|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
نهایت تشکرات رسمی خودمان را به تمام کسانی که با افاضات، ایمیل، تلفن، تولد گرفتن، کادو دادن (مخصوصا combo) و غیره تولدمان را تبریک گفتند اعلام میکنیم. و برای همه آرزوی طول عمر با برکت میکنیم که هر سال همینطور ما را شادمان کنند.
دوستان دوست داشتنی
یک عدد سکه طلایی رنگ ده تومانی یک عدد اسپری بوگندو اینها دوتا کادوهای تولدی بود که به من دادند!
تولدم مبارک
23 دقیقه پیش 23 سالم تمام شد! باور کنید تاریخ و ساعت این پست دستکاری نشده!(شدم چوپان دروغگو!)
تولد
سلام بابايى فردا خجسته زادروز يگانه جوتى عالم بشريت است*. از اونجا که من هيچيم به بقيه ملت نمى خوره و باز از آنجا که آب ميره چاله را پيدا مى کنه دوستاى من هم بعضى کاراشون عجيب غريبه! مثلا اين يکى هيچ وقت زنگ نمى زد من رو دعوت کنه خونشون ولى حالا بدون هيچ مناسبتى زنگ زده من رو دعوت کرده خونشون! من هم مثلا نمى دونم که مى خواهد تلافى کادوهاى سر کارى اى که بهش داديم رو سرم در بياره! ولى بابايى خداييش دوستام منحصر به فردند! ديده بوديد کسى رو براى اينکه سوپريز(ملاقه، چيزى که با آن سوپ مى ريزند) کنند، بهش زنگ بزنند و بگويند امروز بيا خونه ما؟ اين دوستان عزيز زيادى تابلو تشريف دارند! بايد يه برنامه بذارم اصول قافلگيرى رو بهشون ياد بدم! جوتى حاشيه: حالا چه حالى ميده برم اونجا و هيچ کس يادش نباشه تولد منه! ------- پاورقى *در اينجا جوتى خود را تلويحا آدم حساب کرده
پیتزا ژامبون با نون سنگک
ترکیبی از سنت و مدرنیته! نون سنگک + ژامبون + قارچ + پنیر پیتزا جلسهای که به لطف آقای رییس آموزشگاه اضافه شد، افتاد جمعه و در نتیجه من باید یک بار دیگه مراحل گرفتن گواهی اشتغال به تحصیل و امضا و غیره ذالک رو طی کنم. آخه یکی نیست به این یارو بگه بذار ما یه بار امتحان بدیم رد بشیم، حداقل بفهمیم امتحان چیه! سلام بابایی به جادو و جمبل و طلسم و این چیزها اعتقاد دارید؟ چه من و شما اعتقاد داشته باشیم چه نداشته باشیم؛ این کلاس رانندگی من طلسم شده! امروز آخرین جلسه رانندگی با یک عدد مربی مسن بود که من خیلی ازش خوشم اومد فکر کنم سر جمع یه صد باری دور دو فرمان و پارک دوبل کردم و رفتم بیرون شهرک و یکم تو ترافیک موندم و... فهمیدم که اون آقای مربی همچین کم هم از وقت من کف نرفته بود! البته شاید هم بشه گفت این زیادی از من کار میکشید. به هر حال دست آخر ایشون گفت که به کلاس آموزشی دیگهای احتیاج ندارم من هم رفتم کارنامه خودم را تحویل دادم برای پاراف و این جور چیزها که روز بعد بگیرم و بروم دنبال بقیه کارها، بعد که از خونه زنگ زدم اون خانومه گفت آقای فلانی گفته چون اون روز که برف اومده بود، آقای فلانی که شما باهاش کلاس داشتی یک ساعت دیر آمده بود و شما پیچونده شده بودی آقای رییس آموزشگاه گفته که ما لطف کنیم و یه جلسه دیگه بجای اون برای شما بگذاریم و بعد هم تاکید کرد که "این به نفع شماست" معنی دقیقش اینه که من هیچ جور نمیتوانم تا 30 بهمن گواهینامه بگیرم و معنی دقیقترش اینه که باید یک عدد گواهی اشتغال به تحصیل دیگر ببرم و باز ببرم راهنمایی و رانندگی قزوین مهر کنه و ... حالا این آقای رییس آموزشگاه این وسط برا من مرام گذاشتنشون گرفته! جوتی سلام بابایی کمتر از ده دقیقه به پایان امروز مانده، فقط یکی از کارهای قشنگی که تو برنامهنویسی کردم بگم که یکم روحتون شاد بشه (شادروان بشید از خنده!) بنده، لطف کرده بودم یه ایمیلی به کاربرها فرستاده بودم که توش یه لینک بود که باید روی اون کلیک میکردند که آدرس ایمیلشون validate بشه. تا اینجاش ایراد نداره، مشکل اینجاست که لینکش به localhost بود! فردا اگه خدا بخواهد آخرین جلسه کلاس رانندگیه. جوتی حاشیه : خوب دیگه بسه! دیگه اینقدر به من نخندید! خجالت میکشم. از نظر ذخایر گازی دومین کشور جهان هستیم و افتخار میکنیم که وقتی هوا سرد میشه گاز نصف کشورمان قطع میشود! و بعد در کمال پر رویی اعلام میکنیم که تا وقتی هوا سرد باشه وضع همینه که هست!
روباه رو بگیر!
سلام و امروز روزی بود که من حسابی با firefox سر و کله زدم! تو سایت gheymat.com یه treeview هست که تا همین دیروز خیلی چیز جفنگی بود. البته جسارته ولی اون treeview مال خود MS بود اما حتی تو IE هم درست کار نمیکرد! تو سایتشون هم نوشته بود ما این رو ساپورت نمیکنیم (یعنی گفتهاند که ما یه غلطی کردیم و حالا توش موندیم). حالا به لطف جناب کیوان اون رو با یکی دیگه عوض کردیم که خیلی خیلی از اون بهتره. البته یه مقدار متنابهی تغییرش دادم که بشه ازش استفاده کرد. مخصوصا که برای right to left نوشتن تو firefox مشکل داشت. نسخه قابل راست به چپ شدنش(با چپ و راست کردن فرق داره) رو یه جایی آپلود میکنم احتمالا. ولی خودمونیم این firefox هم چیز جالبیه! جوتی من میخوام بدونم کدوم آدم احمقی فکر کرده یک آسانسور برای یک ساختمان 16 طبقه کافیه؟ اون هم ساختمانی که شوت زباله نداره و یک ساعت در روز (عدل باید 2 تا 3 ظهر هم باشه) از آسانسور بجای آشغالانس استفاده میشه! حالا همه اینها به کنار! چرا دقیقا موقع جمع آوری زباله، من بیچاره باید پایین این ساختمان باشم و بخواهم بروم طبقه 12 ؟ فکر نمیکنید من دوازده طبقه را از پله رفته باشم؟ اگه اینطوره اشتباه کردید، من از پله رفتم و خیلی خوشحالم که حداقل خونههاش دوبلکس نبود اگرنه حتما مرده بودم! جوتی پله نورد شما حاشیه : حالا چهار تا پله رفتی بالاها... بنده خدا مریض شده بود، آمپول بهش زد، تازه کتکش هم زد! همش یه جلسه مربی من بود، بعدش چهار گوشه ماشین رو بوسید و رانندگی رو گذاشت کنار. از وقتی از دئودورانت جدیدم استفاده میکنم، سرم شوره میزنه. و پس از چند قرن، کیوان نیّری* دوباره شروع کرد به بلاگ نویسی... لینک در ضمن، سفرهای شمالی که رهام درباره همین مسافرتی که رفته بودیم نوشته؛ خیلی باحال شده! --------- پاورقی *: به ما نیومده تشدید بذاریم! مثلا خواستم درست بنویسم نتیجه این شد که بجای نیّری یا نیری نوشتم "نیری نیّری" با عرض پوزش از صاحابش، اصلاح شد. برف آمد آن ماشین در برف آمد مربی یک ساعت دیر آمد جوتی در برف رانندگی کرد ماشین قر داد جوتی در ماشین قر نداد قر دادن کار بیناموسی بود جوتی کلاس فرداش لغو شد جوتی رانندگی را دوست نداشت خدا با تنبلان است جوتی و ما به تهران رسیدیم! به قول دوپونت از اون هم بالاتر ما به تهران رسیدیم! و اول از همه تولد بزرگ استامینوفن عالم بلاگستان را به همگان تبریک میگویم. دیگر اینکه الان که به برف نگاه میکنم سوال مهمی که برایم پیش میآید این است که ما چطوری از جاده هراز به تهران رسیدیم در حالی که انگاری تهران-قم بسته شده! اصلا همین خیابانهای دم خونه ما کم مونده تعطیل بشه چه برسه به یه جاده کوهستانی! یعنی من الان زندهام؟ حالا کی میخواد فردا صبح بره کلاس رانندگی؟ ارادتمند همیشگی شما، جوتی حاشیه : اون سه تا پست پایینی رو تو مسافرت نوشتم، تاریخشون مال همون وقتیه که نوشتم ولی همه همین چند دقیقه پیش پست شدهاند.
نى
گشت و گذار کنار دريا و ورجه ورجه و شمشير بازى با نى هاى کنار آب و ناهار تو اکبر جوجه و خريد براى شام و خيلى چيزهاى ديگه... همه به کنار! فقط يه احمق ممکنه يه تيکه نى رو که هيچ ارزشى نداره برداره و با چاقو باهاش بازى کنه و روش برگ و مارپيچ بکشه وبعد عاشق اون نى بشه و بعد دلش بگيره که فردا بايد از اين نى جدا بشه! ارادتمند، جوتى
شام
اين ويلا نسبت به ويلاى داييم که سالهااى قبل مى رفتيم يه جور قصر است! اون ويلا چون صاحبش ايران نيست، بى صاحاب مونده و بيشر حيات وحش است تا ويلا! يکى از ساکنان هميشگى اون ويلا عنکبوت خانمه که البته خيلى هم ميهمان نواز است و هميشه به استقبال ما مى آيد. اما اينجا هيچ خبرى از اين موجودات نيست. اين واقعا ناراحت کننده نيست؟ به هر حال من از اون ويلا يک عالمه خاطره دارم ... بيشتر از اونى که بتوانى فکرش را بکنى و همه ترکيبى از شادى و لحظه هاى دوست داشتنى تکرار نشدنى و دلتنگى. راستى! شام کنسرو بادمجون خاويار و تن ماهى خورديم که من اصلا نفهميدم وجه تسميه اولى چى بود! چون نه روش چيزى از خوايار نوشته بود نه توش اثرى از اين موجود بود! همچنان ارادتمند شما، جوتى
در سارى
و ما به سارى رسيدم. فعلا من اينجا توى تاکسى نشسته ام و منتظرم که رهام و فراز خريد کنند تا بعد بريم ببينيم ويلايى که قراره دو شب و دو روز توش بمونيم چه شکليه؟ تووى مسير برخلاف عادت مالوف اتفاقى نيافتاد. نه ماشين خراب شد نه بهمن اومد نه ...لابد همه چيز قراره برگشتنه سرمون بياد. آخه من بايد سه شنبه ساعت 7 صبح به کلاس رانندگى برسم! انگار خريد تموم شد. تا بعد، جوتى
جوتی، بی جوتی!
سلام بابالنگدراز عزیز من تصمیم نهایی خودم را گرفتم! احتمالا وقتی شما این نوشته را بخوانید دیگر خیلی دیر شده است و کار از کار گذشته. الان که شما این نوشته را میخوانید ساعت از دوازده ظهر روز شنبه هفدهم بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و سه گذشته است و اگر همه چیز طبق برنامه پیش رفته باشد، دو ساعت است که من تصمیم خودم را عملی کردهام و دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. دلیلش را نپرسید! اصلا هر دلیلی که فکر میکنید درست تر است را خودتان انتخاب کنید!ناراحتی، افسردگی، خستگی، دیوانگی، ناامیدی یا هر چیز دیگری که فکر میکنید دلیل موجهی باشد... من برای این کار نیاز به دلیل ندارم! همانطور که تا این لحظه برای زندگی کردن دلیل خاصی نداشتهام(بجز زنده بودن). تصمیم گرفتهام تنها 13 روز پیش از تولد بیست و سه سالگیم... به مسافرت بروم! این بار، به یک شهر شمالی که پیش از این نرفتهام. خدا عاقبت ما را با این سفرهای شمالمان به خیر کند! این بار دیگه بعیده برگشتی داشته باشه ولی خیلی خیلی خیلی دلم یه مسافرت میخواهد. ارادتمند همیشگی، جوتی حاشیه : این بلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد. البته میدانم که شما از آپدیت نشدن بلاگ لذت میبرید و هیت بلاگ در روزهای تعطیلی بیشتر خواهد بود (همانطور که پیش از این نیز چنین بوده است رسم سرای درشت! (چون میدانید که آپدیت نخواهد شد، با خیال راحت آن را میبینید!)) حاشیه 2: طبق تحقیقات به عمل آمده، خوانندههای حاشیههای این بلاگ از خوانندههای متن اصلی آن بیشتر است(متن را فقط خودم میخوانم و حاشیه را بعضی آدمهای نسبتا بیکار هم میخوانند!)
در دیروز دنبال امروز میگردم*
سلام بابایی بهتون گفته بودم یه کتاب ملانصرالدین خریدم؟ من به ملانصرالدین علاقهای ندارم! اما این یکی به روایت عمران صالحی بود، از عمران صالحی خوشم میاد. تو هفتهنامه گلآقا مینوشت و من همه هفتهنامه را دوست داشتم. باهاش بزرگ شدم. من رو یاد سالهایی میاندازه که هر هفته سهشنبهها وقتی از مدرسه برمیگشتم میرفتم جلوی دکه روزنامهفروشی و هفتهنامه گلآقا را میخواستم و اگر صاحب دکه میگفت گلآقا پنجشنبه میاد؛ میگفتم نه! رویش مینویسه پنجشنبه ولی یکشنبه میدهند به چاپ خونه و سه شنبه میاد بیرون! هیچ وقت روزنامه نمیخواندم، اخبار نگاه نمیکردم، همه اینها به نظرم اعصاب خوردکن و دروغ و احمقانه و چند تا فحش دیگر... بودند! تنها منبع خبری من گلآقا بود. من به طنز گلآقا عادت کرده بودم. چند بار مجلههای دیگر را هم گرفتم و هیچ وقت به دلم ننشست. بعد از گلآقا هم دیگه مجلهای نخریدم. گاهی نبوی، گاهی بیبیگل و هرکسی که زمانی در گلآقا مینوشته... آخ که چقدر دلم برای کاریکاتورهای رادمند با اون قورباغهای که همیشه پیدا کردنش جزو تفریحاتم بود تنگ شده! دیگه جوری شده بود که اصلا لازم نبود پای کاریکاتور دنبال امضای کاریکاتوریست بگردم، نگاه که میکردم میگفتم کاریکاتور را چه کسی کشیده. چی شد اینها رو گفتم؟ حرف ملانصرالدین و عمران صالحی شد، داشتم تو اینترنت دنبال "عمران صالحی" میگشتم که شاید سایتی، بلاگی، چیزی داشته باشه و "گپی با عمران صالحی" پیدا کردم. درباره پرویز شاپور بود. یاد پرویز شاپور که میافتم یک مشت کاریکلماتور توی مغزم وول وول میخورند وقتی کتاب "به نگاهم خوشآمدی" را میخوانم، گاهی میخندم و گاهی هم نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم! مثلا این یکی را ببینید: "شگفتا! آنچنان ترکم کردهای که در ذهنم هم به تو دسترسی ندارم." اما این یکی: "سگی که خوابیده پارس میکند، انتظار دارد صاحبخانه سر در پی دزد بگذارد." همه آدمها، البته با هم تفاوت دارند ولی بعضی از آدمها متفاوتترند! مثل همون که میگفت "بعضیها مساویترند" اما خود گلآقا! من دوکلمه حرف حساب را یا نمیخواندم، یا مجبور بودم دو، سه بار بخوانم! خوب من راهنمایی بودم و واقعا برایم سخت بود و از خیلی چیزها سر در نمیآوردم... بعد(دبیرستانی که شدم) بیشتر به دوکلمه حرف حساب علاقه پیدا کردم. شعرهای بلبلگویا را هم یکی در میان میخواندم. در عوض از افاضات فدوی خیلی خوشم میآمد، هرچند که یادم نیست چه کسی این ستون را مینوشت! هنوز مجلههایم را دارم! حتی وقتی دیدم بیبیگل بلاگ مینویسه یکی از اولین کارهایی که کردم این بود که رفتم یک ویژهنامه نوروز برداشتم و کاریکاتورش را در آن پیدا کردم! ارادتمند همیشگی شما، جوتی اینم برای اختتامیه : "عمری، غمم را در لبخندم محبوس کردم."--پرویزشاپور--به نگاهم خوش آمدی ایضا * هم از همون کتاب است.
عجب نمایشگاهی!
سلام بابایی مسجد نمایشگاه بینالمللی رو دیدید؟ چه سوال احمقانهای کردم! مگه کسی هست که ندیده باشه؟ هر کس میخواهد تو نمایشگاه با یکی دیگه قرار بگذراد دم مسجد قرار میگذارد! برای همین همیشه جزو شلوغترین جاهای نمایشگاه است. امروز رفتم نمایشگاه... راستش نمیدونستم نمایشگاه چیه! وقتی رسیدم دم مسجد دیدم به به! پرنده پر نمیزنه! عجب سکوتی! منم یکه و تنها روی یکی از صندلیها که درست جولوی در مسجد (محل ملاقات انسانهای سرگشته با هم!) بود نشستم و این پام (همین پام) رو انداختم روی اون پام تا جناب بنایی تشریف فرما شدند و بعد هم جناب کیوان و... از نمایشگاه براتون بگم! نمایشگاه در دو سالن برگذار شده بود که چهار مدل چیز توش پیدا میشد: یا غرفه داشت، غرفهدار هم داشت ولی بازدید کننده نداشت؛ یا بازدید کننده داشت، غرفه دار نداشت، غرفه هم نداشت؛ یا غرفهدار داشت، بازدیدکننده هم داشت ولی غرفه نداشت؛ یا نه غرفه دار داشت، نه غرفه داشت، نه بازدید کننده. در کل من فهمیدم که یک نمایشگاه ممکنه وجود داشته باشه که حتی از نمایشگاه وب، وپ و فیلتر کردن محتوای فارسی هم احمقانهتر باشه. احسان خان مظلومی را هم دیدم و یکی از کتابهایش را برایم امضا کرد. از ریخت و قیافه این کتابهای یونیفرم پوش که روی یونیفرمشون بنر تبلیغاتی داشت خوشم نیومد! بهتر که ما قاطی اینها نبودیم! جالبترین بخشش بحث اعضای محترم عکس بلاگ درباره عکس و عکسبلاگ و اینجور چیزها بود! و عجبا! عجبا که از همه اعضای عکس بلاگ فقط من دوربین همراهم بود که منم چندین و چند ماهه که عکسی تو عکس بلاگ آپلود نکردم! همه اعضایی که اومده بودند کلی حرف زدند و ایده دادند و نظر خودشون صادر کردند و آقای رییس هم با حوصله همه را گوش کرد. البته قبلا به من ثابت شده که حامد توانایی زیادی در گوش کردن دارد ولی اینکه بعدش با اینها که گوش کرده چیکار میکنه... این رو دیگه نفهمیدم! و اما در باره نظر ملت. عرض شود که ما کلا آدمهایی هستیم که اصلا از روی معده حرف نمیزنیم! ولی از اونجا که حرف زدن و ایده دادن نه خرجی داره، نه مالیاتی براش از آدم میگیرند نه خیلی چیزهای دیگه، به ایده دادن که میرسه همه کلی ایده و تخیل و رویا داریم که میریزیم بیرون! این وسط هم چند دقیقه یه بار من و کیوان با هم مشورت میکردیم و سر یک موضوعی توافق میکردیم و بعد مستقل از اون موضوع، سر موضوع خوردن سیب زمینی سرخ کرده هم توافق میکریم. وقتی جلسه تمام شد، من و کیوان و یه چند نفر دیگه اعلام موافقت کردیم که حتما تشریف ببریم یه سیب زمینی سرخ کردهای بخوریم. هیچ چیزی نمیتواند جلوی تصمیم ما را بگیرد! ما حرکت کردیم و مدتی بعد من تو خونه خودمون بودم و لابد کیوان هم تو خونه خودشون بود! از سیب زمینی هم خبری در دست نیست. آنکه سیب زمینی نخورد، جوتی شدیدا چشمهام میسوزه! باید یه یک ساعتی بخوابم اگرنه از یک ساعت دیگه میخوابم تا وقتی که رکورد اصحاب کهف رو بزنم!
انتخاب واحد...
سلام بابایی امروز مهمترین و مزخرفترین روز ترم بود! معنی جمله بالا دقیقا اینه که امروز روز انتخاب واحد بود. من موفق شدم 16 واحد با کلی زور و زحمت و استفاده از بند "پ" و... بگیرم و نتیجه همه این تلاشها احتمالا چیزی جز مشروطی نخواهد بود! زیرا که شش واحد از این 16 واحد به قرار زیر است : تاریخ اسلام معارف اسلامی 2 انقلاب اسلامی و ریشههای آن تازه شانس آوردم که با استفاده از "بند پ*" موفق شدم مهندسی نرمافزار 2 را با آقایی که قبل از این باهاش هوش مصنوعی پاس کرده بودم بر ندارم! (ایشون اینقدر طرفدار دارند که گروههای موازیشون تو 30 ثانیه اول انتخاب واحد اولین گروه پر میشه!) حالا این یکی که مهندسی نرم2 رو باهاش برداشتم اصلا نمیشناسم ولی هرچی باشه، از اون یارو بهتره (اگه بهتر نباشه من حاظرم سرم رو بدم!**) ارادتمند شما، جوتی حاشیه : فردا قراره برم یه نمایشگاهی که اصلا نمیدونم ماجراش چیه! فقط میدونم باید چه ساعتی، کجا باشم و چه کسانی رو ببینم! --- پاورقی : * در اینجا منظور از "بند پ" فقط "پارتی بازی" است و هیچ پولی در میان نبوده است (بجز شهریه(مهریه) ثابت) ** رجوع شود به کتاب الیور تویست بیچاره داشت مثل بچه آدم کار میکرد... یک دفعه همینطوری خشکش زد و بر و بر من رو نگاه کرد! هرچی تکونش دادم هیچ فایدهای نداشت! بعد هم گلومپی افتاد و مرد! کی؟ این کامپیوتری که تو شرکت باهاش کار میکنم. همه چیزش رو هم آزمایش کردیم، هیچ کدوم انگار ایراد نداشت ولی دیگه بالا نیومد که نیومد! جوتی
بازاریابی شبکه ای
یا چطور دوستان خود را شکل پول ببینیم. فکر کنم فهمیده باشی چه چیزی باعث میشه از این بازاریابیهای شبکهای بدم بیاد! اصلا از بازاریابی بدم میاد! آدم رو شبیه یه دستفروشی میکنه که میخواهد جنس بنجلش را به هر قیمتی شده به ملت غالب کنه، حالا این شبکهایها بدیش اینه که این دستفروش ما مثل فروشنده دوره گرد نیست که هر روز تو یه شهری باشه، فقط بین دوستهای خودشه و سعی میکنه از همه دوستهاش پول بگیره که بیشتر پول رو بده به یه شرکتی (چه بسا کلاه بردار) و یه پول کمی هم گیر خودش بیاد... ارادتمند جوتی
دربست
سلام بابايى واقعا خيلى خوبه که تنها مشکلم براى اينکه از سر کار برگردم خونه دو تا دور برگردونه؛ فکرش را بکنيد اگر خونه ما تهران پارس بود... البته الان تو راهم که بروم تهرات پارس، اول جو من رو اخذ کرده بود و مى خواستم با آژانس بيام ولى بعد از شنيدن اعدادى مثل 4500 و 5000 به اين نتيجه رسيدم که بهتره با تاکسى بروم! جمله بندى رو! يکى از فعلها "بيام" بود يکى "بروم"! کلا وقتى با ppc بلاگ مى نويسم از اين بهتر نميشه. آقاى راننده تاکسى بعد از کلى زير چشمى نگاه کردن به من و ppc بالاخره پرسيد "اين ماشين حسابه؟" منم گفتم "نه اين کامپيوتر جيبيه" حالا که فکر ميکنم مى بينم بنده خدا بى ربط هم نگفته بود! خوب کامپيوتر هم همون ماشين حسابه. يه چيز مسخره! با وجود اينکه اينها را براى بلاگم مى نويسم و بلقوه همه مى توانند آن را بخوانند؛ وقتى اينها را مى نويسم اگر احساس کنم کسى دارد آن را مى خواند سريع ppc را خاموش مى کنم.با pc هم همینطوره، اگه کسی کنار دستم نشسته باشه نمیتوانم بلاگ بنویسم! قبول دارم که خيلى احمقانه است. جوتى حاشيه: الان يادم افتاد اکانت اينترنتم تمام شده! حاشیه 2 : با تشکر از جناب بنایی بخاطر اکانت. سلام بابایی امروز جلسه دهم رانندگی بود، آقای مربی از من امتحان گرفت و هر دو به این نتیجه رسیدم که به یه چند جلسه دیگه احتیاج دارم. میشه گفت که این تقریبا همون چیزیه که خودم هم میخواستم. چون هنوز اونقدرها رانندگی یاد نگرفتم. بگذریم... عیدتون مبارک یه فکرهایی کردم... ولی بهتون نمیگم! ارادتمند مرموز شما، جوتی وقتی حوصلهات سر رفته باشه و از زور بیکاری بخواهی ترک های روی دیوار را بشماری... نهایت بد بیاری اینه که دیوار خونه حتی یک دونه ترک هم نداشته باشه! اون وقته که از زور بیکاری ممکنه پاشی بری آشپزی کنی در حالی که کلی غذا تو یخچال هست. من به این میگم یه روز تعطیل افتضاح! جوتی؟ چرا وقتی من چیزی نمینویسم بلاگم آپدیت نمیشه؟ امروز یک عدد روز تعطیل همراه با سردرد اضافه بود! البته این تعطیل بودن دلیل نمیشه که کلاس رانندگی نرفته باشم، کلاس رانندگی فردا و پس فردا هم تشکیل میشه! امروز پارک دوبل بود که زیاد هم بد نبود، تا ببینیم فردا چی میشه! از اون روزی که با آقای مربی صحبت کردم (+شبها ساعت 9 میخوابم) رانندگیم بهتر شده! حتی شاید با بار سوم که امتحام بدهم هم قبول بشوم! (البته تا حالا همون بار اول رو هم امتحان ندادم!) این چند وقت همش درباره رانندگی و خیابون نوشتم! شوفر بعد از این، جوتی!
بابا مهندس!
از وقتی در یک اقدام کاملا مهندسی(!) دوتا دور برگردون به مسیر سر کار، تا خونه من اضافه کردهاند، بجای اینکه بیست تا چهل دقیقه طول بکشه برسم خونه بین 40 تا 60 دقیقه طول میکشه برسم خونه! یکی از این دور برگردونهای محترم چسبیده به میدان آزادیه (همون که برای حذف کردن چهار راه استاد معین درست کرده اند) و یکی دیگه هم سر شهرک اکباتان (دور برگردون برای فرودگاه). ریده بیدن، بعضی این بیدن! جوتی حاشیه : امروز اینقدر شلوغ بود که از آزادی پیاده اومدم خونه و این باعث شد که بجای 150 تومان کرایه تاکسی، 1400 پول دوتا شکلات صبحانه بدهم چون وقتی از جلوی شکوپارس رد میشدم نتوانستم خودم را نگه دارم! راستی، شکلات صبحانه بادام زمینیش بهتر از قبل شده.(اینم پیامهای بازرگانی) سلام بابایی بعد از صحبتهایی که امروز صبح(ساعت 6) با آقای مربی کردم، فکر میکنم ایشون توجیح شدند که دیگه نباید سر من غر بزنند و در نتیجه امروز یک روز خوب داشتیم و من هم از نظر ایشون یک راننده خیلی خوب بودم! میشه به راحتی نتیجه گرفت که اینکه من خوب رانندگی میکنم یا بد، تا حدود خیلی زیادی هم به غرولند کردن کسی که کناردستم نشسته ربط داره! البته اینکه دیشب ساعت 9.5 خوابیدم هم بی تاثیر نبود. راستی! این دور دو فرمون آخری چرا بعد از دنده عقب بجای اینکه ماشین عمود به جاده باشه افقی شده بود؟ ارادتمند شما که در حال یاد گرفتن رانندگی است، جوتی حاشیه: 2 روز پیش، چندین ساعت وقت گذاشتم برای نوشتن یک عدد quary از نوع sql که دست آخر حدود 10 خط شد! حاشیه 2 : عجب گیری افتادم با این trigger ها! چیزهای جالبیه ولی خیلی اذیت میکنه.
چرا رانندگی undo نداره؟
امروز آقای مربی سرش درد میکرد، بنابراین تا توانست سر من غر زد! هنوز نفهمیده که روزهایی که غر میزنه من بدتر رانندگی میکنم! خلاصه فکر کنم اگه امروز هم سکته نکنه، فردا کارش تموم باشه. امروز حوس کردم برم بگم مربیم رو عوض کنند، ولی الان دوتا شاخ خوشگل بالای سرم هست و یه صدایی میاد که میگه "اول همین رو بکشم، بعد بروم سراغ بعدی!" ارادتمند شما، جوتی حاشیه : رانندگی احمقانهترین و اعصاب خوردکنترین کار دنیاست؛ اما شما میتوانید راحت روی صندلی راننده بنشینید و خیلی شیک مربی را عذاب بدهید و فقط او عصبانی بشود و به زمین و زمان و ... فحش بدهد!
یازده دقیقه
پائولو! واقعا مجبور بودی؟ واقعا مجبور بودی گند بزنی به اون تصوری که من از تو داشتم؟ واقعا مجبور بودی این کتاب مسخرهی عاشقانه و حال بهم زن را بنویسی؟ ارادتمند سابق تو، جوتی حاشیه : بعضی از جاهای کتاب واقعا دلم میخواست بالا بیارم!
بهمن ماه
پس آنگاه پروردگار دو عالم(و چه بسا بیشتر) بهمن ماه را آفرید، تا در آن برف بسیار بر زمین ببارد و زمین سپید گردد و مردمان برف بازی کنند و تو بینی دانشجویان در دانشگاه آدم برفی همی سازند و بر درخت گلوله برف پرتاب کنند و گلوله پایین آید جایی که دانشجویان مونث ایساده اند و کارت دانشجویان را ماموران حراست بگیرند و بسیاری ماجراهای دیگر. و در فواید بهمن ماه این که در این ماه امتحانات تمام بشوند و انسان را نفسی از سر راحتی توان کشیدن و هوای آلوده بر ریه فرو همی دادن و حساسیت بگرفتندی و قرص بخوردندی بسیار روز! (چی شد!) اما مهمتر آنکه خداوندگار دو عالم، خجسته زادروز بعضی از بهترین بندگان گنهکار پریشان روزگارش را در این ماه قرار داد و از این بابت این ماه را بسیار عزیز دانند. درود بیکران بر خودم! جوتی حاشیه : حالا یه دفعه ما همچی جلو همه قربون خودمون رفتیم، دیگه اینقدر چپ چپ نیگا نکنین! عجب برفی اومده بود! من کلا برای امتحانها زودتر راه میافتم و همیشه حداقل نیم ساعت قبل از امتحان میرسم دانشگاه، امروز یه جوری راه افتاده بودم که باید 7.5 میرسیدم دانشگاه. ولی فکر میکنید کی رسیدم؟ هشت و سی و پنج دقیقه! و امتحان کی بود؟ هشت و سی دقیقه! و این یعنی چی؟ یعنی وقتی پسر/دختر شما پنج دقیقه دیر برسه، معلومه که بقیه حتما نیم ساعت تا یک ساعت تاخیر دارند! به همین مناسبت، امتحان یک ساعت به تاخیر افتاد (بچهها میگفتند که امتحانهای دانشگاه بالا تعطیل شده!) و میبینید که با وجود اینکه من دیر رسیدم، ولی باز هم یک ساعت قبل از امتحان رسیدم. امتحان در کل خیلی احمقانه و مزخرف بود (از همچی درسی انتظار بهتر از اینم نداشتم) حالا نمیدونم پاس میشه یا نه! امیدوارم پاس بشه، چون اصلا حوصلا ندارم دوباره این سوالهای احمقانه را ببنیم! فعلا ارادتمند شما، جوتی حاشیه : قرار بود بروم خونه باباجونی ولی نرفتم. واقعا خستهتر از اون بودم که بتونم تا اون سر تهران بروم... دیر هم شده بود... حاشیه 2 : درود بر تعطیلاتی که انگار قرار است قبل از شروع، تمام شود! 1. من هنوز زندهام. 2. احتمال به احتمال زیاد پاس میشه و من میتوانم از این به بعد با خیال راحت همه احتمالها را منفی بدست بیاورم! 3. فعلا 3 نداره. 5. فردا ساختمان گسسته. و سحرگاه من به سوی امتحان آمار خواهم رفت همانگونه که گوسپندی به قربانگاه میرود! ارادتمند از جان گذشته شما، جوتی چطوری باید این همه فرمول رو یک شبه حفظ کنم؟ اگه این سی و خوردهای فرمول رو یادم بمونه، یه کور سوی امیدی به پاس کردن این درس هست... امروز رانندگی امیدوار کننده بود! حتی شاید یه روزی بتوانم گواهینامه هم بگیرم!! امروز فهمیدم که ماشین یک دندهای به اسم دنده 3 هم داره! تازه امروز فهمیدم ماشین میتونه بدون اینکه بهش گاز بدی هم حرکت کنه. امروز لاکپشتی راه رفتن تو رانندگی رو هم یاد گرفتم که خیلی خیلی جالب بود! مثل آروم راه رفتنه که خیلی دوستش دارم! البته نمیدانم اگه آدم بخواهد با همچون سرعتی حرکت کنه چرا باید سوار ماشین بشه؟ آمار احتمال کماکان اوضاعش چندان مطلوب نیست. دیروز تقریبا تا قبل از میانترم ساختمان گسسته را نگاه کردم، به گمانم میتوانم یه نمره نسبتا معقولی بگیرم (مثلا 10) ارادتمند، جوتی امسال که ارشد شرکت نکردم. تا سال دیگه... زمین کلی چرخ میزنه. یه وقت دیدی برای ارشد یه رشته دیگه زدم. سلام بابایی عجب روزهایی رو دارم تجربه میکنم! تو رانندگی چندان پیشرفتی نداشتم، هنوز تو دور یک فرمان خاموش میکنم و آقای مربی مدام غرولند میکنه. تو آمار احتمال، برای حل کردن یک مساله دوازده بار اعداد رو اشتباه جایگذاری میکنم! فرمولها را هم نمیتوانم به این راحتیها حفظ کنم. هنوز ساختمان گسسته را نگاه نکردهام! شنبه و یکشنبه هم امتحان دارم. جوتی بیچاره تو حاشیه : مربی میگه هیچ کس رو ندیده این همه طول بکشه که کلاچ گرفتن رو یاد بگیره! به گمونم اون روزی که این قابلیت رو تقسیم میکردند من تو صف شکلات بودم! حاشیه 2 : از پس همش بر میام... شاید یه ده دوازده سالی طول بکشه، ولی من موفق میشوم!
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||