور رو بکنند 32تا و انتظار دارند که خطاها کمتر بشود. خوبی این سیستم این است که انگاری خیلی ارزان است و در هر اسلحه‌ای قابل جاسازی است. بهترین کاربردش می‌تواند این باشد که اگر پدر یا مادر با اسلحه شلیک کردند، اسلحه شلیک کنه ولی اگر بچه خانواده با اسلحه شلیک کرد کار نکند! این فوق‌العاده نیست؟ به این می‌گویند یک استفاده خوب از تکنولوژی! این هم لینکش.

یگانه آدم برفی شما که شما را دوست دارد،
جوتی

وبلاگ تخصصی Share Point
از جناب طاهری (با*)
لینک
---
*با = بلاگش آباد

عجله کن! بدو! بپر! بشین! آهااای‌ی‌ی‌...
سلام بابایی
یکی از کارهایی که خیلی خیلی دوست دارم، آهسته راه رفتن است. سرعت این آهسته راه رفتن یه چیزی نزدیک سرعت حرکت فرزندان آدم هنگام بازی "گردو، شکستم" است و در کل شبیه حرکت لاکپشتهاست! شاید اگر یکم هم سرم را پایین بیاورم بتوانم بفهمم لاکپشت‌ها دنیا را چطوری می‌بینند.
وقتی اینجوری راه می‌روم احساس خیلی خوبی بهم دست میده. احساس می‌کنم هیچ کاری ندارم، احساس می‌کنم هیچ عجله‌ای ندارم، انگار که زمان متوقف شده. و وقتی مردم با سرعت از کنارم رد می‌شوند احساس می‌کنم که دارم یه فیلم رو با دور تند(FF) نگاه می‌کنم. انگار که اینها هیچ ربطی به من ندارند. انگاری که دنیای من پر از سکون و آرامش است و این اینطرف اون طرف دویدنها فقط مال آدمهای دیگه است. انگار که من تا ابد وقت دارم.
بابایی عزیزم شما هم این کار را آزمایش کنید. بار اول شاید کمی سخت باشد ولی بعد از اینکه آدم، آهسته راه رفتن را یاد گرفت، می‌تواند مرد فال فروش کنار خیابان را ببیند و اینقدر وقت داشته باشد که یک فال از او بخرد، ماهی مرده توی آب آکواریم کنار یک مغازه را ببیند و وقت داشته باشد که به صاحب مغازه خبر بدهد تا آن را بیرون بیاورند که بقیه دیرتر بمیرند (بالاخره که باید بمیرند، یا تو آکواریم یا رو تخته آشپزخونه)، وقتی آهسته راه بروی می‌توانی تک تک برگهای شمشادها را ببینی، تک تک پنجره‌های ساختمانها را نگاه کنی، همه برگهای افتاده را ببینی و با نگاهت همه گربه‌ها را دنبال کنی. انگار که زمان متوقف شده باشد.

ارادتمند همیشگی،
لاکپشت!
حاشیه : هنوز درس نخوانده‌ام.


قرار بود امروز از صبح درس بخوانم. هنوز هم قرار است درس بخوانم.

سلام بابایی
اولین جلسه کلاس رانندگی (از نوع تئوری) تمام شد. آقای جناب سرهنگ، معلم آیین نامه، بسیار آدم مقرراتی و منظمی است. ایشون ده دقیقه (شاید هم یک ربع ساعت) دیر تشریف آوردند و به هرکس که بعد از خودشان آمد گفتند که اجازه ندارد وارد کلاس بشود و تاکید کردند که متولی اینجا (کلاس درس مربوطه) نیروی انتظامی است و نظم حرف اول و آخر را می‌زند و اگر کسی بعد از ایشان وارد کلاس بشود باید پولش را بگیرد و برود!
من کاملا بی‌دلیل یاد روزی افتادم که رفته بودم دفترچه آماده به خدمت بگیرم! اون روز به خودم می‌گفتم، کاش دانشگاه قبول بشوم! هرچی باشه از این محیط بهتره. نمی‌دونم چرا اصلا نمی‌توانم محیطهای نظامی را تحمل کنم.
فکر می‌کنید آنارشیست باشم؟

جوتی


تو طول هفته دلم می‌خواد جمعه بشه که یکم استراحت کنم
جمعه که میشه، حوصله‌ام سر میره، می‌خواهم زودتر شنبه بشه برم سر کار، بعد یکشنبه و دانشگاه و...
حتی الان دلم می‌خواد زودتر امتحانها شروع بشه که بشینم درس بخونم! اوخ! باور کنید این یکی رو از ته دل نگفتم!
به هرحال، دوتا جمعه‌ای که در پیشه هیچ نگرانیی از نظر حوصله سر رفتگی نخواهم داشت! چون شبنه و یک‌شنبه هر دوتاش امتحان دارم.
راستی! فردا یکی از عجیب‌ترین وقایع تاریخ اتفاق می‌افته! فردا اولین جلسه کلاس رانندگی من است! واقعا برای خودم هم عجیبه که چرا دارم می‌روم کلاس رانندگی. چون بجز اینکه به رانندگی هیچ علاقه‌ای ندارم، الان بدترین موقع برای کلاس رانندگی رفتنه! واقعا بدترین موقع! حالا باید کلاس آمار احتمال یکشنبه را دودر کنم اونم در حالی که استاد گفته از درس جلسه آخر 3 نمره تو امتحان میاد! تازه وسط این ماجرا امتحانهای پایانترم هم شروع میشه و ...

خدا عاقبت من رو با این تصمیم‌های بی‌موقع به خیر کنه!
جوتی


یه فلامینگو دیدم که داشت از خیابون رد می‌شد.

پیش میاد!

غرفه وبلاگ هاي آموزشي
در همايش آموزش الكترونيك
لینک

تمام شد
سلام بابايى
کمدى انسانى تمام شد. برادر هومر هم مرد. اما تعداد اعضاى خانواده کم نشد. چون دوستِ برادر هومر که يک پسر پرورشخانه اى بود که در جنگ با هم دوست شده بودند بجاى او به خانه آمد... و لابد با خواهر دوستش ازدواج خواهد کرد(همون طور که برادر هومر بهش توصيه کرده بود)! البته اجالتا همون دم در قبل از اينکه به هم معرفى بشوند، او را آرتسيتى ماچ کرد! شايان ذکر است که شما لازم نيست نگران دختره نباشيد اينطور که من تو اين کتاب ديدم دختره عادت داره سربازها بوسش کنند!

سوار بر بالهاى اتوبوس،
ارادتمند شما،
جوتى


سلام بابایی
اینکه من به زندگی حساسیت دارم توسط دکترجون هم تایید شد! البته ایشون نگفتند که به زندگی حساسیت دارم فقط گفتند که شدیدا حساسیت دارم و از اونجایی که من خودم قوه تشخیص و استنتاج بسیار قویی دارم (دروغ شاخدار عیب نداره) تشخیص دادم که این حساسیت خیلی شدید فقط می‌تواند به زندگی باشد. برای همین با اطمینان کامل می‌گویم، روزی که زنده نباشم، دیگه نه فین فین می‌کنم نه سرفه!
از این گذشته، دکترجون بعد از اینکه بیست و اندی سال من رو دیده‌اند، دیروز تشخیص دادند که نمی‌دونم چی‌چی دماغ من انحراف داره و باید عمل بشه! حالا بیا و درستش کن! من همیشه می‌دیدم که انگشتم تو یکی از سوراخ دماغهام به زور میره ولی با اون یکی مشکل نداره، ولی نمی‌دونستم این ایرادی داره! حالا هم نفهمیدم این انحراف نمی‌دونم چیچی ربطی به این ماجرا داره یا نه! ولی ما از همینجا رسما هر گونه انحراف از هرگونه محوری را تکزیب می‌کنیم و انواع و اقسام انحراف را محکوم می‌کنیم تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار جهانی. یاد غضنفر، مسوول کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی، بخیر!

این هفته که میاد نه، هفته بعدش دقیقا روز شنبه من اولین امتحانم را خواهم داد.
راستی! من این ترم دوتا درس تخصصی دارم و دوتا درس پایه، جالبیش اینجاست که درسهای تخصصی شنبه و یک شنبه هفته دیگه نه، هفته بعدشه و درسهای پایه هم شنبه و یکشنبه هفته بعد از اون!
دارم فکر می‌کنم ببینم چیز دیگه‌ای یادم میاد براتون بنویسم یا نه...
آها! راستی اینجور که بوش میاد قرار برادر هومر* که تو جنگه قراره بمیره. کتاب هنوز تموم نشده، با وجود اینکه دیروز فقط 20 صفحه ازش مونده بود.

ارادتمند شما،
جوتی
حاشیه : امروز نزدیک بود دست یک آقای نسبتا مسنی را بگذارم لای در ماشین! آقاهه داشت بقیه پولش رو می‌گرفت من هم هواسم نبود داشتم در رو می‌بستم! اصلا تقصیر خود آقاهه بود، چرا با وجود اینکه 3 تا پنجاه تومانی داشت برای کرایه 150تومانی یک پانصد تومانی به راننده داد و حتی یک پنجاه تومانی هم به راننده نداد؟ هاااا؟ چرا؟؟ اعتراف کن!
-----------
* اسم برادرش از اون اسمهاست که اگه نویسم از فردا هیت بلاگم زیاد میشه! یه تیکه از اسمش از اون چیزهاس که مردم همیشه تو گوگولی مگولی سرچ می‌کنند.

غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
شب بود، یک شب پر از ستاره... اون هم نه ستاره‌هایی که فقط سفید باشند! ستاره‌های سفید و زرد و نارنجی و قرمز، یه عالمه بودند، همه جا بودند، همه چیز بودند و انگار هیچ چیز دیگری بجز شب و ستاره‌ها و سکوت و سکون نبود... بابایی اصلا نمی‌توانم براتون توضیح بدهم که چقدر آرامش داشتم و چقدر از بودن در اون مکان و زمان لذت می‌بردم. یک شهاب هم افتاد.
یک نفر که ندیدمش لغتی گفت که انگار اسم این شب بود. یه لغت تو مایه‌های لغتهای اوستایی بود، شبیه اینهایی که آدم تو تقویم‌های زرتشتی می‌تونه پیدا کنه. بنظرم اومد که معنیش یه چیزی تو مایه‌های "شب شهاب‌باران" بود. البته من قبلا اون لغت رو نشنیده بودم و اصلا نمی‌دونم واقعا همچی لغتی وجود داره یا نه؛ ولی معنی اون رو می‌دونستم. خوب تو خواب از این اتفاقها زیاد می‌افته.
صبح اصلا دلم نمی‌خواست از خواب بیدار بشوم... عجب منظره‌ای بود، عجب آرامشی داشتم، چقدر لذت بخش بود.

جوتی


چیز خاصی ندارم بنویسم.

دارم می‌روم لالا
و بعد از مدتها احساس می‌کنم که یه روز خوب رو پشت سر گذاشتم!
شاید بخاطر این تلفنی که الان زدم، شاید هم بخاطر اینکه وقتم یکم آزادتر شده، شاید هم همینطوری بیخودی!

جوتی
حاشیه : جیش، قطره، قرص، لالا!

از اشک تا خشم
سلام بابايى
کتاب "کمدى انسانى" يا اصلا کمدى نيست يا کمدى بسيار غم انگيزى است. البته خانم سيمين دانشور که مترجم اين کتاب است يد طولايى در درآوردن اشک من دارد.
البته از اول هم انتظار نداشتم که کتاب جک از آب در بيايد ولى بابايى وقتى روز تولد يک نفر، وسط جشن تولدش بخواهيد خبر مرگ پسرش را برايش ببريد چه حالى پيدا مى کنيد؟ سعى نمى کنيد فرار کنيد؟ از شغلتان، از زندگى، از اين همه بدبختى!
وقتى اينجور کتابها را ميخوانم خدا را شکر مى کنم که زمان جنگ بيشتر از شش، هفت سال سن نداشتم و هنوز دماغم رو نمى توانستم بالا بکشم و چندان چيزى نمى فهميدم. بيشتر شبيه يوليسس بودم...
و اما اول می‌خواستم ماجرای تیم روبوکاپ رو براتون کامل بگم ولی بعد دیدم همین ناقصش هم زیادیه! خلاصه بگم که ما یه جور سر گروه داریم (شاید هم داشتیم! چون شاید من دیگه عضو تیم نباشم!) که من آبم باهاش تو یه جوب نمی‌رفت و نمیرود و... البته من آبم با خیلی‌ها تو یه جوب نمی‌رود ولی این یکی اصلا تو یه جوب نمی‌رود! فقط یکی از مشکلاتم با ایشون رو بهتون می‌گویم، امروز رفتم دیدم بنده به عنوان یک برنامه‌نویس دسترسی debug کردن برنامه خودم رو ندارم! آخه... خلاصه بعد سر یه ماجرایی ایشون به من گفت "باز این شر و ور گفت" منم دیگه حوصله‌ام سر رفت و همچییین ضاااااارپ! زدم پس کله اوشون! البته بر همگان واضح و مبرهن است که زدن کار بسیار بدی است ولی این یکی حقش بود. اصلا هم پشیمون نیستم! بعد اون یه چیزهایی گفت که انگار منظورش این بود که من دیگه عضو گروه نیستم. بابایی باور می‌کنید اصلا از اینکه دیگه عضو تیم روبوکاپ نیستم (البته رسما هنوز هم هستم) ناراحت نیستم که هیچ خوشحال هم هستم!؟من! من که فکر می‌کردم خیلی از این کار خوشم میاد!
نمی‌دانم! شاید بخاطر مزه شیرین پول زیر دندانهای مبارکم باشه، شاید هم بخاطر این باشه که اونجا عملا کاری انجام نمی‌شد جز حرف زدن درباره طرحهای خوب(چت کردن و orkutرفتن) ولی کسی کار مفیدی نمی‌کرد. شاید هم بخاطر اینکه من نمی‌خواستم coder باشم ولی ظاهرا اونجا قرار بود من coder بشوم.
فعلا نمی‌خواهم درباره این موضوع فکر کنم. شاید الان هر چیزی بگویم بیشتر از روی معده باشد تا از روی عقل (که ندارم!)

جوتی
حاشیه : هر وصله‌ای که به من بچسبه، وصله محافظه کاری به من نمی‌چسبه!
حاشیه 2 : باور کنید راه‌های دیگر رو آزمایش کرده بودم، راهی نمونده بود من بتونم(و بخواهم) انجام بدهم.


خوبی این کتاب "کمدی انسانی" اینه که به بخشهای کوچیک چند صفحه‌ای تقسیم شده، برای همین میشه خیلی راحت قبل از خواب یه بخشش را خوند.
هومر(یکی از شخصیتهای داستان و احتمالا شخصیت اصلی) یه جور نامه رسان تلگراف خانه شده است و اولین نامه‌ای که تو کتاب برد نامه‌ای از وزارت جنگ برای مادر یک سرباز بود و توی نامه خبر مرگ پسرش را نوشته بود. واقعا افتضاح بود! زن، هومر را بغل کرده بود و می‌گفت تو پسر منی!
چرا من اصلا حال و حوصله ندارم؟
الان دوباره بروم لینوکس بازی؟
شاید!

فعلا ارادتمند شما، تا ببینیم بعد چی میشه.
جوتی

سال 2005 مبارک
چرا امسال 11 دی، 1 ژانویه نبود؟
آفتاب پرست آسم گرفته بود!
امروز قرار بود یکم با جناب لینوکس کار کنم که ببینم دنیا دست کیه! اول که تا ظهر نشستم warcraft بازی کردم(جای هیچ گونه شک و تردیدی نیست که با Cheat بازی کردم) بعد رفتم تو لینوکس و کلی تلاش کردم که صدای ایشون رو درست کنم! آخه بنده خدا آسم داشت و گلوش خس خس می‌کرد! من فکر کردم مشکل از درایوری چیزیه، هر زوری تونستم زدم ولی به نتیجه نرسید! بعد فکر کردم که نکنه مشکل از میکروفن باشه؟ بعد اون رو از کار انداختم، برای یه مدت خوب شد بعد (وقتی رفت سر آهنگ بعدی) دوباره گلوش به خس خس افتاد. من رو می‌گی؟ هر راهی به عقل ناقصم می‌رسید آزمایش کردم. دست آخر وقتی داشتم یک کار مهم می‌کردم (بازی‌های لینوکس را آزمایش می‌کردم ببینم چطوری هستند و...) دیدم چند جور برنامه دیگه هم برای زیاد و کم کردن صدا داره! یکی رو اجرا کردم دیدم ... گلاب به روتون! ولی دومی بد چیزی نبود، اتفاقا جالبیش اینجا بود که اون یکی برای آسم هم خوب بود! چون خس خس صدای کامپیوتر درست شد!
لطفا یکی به این آقایون/خانومهای دیستریبیوتر لینوکس توضیح بده که "حق انتخاب دادن" با "گیج کردن کاربر" فرق داره! حالا گیرم که شونصد نفر تو دنیا برنامه تنظیم صدا برای لینوکس نوشته باشند! شما که نباید همه آنها را بچپونید تو شیکم این آفتابپرست پنگوئن نشان (Linux SuSE) اگه یه وقت خدایی نکرده مسموم بشه، سیا سرفه بگیره، یا مخملک در بیاره! کی می‌خواد جواب پدر مادرش رو بده؟ تو کدوم دوا خونه نسخه هفت رنگ بپیچه؟
راستی یه کار مهم دیگه هم تو لینوکس کردم! runlevel را در فایل inittab.conf کردم 5 که تو مود گرافیکی login کنم! هووورااا! (قبلا 2 بود)

ارادتمند،
جوتی


سلام بابایی
دیروز دکتر جون من رو توجیح کرد که نه تب دارم نه لرز! و بیخود فکر می‌کنم لرز دارم و اصلا از این خبرها نیست و فقط یکم سرما سرمام میشه! من هم چون فهمیدم هیچ چیزیم نشده و بیخودی ادا ادفار (؟) در می‌آوردم، زودی حالم خوب شد!
استاد هم امروز یه امتحان خیلی راحت تستی گرفت! در باب این امتحان همین بس که بیشتر سوالها (که 10 تا بیشتر نبودند) یک گزینه "هیچکدام" یا(XOR) "همه موارد" داشتند. تازه بجز این، همه سوالها را هم از جاهایی داده بود که من خوانده بودم! کاش سوالهای درسهای پایه و عمومی هم همینطوری بود!

امروز فکر کنم بشه یه دل سیر کتاب بخونم.
ارادتمند همیشگی.


گراف، یک درخت حرومزاده است!

آخه الان موقع سرما خوردنه؟

سلام بابایی
دیشب واقعا خسته بودم، البته سر درد هم که طبق معمول تشریف داشت! کی بود به من می‌گفت که از هفت روز هفته هشت روز سردرد دارم؟
امروز قراره درس بخونم. تاکید می‌کنم که "قراره" درس بخونم! چون تا الان که ساعت 11:09 دقیقه است هنوز خبری از درس خواندن نیست (فقط کتابش را از کیفم بیرون آورده ام.) الان هم می‌خواهم از کتاب جدیدی که خریده‌ام بگویم! اصولا کتاب داستان خریدن یکی از لذتهای زندگی من است! هر وقت که خیلی احساس بی‌حس و حالی می‌کنم می‌روم به یک کتاب فروشی و یک کتاب می‌خرم. صرف خریدن کتاب من رو سرحال می‌کنه، خوندنش که دیگه ...
دیروز کتاب "کمدی انسانی" نوشته "ویلیام سارویان" رو خریدم. فامیلی نویسنده شباهت زیادی به "سارومان" داره! فکر می‌کنید از نوادگانش باشه؟
مترجم کتاب (سیمین دانشور) تو مقدمه گفته که ممکنه اسم گذاری این کتاب یه ربطهایی به "کمدی الهی" داشته باشه. به هرحال با توجه به اینکه موضوعش حول و حوش جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده بعید می‌دونم واقعا خنده دار باشه. البته بجز بخش اول کتاب که دیروز تو تاکسی خوندم هنوز چیزی از کتاب نخوانده‌ام. اما تو همون بخش یه چیز خیلی خنده‌دار بود، یولیسس(که ظاهرا اسمش همتای همون اولیس قهرمان ادیسه هومر است) که پسر چهار پنج ساله ای است بعد از اینکه با یک قطار بای بای می‌کند از ریل آهن رد می‌شود و یک مرد پیر و وامانده را می‌بیند و با او بای بای می‌کند. بعد :
"پیر مرد چنان به یولیسس نگاه کرد که انگار هم خودش و هم پسرک کاملا مرده‌اند."
این جمله واقعا خنده‌دار نیست؟ من که خیلی از این خوشم اومد! چرایش را نمی‌توانم بگویم، چون خودم هم نمی‌دانم.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: امروز انگاری تب و لرز دارم! البته شدتش چندان زیاد نیست. آقای دکتر اگر این را امروز خواندی یک دوایی چیزی برای من تجویز کن.
حاشیه 2 : چشمهایم هم می‌سوزد. این بیشتر از تب و لرز ناراحت کننده است.


بابایی هیچ دقت کردین که تو این دو هفته (این هفته و هفته قبل) هر سال یه اتفاقی می‌افته؟ دو سال قبل یه تصادف وحشاتناک تو اتوبان قزوین شده بود، پارسال بم زلزله اومد، امسال هم که نزدیک بود زمین نصف بشه(لینک از رهام)!
هر سال قویتر میشه ولی از من دورتر میشه! با اولی فقط نیم ساعت فاصله داشتم (دقت کنید که "ساعت" واحد "مسافت" می‌باشد!)

ارادتمند،
جوتی


سلام بابایی
الان حسابی خوابم میاد.
تو پاکت هم یکم نوشتم که چیز بدرد بخوری نیست و براتون پست نمی‌کنم.
دیروز اوضاع حسابی بهم ریخته بود، یعنی بهم ریخته هم که نمیشه گفت، ساعت 8 صبح بیدار شدم، 9.5 سر کار بودم، ده ساعت و نیم سر کار بودم، بعد از این طرف تهران (بعد از اینکه به چهارمین آژانس سر زدم) رفتم اون طرف تهران! ساعت 9 و 15 دقیقه شب رسیدم اونطرف بعد از اونجا ساعت 10 شب راه افتادیم که بیام فرودگاه که سه تا داییهای عزیزم تشریف ببرند همونجایی که ازش اومده بودن و بالاخره ساعت نیم صبح روز بعد(امورز) من رسیدم خونه و خوابیدم تا ساعت چهار و نیم و رفتم دانشگاه، ساعت پنج و نیم از دانشگاه رسیدم تهران مستقیم رفتم سر کار که فردا بتونم مونم خونه و برای 5 شنبه درس بخوانم! ساعت هشت و خورده‌ای رسیدم خونه، وسط حال دراز کشیدم و خوابم برد تا الان! الان هم تا بلاگم رو آپدیت کنم می‌روم یه چیزی می‌خورم و بعد هم لالا!
اصلا جنبه روزهای این مدلی رو ندارم.

راستی بابایی یه کتاب خریدم به اسم "کمدی انسانی"؛ فردا در باره‌اش برایتان می‌نویسم.

جوتی خسته شما.


امروز امتحان کولیس دادیم، من فقط یکم خطا داشتم یعنی یه 25 میلی‌متر رو گفتم 250 میلی‌متر! وقتی حرف، حرف کولیس باشه، این خطاها نباید زیادهم مهم باشه.
در کل جوشکاری از همش باحالتر بود.
پست قبلی رو تو اتوبوس نوشته بودم.
الان خوابم میاد.
جوتی خوابالوی تو

برف
دشت سفيد شده! ديگه خواب بسه، حالا بايد دماغم رو بچسبونم به شيشه و بيرون رو نگاه کنم!


خدا سایه بنایی و فروتن رو از سر این PPC ما کم نکنه! بالاخره با روشهای تربیتی نوین(!) این بچه عقلش سر جاش اومد و فارسی رو مثل آدم(تقریبا مثل آدم) می‌نویسه.

جوتی


بعضی از خاطره‌ها انگار هیچ وقت قرار نیست فراموش بشوند، یا حداقل از شدتشون کم بشه... اون هم بعد از این همه سال! شاید هم نمی‌خواهم فراموشش کنم. دو روز پیش باز دلتنگی و... بابایی اصلا نمی‌خواستم از اینها برای شما بگم. فقط نوشتم که تو آرشیو باشه برای سال دیگه.

جوتی
حاشیه: PC که سهله! حوصله PPC رو هم ندارم!

زلزله بم.
آرشیو

سلام بابایی
امروز مهمون بازی و این جور چیزها بود! خلاصه حسابی سرمون شلوغ بود. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. این هفته باید یه وقتی برای طراحی پیاده سازی خوندن پیدا کنم، اگرنه نمی‌توانم نمره خوبی بگیرم به نمره این درس خیلی احتیاج دارم چون به بقیه درسها برای نمره آوردن اصلا امیدی نیست!
مشکلات قبلی هنوز ادامه داره ولی از اونجا که وقت ندارند، فعلا با هم کنار می‌آییم! آخه "مشکلات" هم کارهای زیادی دارند و باید به آدمهای زیادی برسند، فکر کنم فعلا روی سر یکی دیگه خراب شده اند و برای من وقت ندارند. البته چندان عجیب نیست! خیلیها برای من وقت ندارند!
دیگه می‌خواستم چی بگم؟ آها! بچه هنوز همون مشکل قبلی رو با فارسی داره! یک سایت Crack هم به من بجای crack اون برنامه، یک عدد search bar قالب کرد که باعث شد قرمز بشوم! من از این search bar ها متنفرم! به هر زور و زحمتی بود از اینطرف و اون طرف تیکه تیکه هایش را جمع و جور کردم و پاک کردم. فعلا وضعیت تقریبا خوبه.

به الفها و دوآرفها سلام برسان.
ارادتمند اسکیزوی تو،
جوتی


امتحان هفته دیگه است.
بچه من پاک زده به سرش! یک دفعه تصمیم گرفته فارسی را از چپ به راست با حروف جدا از هم بنویسه!


من نمی‌دونم فردا یه میان‌ترم خفن از هفت فصل دارم یا هفت تا خفن میان‌ترم از یک فصل یا اصلا هیچ کدوم!
در کل درس مسخره‌ایه چون اصلا تکلیف آدم باهاش معلوم نیست! نمی‌دونم بلدم یا نه! درس تخصصی به این مسخرگی هم نوبره!
انگاری دوباره دچار حساست و این جور چیزها شدم، آب ریزش بینی و خارش گلو. فعلا که قرص گرفتم ولی هنوز نخوردم.
علاوه بر اون، دوباره به زندگی حساسیت پیدا کردم. پیش به سوی افسردگی! البته قاعدتا زیاد طول نمی‌کشه چون حوصله منو سر می‌بره مجبور می‌شوم سر و تهش رو هم بیارم ولی خوب یه مدتی هم اونجوری بودن، لازمه! آدم یه چند وقتی هم باید رو مودش پایین باشه!

فعلا ارادتمند شما،
جوتی

جوتى در جستجوى قطعه گم شده!
سلام بابايى
يه تيکه از زندگيم گم شده. بابايى باور کنيد خيلى جاها دنبالش گشتم، زير تخت، بالاى کمد، توى يخچال و... ولى دست آخر پيدايش نکردم. کسى که گفته "جوينده؛ يابنده است." حتما هيچ تکه اى از زندگى خود را گم نکرده بوده.
زندگی اون جوری که می‌خواهم پیش نمی‌رود، البته باید همه چیز درست باشه! یعنی منظورم اینه که کار مورد علاقه‌ام را دارم، در رشته مورد علاقه‌ام درس می‌خوانم، در زمینه مورد علاقه‌ام امکان تحقیق کردن را دارم و ... اما احساس می‌کنم یه چیزی کمه! یه پازل که یک قطعه آن کم است! قطعه ای که نمی‌دونم بزرگه یا کوچیک ولی احساس می‌کنم مهمه.
احساس می‌کنم دلم برای خودم تنگ شده...
من برای خودم وقت ندارم! برای فکر کردن به خودم وقت ندارم! برای همه چیز وقت جور می‌کنم ولی برای خودم وقت ندارم! شاید مشکل از همین باشه. تو این زندگی لعنتی خودم کجام؟

ارادتمند همیشگی شما،
جوتی
حاشیه(برای ثبت در پرونده پزشکی) : امروز گلویم درد می‌کرد ولی الان بهتر شده.
حاشیه 2 : خوردن نسکافه مفیدتر از بحث کردن سر درستی یا نادرستی چیزی است که هزینه آزمایش کردنش کمتر از زمان مصرف شده برای بحث است!

شب يلدا مبارک
سلام بابايى
امروز دوشنبه است، اما فکر کنم اين نامه را فردا برايتان ارسال کنم. چون امشب شب يلدا است و من دارم مى روم خانه پدر بزرگم و خيلى بعيد است که قبل از ساعت دوازده امشب به خانه برگرديم.
از شب يلدا خيلى خوشم مياد. شايد بخاطر افسانه هاى جالبى باشه که همه در اين شب
اتفاق افتاده اند. ماجراى عشق ماه و خورشيد، تولد خوشيد و تولد ميترا و... اصلا انگار شب خوش يمنى براى تولد است چون بعدها تولد عيسى را هم به همين شب نسبت دادند.
اما از همه مهمتر اين است که شب يلدا به زيبايى شروع زمستان به پايان مى رسد.
آه! بابالنگدراز عزيزم شروع زمستان را به شما و همه آدم برفى ها صميمانه تبريک مى گويم.

جوتى

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org