نشسته بودیم، می‌گفت، می‌خندید، می‌خندیدیم.
به حرفهای بقیه هم گوش می‌داد و با سایرین می‌خندید.
بعد ساکت شد
سعی می‌کرد با سایرین همراهی کند ولی بغض گلویش را می‌فشرد.
بهش گفتم "چی شده؟"
گفت "هیچی"
اینقدر برایم قابل احترام هست که وقتی بگوید "هیچی" دیگر نتوانم ازش سوالی بپرسم .
چند قطره اشک بالاخره از گوشه چشمش سرازیر شد.

از اون خنده، تا اون اشک... چند لحظه بیشتر طول نکشید. فکر نکنم هیچ وقت بفهمم دلیلش چی بود! هیچ کس حرف ناراحت کننده‌ای نزد. ولی انگار اسم کسی برده شد، و او برایش دلتنگ شد...

سلام بابایی

دات نت، 8pm، تاکسی، کیک،rational ، شیرکاکایو، تلفن ، ای‌میل، ویندوز، share، نون‌برنجی، 5000، چایی، قرمه سبزی، 2000، combo، گلف، ساعت و ...

اینها رو برای search engineها ننوشتم. اگه سر همشون کنین معلوم میشه امروز چه خبر بوده!
بابایی خوبیش اینکه که این مدلی که می‌نویسم، قوه تخیلتون محدود نمیشه! رادیو می‌گفت تلویزیون باعث ضعیف شدن قوه تخیل میشه! حالا از این به بعد یه دلیل محکمه پسند برای تلویزیون نگاه نکردن دارم. البته همیشه اینجوری نبود، یه وقتی روزی 26 ساعت پای تلویزیون بودم...

ارادتمند شما،
جوتی

نویسنده‌های ننه مرده!

وقتی از یک کتاب یه نویسنده‌ای خوشم بیاد شروع می‌کنم به خوندن همه کتابهاش! و اینقدر کتاب ازش می‌خوانم که دلم رو بزنه.
خیلی وقت پیش این کار را با ژول ورن کردم، بعد با آگاتا کریستی ، بعد با سیدنی شلدون و... حالا هم که پرونده پائولو بسته شده و پروژه جدید میلان کوندرا است!
تنها نویسنده‌ای که از یک کتابش واقعا خوشم اومد و کتاب دیگری ازش نخواندم دوسنت اگزوپری بود. خدا عمرش بده! یه دوستی دارم که نگذاشت بعد از "شازده کوچولو" کتاب دیگری از اگزوپری بخرم. اگرنه چه بسا الان از او هم بدم می‌آمد.
کاش از پائولو هم فقط کیمیاگر و ورونیکا را خوانده بودم.
به هر حال، امروز "بار هستی" نوشته میلان کوندرا را خریدم.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: اون پست پایینی، مال دیروز بود، از اونجا که تو اسبابکشی گم شده بود، دوباره پستش کردم و یادم رفت تاریخ رو درست کنم.

دیکته دوفرمونه

همیشه از دیکته بدم می‌اومد. چون هیچ وقت نمره دیکته خوبی نمی‌گرفتم.
یادمه اولین نمره افتضاحم را هم از دیکته گرفتم. دبستان بودم. با گریه به مادرم گفتم که خیلی از کلمه‌هایی که غلط نوشته‌ام را بلد بودم درست بنویسم ولی پاک کنم افتاده بود زمین و نمی‌توانستم پیدایش کنم که غلطها را دست کنم.
راست گفته بودم.
مادرم خندید و گفت "خوب خط می‌زدی"
تا اون موقع به عقلم نرسیده بود که میشه همچی کاری کرد ولی حالا، من استاد خط زدنم!

طراحی کامپایلر را جوری درس می‌دهد که من مدام به یاد کابوسهایی که از دیکته داشتم می‌افتم. فقط دیکته می‌گه و ما می‌نویسیم. اینجوری میشه یه درس تخصصی را که می‌تواند خیلی جالب باشد را به گند کشید!

برای اولین بار تنهایی رانندگی کردم و جالبیش اینجاست که به هیچ جا هم نزدم! البته هنوز کاملا آماتورم چون با یک عدد فرمان هیدرولیک، نتوانستم تو یه کوچه، دور دوفرمانه بزنم. البته بالاخره ماشین را سر و ته کردم ولی شش فرمانه شد بجای دو فرمانه!

جوتی

آدم بی‌کاپشن از ابرهای سیاه و سفید می‌ترسه!

اگرچه از برنامه کوه رفتن صبح، با دوستان فرار کردم؛ ولی کوه رفتن، جزو برنامه امروزم نوشته شده بود و در نهایت نشد ازش فرار کنم!

جمعه

نصف شب بین خواب و بیداری فکر می‌کردم که "باید ساعت چند از خواب بیدار بشم؟ دانشگاه باید بروم یا سر کار؟" بعد یادم افتاد که "هوورا! امروز جمعه است! جمعه عزیز! جمعه دوست داشتنی، روزی که فقط مال خودمه! نه دانشگاه، نه کار، نه هیچ چیز مزاحم دیگه (البته این دروغه! همیشه چیزهای مزاحمی هست!)"
تا هشت صبح خوابیدم (این روزها مطلوبترین ساعت برای بیدار شدن من است. گیرم که یه وقتی مطلوبترینش 5 صبح بود.) بعد تا 9:15 تو تخت دراز کشیدم و کتاب داستان خواندم. بعد برای صبحانه نیمه الویه درست کردم (بدون مرغ، هویج و نخود فرنگی) .
تلویزیون داشت مسابقات کشتی نشون می‌داد! عجب ورزش مسخره‌ای شده! چرا هر روز قوانینش را عوض می کنند؟ چرا هیچ وقت زمان یک مسابقه فوتبال از دوتا 45 دقیقه تغییر نمی‌کنه؟ ولی کشتی هر سال احمقانه‌تر و بی‌روح تر میشه؟

ولی جمعه بدون دید و بازدید از فک و فامیل یه چیزی کم داره. (تعریف من از فامیل یکم فرق می‌کنه. فامیلهایم را انتخاب می‌کنم! اونم بطور کاملا رسمی. نه فقط تو دل خودم)

ارادتمند شما که امروز خیلی سر حاله،
جوتی
حاشیه: دیروز روز سختی داشتم.
حاشیه2: مسوول جوان آزمایشگاه وقی دید که یکی از گروهها یکسو کننده تمام موج بدست آورده خیلی شاد شده بود. انگار که یکی از اصولی که تو زندگیش بهش ایمان داشت برای همگان اثبات شده بود! به هر حال، ما که هرچی آزمایش کردیم نیم موج بود.

"After reviewing the software development life cycle as I undrestood it, I concluded that the only software documentation that actually seems to satisfy the criteria of an engineering design is the source code listing" -- Jack Reeves

ما امروز در آزمایشگاه مدار الکترونیکی ثابت کردیم که "یکسو کننده پل" یکجور یکسو کننده نیم موج است و همه تا بحال در باره او اشتباه فکر می‌کرده‌اند.

کتابی که جناب استاد داده بود انتشارات بالاخره حاضر شد، اون هم درست روزی که کیف من جا نداشت! نتیجه این شد که بار علمی من اینقدر زیاد شد که مجبور شدم بگیرم دستم!

کسی که در خواب بلاگ می‌نویسد (مثل راه رفتن تو خواب)،
جوتی

هی!
باور می‌کنی اون مطلب پایینی رو من نوشته باشم! کسی که تا چند وقت پیش عاشق دانشگاه و درسهای کلاسیک بود؟ چی سر من اومده؟
حالا اینکه از عمومی‌ها خوشم نمیاد عجیب نیست! چرا حوصله نشستن سر کلاسهای تخصصی را ندارم؟
این آسیاب اینقدر تند می‌گرده که آدم سر گیجه می‌گیره!

اصلا حوصله درسهای دانشگاه و کارهایی که باید برای دانشگاه انجام بدهم را ندارم، هر روز هم بیشتر می‌شوند. تحقیق و تمرین و گزارش و پروژه و...
من خوابم میاد!
فردا تو دانشگاه فکرش رو می‌کنم که اون تمرین و گزارش را چکار کنم... اون یکی‌ها هم باشند تا اجل معهود گریبانشان را بگیرد یا چه بسا...
اصلا اسم مشق نوشتن میاد خوابم می‌گیره!

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: اصلا به من چه ربطی داره که "چرا انسان مدرن به منابع فوق حسی بی‌اعتماد شده" یا به من چه ربطی داره که نبرد قادسیه چی بوده؟ یا به اون چه ربطی داره که ما تو آزمایشگاه چکار کردیم؟

شانس

البته اینکه من خیلی آدم خوش‌شانسی هستم بر هیچ کس (حتی مرحوم حافظ شیرازی) پوشیده نیست. اصلا هیچ کس هم حق ندارد فکر کند که جناب combo امروز تشریفشون رو بردند گارانتی!

کلا آپدیتهای ویندوز چیزهای خیلی خیلی خوبی هستند. اگر نصب نکنید، هکرها کامپیوتر شما را نابود می‌کنند؛ اگر هم نصب کنید، آپدیتها کامپیوتر شما را نابود می‌کنند... DOOM

در حالی که روده کوچیکه داره روده بزرگه را می‌خوره،
جوتی

دیروز هرچی از دهنم در اومد به پائولو کوئلیو گفتم، امروز یکم آرومتر شدم.
حدود صد و هشتاد صفحه از کتاب را تو اتوبوس خواندم. ظاهرا می‌خواهد دلیل اینکه فعلها را اونطوری بکار برده بود را توضیح بدهد. برای اینکه بتوانم کتاب را بخوانم به خودم گفتم که "این یک زندگی‌نامه است" ولی می‌دانم که نیست!
مشکل از خودم است! اگر زندگی‌نامه و شونصد کتاب این بشر را نخوانده بودم، حتما این کتاب بنظرم جالب می‌آمد ولی حالا خیلی چیزها درباره‌اش می‌دانم که باعث می‌شود خیلی از حرفهایش بنظرم تکراری بیاید و این تکراری بودن حالم را بهم می‌زند.
اما زندگی‌نامه هم نیست. چون قهرمان کتاب با نویسنده تفاوتهایی هم دارد (از جمله نوع مواد مخدر مصرفی!)
بگذریم
بهتره مثل آدم کتاب را بخوانم و بگذارم کنار.

یه استاد دیکته داریم. می‌آید سر کلاس و کلی به ما دیکته می‌گوید و اسمش را گذاشته "اصول طراحی کامپایلر"

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: فکر می‌کنید بشه همزمان 3تا بلاگ رو آپدیت کرد؟

ppc.ir

سایت SmartDevice.ir
دوستان اول کلی من رو تحدید کردند که "باید" تو بلاگ این سایت بنویسی.
حالا که سایت راه افتاده، حتی اکانت هم به من نمی‌دهند! اصلا من رو بازی نمی‌دهند.
منم توپشون رو پاره می‌کنم!

جوتی
تکمیل: دوستان برای من اکانت درست کردند و دیگه چاقو لازم ندارم.

کتاب

سلام بابایی
"جهالت" امروز تمام شد. نخیر! اون جهالت همچنان ادامه دارد ولی خواندن کتاب "جهالت" امروز تمام شد. جالب بود. کتابی که بعضی جاهایش من گیج می‌شدم و تازه بعد از خواندن حدود سه چهارم کتاب به روالش عادت کردم. یک تعدادی پرانتزهای خیلی دوست داشتنی داشت که توضیحات خیلی بی‌ربطی که کاملا مربوط بودند می‌داد. (حتما می‌دانید که دیدن این همه پرانتز در یک کتاب، آن هم برای من که کلی عاشق پرانتزم چقدر لذت بخش است!) و از اینها گذشته یک دفعه یه فصل اصلا یک داستانی بود که ظاهرا به هیچ کدام از شخصیتهای داستان ربط نداشت ولی بعد ربط داده می‌شد. مثل داستان قصاب دانمارکی که در ایسلند دفن شده بود. کلا خیلی کتاب عجیبی بود! باید بیشتر از "میلان کوندرا" کتاب بخوانم! آدم جالبی بنظر می‌رسد. و اولیس! تو هر صفحه از این کتاب، اولیس هم همراه قهرمانهای کتاب بود. اولیس عزیز من که تو "برادران وارنر" تو فیلم "تروی" بلکل حذفش کرده بودند! چطور یونان تروا را گرفت در حالی که "اولیس" بین یونانی‌ها نبود؟ (یک نفر بود که می‌شد حدث زد باید اولیس باشد ولی هیچ وقت اسمش گفته نشد!) اصلا ماجرا ماجرای اولیس بود، اودیسه بود...
حالا
زهیر
نوشته پائولو کوئلیو. تا صفحه چهل خواندم. حس انزجار، حالت تهوع، خودم را لعنت کردم که چرا باز هم از این موجود کتاب خریدم؟ قهرمان داستان یک نویسنده فرانسوی است که به طرز حال بهم زنی شبیه پائولو است. شغلی را انتخاب کرده که پدر مادرش نمی‌پسندیدند، از 3 همسر اولش جدا شده. با همسر چهارمش زندگی می‌کند (با این تفاوت که زن قرمان داستان خبرنگار است و زن پائولو نقاشی میکند.)، قهرمان داستان مواد مخدر مصرف می‌کند و خود پائولو هم قبلا اهل کوکایین بوده و چیزی که باعث شد کتاب را ببندم کلمه "سنتیاگو" بود! این کلمه دیگه حال من رو بهم می‌زنه! اصلا نمی‌خواهم اسمش را بشنوم! این جناب نویسنده انگار هر کتابی می‌نویسه باید یه جوری به این "جاده سنتیاگو" ربط بده! دیگه حالم از این جاده و از اسم سنتیاگو بهم می‌خوره! ول کن دیگه! فعلهای کتاب هم که حسابی رو اعصاب من آکروبات بازی می‌کنند:
"نقشه‌ای نشانم می‌دهد، باید تا مادرید بروم...آنجا یک راه قرون وسطایی به نام جاده سانتیاگو شروع می‌شود...خودش پایان راه منتظر من است و آن وقت همه حرفهایم را قبول می‌کند"
ادبیات من هیچ وقت خیلی خوب نبود. ولی فکر کنم مفهوم فعلهایی مثل "نشانم می‌دهد" این بود که یه چیزی تو زمان گذشته شروع شده و تا حال ادامه پیدا کرده. بهش چی می‌گفتند؟ ماضی استمراری؟ اینی که نوشتم یک عدد خاطره است که قهرمان داستان داره تعریف می‌کنه.
سعی می‌کنم تا آخر کتاب را بخوانم... ولی احتمالا چهار صفحه در میان، همونطور که "11 دقیقه" را خواندم.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: آدمها باید بدانند کی باید کنار بروند اگرنه کنار گذاشته می‌شوند.

اما امروز!
امروز روز رانندگی بود! البته یکی می‌گفت "اگه قراره تو رانندگی کنی و بابات هم کنارت بشینه، خوب اصلا بابات رانندگی کنه!" ولی به هر حال از قدیم گفتن "کاچی بهتر از هیچی" و صد البته این یکی از چیزهاییه که من خیلی بهش اعتقاد دارم. البته حاضر نیستم برای این اعتقاد جونم رو از دست بدهم! خوب شاید بهتر باشه بگم من هیچ اعتقادی ندارم که به جونم ترجیحش بدم. اعتقادها تغییر می‌کنند ولی بیابان همیشه شن داره!
امروز کلی رانندگی کردم و برای اولین بار یخوره همچی بگی، نگی تصادف هم کردم. البته تصادف خسارت جانی نداشت، خسارت مالی هم نداشت! فقط یکم خاکهای روی سپر پاک شد(یه ماشین درحالی که یکم بد وایساده بودم مالید به سپر ماشین و رفت).

من امروز فهمیدم که مردم تهران چراغ قرمز را دوست دارند! بخاطر همین همیشه کلی گاز می‌دهند و بوق می‌زنند که به چراغ قرمز برسند!
...
نمیشه دیگه! باید برم شام بخورم!

ارادتمند،
جوتی

چیز خاصی ندارم بگم.
360 هم چیز جالبیه، تا فیلتر نشده...

همه چهارشنبه‌های ماه

سلام بابایی
اصلا فکر نکنید که ماجرا به آخرین چهارشنبه ماه خلاصه می‌شود! نخیر!
همه چهارشنبه‌های ماه همینطور است. پنج صبح از خانه بیرون میروم و ساعت 10 شب برمیگردم. یعنی اگه غلط نکنم میشه 17 ساعت! حالا بگذریم از اینکه حدود 400 کیلومتر هم مسافت طی می‌کنم، این وسط 3 ساعت بیکارم و 9 ساعت سر کلاس و بقیه در خیابان و بیابان!
لابد الان می‌فهمید که من چه شکلی شده‌ام؟
یک موجودی را تصور کنید که سرش به یک طرف خم شده و پاهایش دراز شده و لب و لوچه‌اش آویزان و تا حد امکان در صندلی فرو رفته که حالت نشسته‌اش تبدیل شده به یه چیزی بین نشستن و خوابیدن. حالا با این شرایط باز هم دارم برای شما می‌نویسم! چرا؟ خوب لابد چون امروز سر حالم! چرا؟ لابد چون دیروز کتاب خریده‌آم! اما اصلا یادم نمی‌آید دیروز کی بود؟ انگار خاطرات شخص دیگری را مرور می‌کنم... دیروز؟

ارادتمند همیشگی،
جوتی

سلام بابایی
امروز رفتم کتاف خریدم(البته منظور از کتاف، همون کتاب می‌باشد ولی نویسنده می‌خواسته خودش رو لوس کنه). این بار از یک کتاب فروشی دیگه خرید کردم. صاحب این یکی واقعا استیلش، استیل کتاب فروشی بود! اصلا نمی‌دونم چرا نمی‌توانم قبول کنم که صاحب یک کتاب فروشی، موی سفید توی سرش نباشه!
صاحب کتابفروشی یک کتاب بهم توصیه کرد که خیلی گرون بود ولی چیز جالبی بنظر می‌رسید. منم چون پول کافی همراهم نبود، دوتا کتاب دیگه خریدم. که یکیش "جهالت" نوشته "میلان کوندرا" است. بعدا می‌گم توش چی نوشته. راستی! چرا تا حالا فکر می‌کردم میلان کوندرا باید اسم یه زن باشه؟ واقعا چرا خوندن چند صفحه از نسخه اینترنتی "آهستگی" باعث شده بود من همچی فکری بکنم؟

ارادتمند همیشگی شما،
جوتی
حاشیه: کی حال داره گزارش کار برای آزمایشگاه بنویسه؟

سر کار رفتن و یکم پیاده روی و خواب آلودگی و اینجور چیزها
چیزی برای نوشتن نیست.
باید یه کتاب داستان بخرم. شاید اینجوری سر حال بیام.

جوتی

اولین روز دانشگاه در سال جدید
برای یک عدد کلاس تشریف بردم، کلاس تشکیل نشد، دو ساعت دانشگاه ماندم و چند تا کپی گرفتم. بعد سعی کردم برگردم تهران، کرایه سواری‌ها دوبرابر شده بود، صف اتوبوس را نه سر پیدا بود نه ته! اتوبوسهایی که از قزوین رد می‌شدند یا اصلا نگه نمی‌داشتند یا فقط مسافر پیاده می‌کردند.
ساعت 12.5 تا 2.5 دنبال ماشین گشتم، پیدا نشد.
دست آخر رفتم دانشگاه بالا و دیدم آژانس دانشگاه با همون نرخ همیشگی میره تهران.
این آژانس دانشگاه واقعا فکر خوبی بوده، باید به کسی که این فکر به کله مبارکش زده جایزه داد!

ارادتمند،
جوتی

پارسال برای تعطیلات عید امسال کلی نقشه کشیده بودم.
اگه یادم بمونه امسال برای تعطیلات عید سال بعد فقط یک نقشه می‌کشم، تنها کاری که واقعا میشه تو این تعطیلات انجام داد...
نقشه می‌کشم که هیچ کار مفیدی نکنم.
"اصول مثل فانوس دریایی می‌مونند!*" و خیلی چیزهای غیر اصولی هم به محکمی فانوس دریایی هستند.

ارادتمند،
جوتی
----
پاورقی
* لینک

حس خیلی خوبیه، حس مفید بودن، آدم احساس می‌کنه بدرد یه کسی می‌خوره! احساس اینکه "اگه من نباشم، یه چیزی کمه" نمی‌دونم! شاید هم یجور خودخواهی باشه. به هرحال برای من حس خوش‌آیندیه.

جوتی

آشپزی و رانندگی

و من امروز آشپزی کردم و لازانیا درست کردم و خیلی هم خوشمزه شد و خودم خیلی دوست داشتم و هرکس نخورد یه جای بسیار نامربوطش بسوزه! البته آشپزی هر کسی نشان میده که چه چیزی زیاد دوست داره و من نصف یک خرس سسی (سس خرسی سابق) را در مایع گوشتی لازانیا ریختم که در نوع خودش بی‌نظیر بود.
دیروز جناب گواهی‌نامه رانندگی تشریف‌فرما شدند و من امشب برای اولین بار با ماشینی رانندگی کردم که فقط یک کلاچ و یک ترمز داشت! تجربه بسیار جالبی بود! مخصوصا اینکه آقای پدر کنار دستم نشسته بودند و مدام می‌گفتند گاز بده! بعد میگن جوونا تند رانندگی می‌کنند! البته حق داشت! تو تعلیم رانندگی اینقدر آروم رانندگی کرده بودم که اصلا ترمز گرفتن لازم نمی‌شد! حالا تازه دارم می‌فهمم این پدال ترمز رو برای چی تو ماشین گذاشته‌اند! انگار اضافی نبوده!
خدا به همه بندگانش رحم کنه.

ارادتمند همیشگی،
جوتی همیشگی
حاشیه: چقدر سخته آدم زنگ بزنه به رییسش و بگه کاری که از من خواستی نتوانستم انجام بدهم!
حاشیه2: به آشپزیم خیلی بیشتر از رانندگیم میشه امیدوار بود!

نمیشه آقا جان! نمیشه!
کار کردن؟ تو عید؟ اونم تو خونه؟
امروز ساعت 5.5 صبح بیدار شدم که بلکه تا همه موجودات خوابند بتونم یکم به کارهای مختلف برسم؛ البته بد نبود بالاخره یه کاری پیش رفت! ولی در کل خیلی کم بود.
می‌دونید بابایی، این روزها اتفاقهایی نمی‌افته که بخواهم تو بلاگ بنویسم. یا شاید هم به مناسبت تعطیلات حوصله بلاگ نوشتن ندارم. شاید هم چیز دیگه‌ای باشه. این "شاید"، "شاید" گفتن‌های پشت سر هم چیزیه که از اولین روزی که شروع به روزانه نوشتن کردم تا حالا پایدار مونده. از روزی که هنوز اسم بلاگ هم به گوشم نخورده بود و بلاگ می‌نوشتم!
بعدها اسمش بلاگ شد، اول اسمی نداشت، یه تقلید ساده بود از جودی و بابالنگدرازش!
بابایی یادته؟
"بعد این آسیاب هی گشت و گشت" نمی‌دونم، یادم نمیاد که بهتون قول دادم که هر روز بنویسم یا نه، حالا اگه قول هم داده باشم، بعیده برای شما اونقدرها هم مهم باشه که بخواهید دنبال قضیه را بگیرید و مثلا سر اون پل معروف بخواهید جلوی من رو بگیرید که "اوووهووووی! جوتی ناخلف! چرا بلاگ ننوشتی؟" اصلا مگه فیلم هندیه؟ البته به نظر من فیلمهای هندی خیلی خوبه! هندی‌های بهترین فیلمهای کمدی را می‌سازند! چون می‌خواهند فیلمهای خیلی جدی و غم‌انگیز بسازند!
همیشه ممکنه اگه شروع به چرت و پرت گفتن بکنم، دیگه کسی نتونه جلویم را بگیره.

ارادتمند بی حوصله شما،
جوتی
حاشیه: تفاوت تعطیلات با روزهای کاری... فقط صندلی فرق می‌کنه!
حاشیه2:‌ ساعت 5.5 صبح تلویزیون داشت کوسه‌های نزدیک ساحل نشون می‌داد! یه آدمی هم بود که با قلاب ماهی‌گیری کوسه می‌گرفت بعد آزاد می‌کرد! اینها فهمیدن من خوابم، یه چیزهای عجیب غریب نشون می‌دادند!

حوصله نوشتن ندارم.

SP2

یا
روشی برای خودکشی
امروز تصمیم (تازه اونم نه با سین! که با خود خود صاد) گرفتم که پروژه‌ای که قول داده بودم تو عید بنویسم را شروع کنم. البته از اونجا که ویندوزم چند وقتی بود گیرهای بیخودی می‌داد، بر آن شدم که یک عدد ویندوز با SP2 روی آن ری‌اینسال(reinstall سابق) کنم که بلکه آپگرید (upgrade سابق) بشود و به خیالم که این فکر، ایزدیست! اما نگو جادو و اهریمنی است!
ویندوز بدون هیچ مشکلی اینستال(install سابق) شد و بالا آمد و بعد یکدفعه یک پیغام آبی خوشگل (در مواردی به آن جهنم آبی و در مواردی هم بهشت آبی گفته شده است.) نشان داده شد و حافظه در خون خود غلطید(memory dump سابق) و من جنازه آن را با لگد از کامپیوتر بیرون انداخته (restart از نوع سخت افزاری) و منتظر شدم تا جانی دوباره بگیرد. آمد، restart شد! دگر بار آمد، باز هم restart شد و این حلقه چند بار تکرار شد تا ویندوز عزیز (لعنت خدا بر او باد) تصمیم گرفت پیغام خطایی هم نمایش دهد. اما از آنجا که هیچ بهانه‌ای گیر نیاورد گفت ntfs.sys پیدا نمیکنه (همون "کلاهت کو" خودمون!)
بعد از چند ساعت تلاش دستم به recovery console رسید و خدا رو شکر که پسورد admin یادم بود و فایل را از روی cd پیدا کردم و کپی کردم و restart کردم و فهمیدم جای اشتباه کپی کردم و باز چند ساعت تلاش و کپی مجدد و چندین chkdsk و تلاشهای بیهوده دیگر و تو گویی از اول هم ویندوزی نبوده!
بعد سعی کردم ویندوز قبلی را reinstall کنم که فایده نداشه. پس از آن تلاش کردم که از همان recovery console دایرکتوری my document را جایی کپی کنم که بعد format کنم. اما ایشان گفتند که بنده (admin) به document and settings دسترسی ندارم! آگاهان پرسیدند "پس کی دسترسی داره؟" که پاسخی به آنها داده نشد.
فقط یک راه مانده بود، اینکه تو یک پارتیشن دیگه ویندوز بریزم و بعد mydoc را کپی کنم و بعد از آن دوباره ویندوز را تو دایرکتوری خودش بریزم!
و در همین لحظه بود که جرقه‌ای از امید زده شد!
جناب SuSE
پوووووف!
خدا عمرش بده!
گیرم که من با linux چندان میونه خوبی هم نداشته باشم، ولی این بار واقعا حال داد! مثل بچه های خوب mydoc من را از پارتیشن ntfs کپی کرد تو یه پارتیشن دیگه. از همینجا اعلام می‌کنم که داشتن یک عدد linux روی کامپیوتر مستحب است!

ارادتمند،
جوتی
حاشیه : هیچی NET. نمیشه! ویندوز رو عوض می‌کنی، فقط یه framework نصب می‌کنی و همشون مثل بچه‌های خوب اجرا می‌شوند.
نکته : برنامه‌های دات نتی را تو پارتیشن ویندوز نریزید که با ویندوز پرواز نکنند.
نکته 2 : برای بستن ویندوزتان از سیم بکسل استفاده کنید که ویندوز پرواز نکند.

پیش‌فرض اینه که من بین ساعت 9 تا 11 شب بخوابم و بین ساعت 6 تا 8 صبح بیدار شوم. حالا اگر این برنامه تغییر کند و مثلا یک خواب ظهر اضافه شود یا بین 12 شب تا 2 صبح بخوابم و بین 8 تا 9 بیدار شوم یک مکانیزم کنترلی به اسم سردرد فعال می‌شود و سعی می‌کند در تمام روز به من یادآوری کند که حق ندارم برنامه خواب پیش‌فرض را عوض کنم. گیرم که در ظاهر اختیار انجام این کار را داشته باشم.

کسی که سرش درد می‌کند،
جوتی

هنر خوار شد جادویی ارجمند

یه چیزهایی می‌گفت درباره "هنر ماکسیمم کردن کارهای انجام نشده"
می‌گفت ما سعی می‌کنیم حداقل کاری که می‌توانیم انجام بدهیم را انجام بدهیم. می‌گفت اگر پیش‌بینی کردیم که احتمالا فلان چیز لازم می‌شود و لازم است برای آن فلان کار را انجام بدهیم، زود فراموشش می‌کنیم! ما کارهایی که الان لازم نیست انجام بدهیم را انجام نمی‌دهیم و باز تکرار کرد "هنر ماکسیمم کردن کارهای انجام نشده."
من سر هرچی که بگی باهات شرط می‌بندم که اون یارو، این حرفها رو تو تعطیلات عید گفته! این چند روز کارهای انجام نشده من از ماکسیمم هم اونطرفتر رفته! البته احتمالا اون بنده خدا منظورش این نبوده که کارهایی که باید انجام بشوند رو عقب بیندازم ولی خوب... پیش میاد!

ارادتمند تنبل شما،
با یک عالمه کار برای انجام دادن،
جوتی
نهان راستی آشکارا گزند
----
توضیح :
این دوتا که bold نوشته شده، هیچ ربطی به متن نداره! یک بیت از شاهنامه است، اوایل داستان پادشاهی ضحاک.

رستوران: جایی که در آن ریدن و شاشیدن رایگان و خوردنش پولی است!

دومین روز سال، من هنوز هیچی برای بلاگ نوشتن ندارم.
از شونصدتا کار متفرقه‌ای که گذاشتم برای عید، هنوز هیچ کدام رو انجام ندادم. این کارها شامل درس خواندن، نوشتن یکی دوتا برنامه، شاهنامه خواندن و ... است.
امروز از صبح نشستم پای تلویزیون تا وقتی سر و گردنم درد گرفت، بعد رفتم خوابیدم حالا هم لابد می‌روم یه فیلم دیگه نگاه می‌کنم. البته برنامه فردا احتمالا بهتره! با یک عده آدم که وجه اشتراکمون احتمالا فقط داشتن PPC است قراره برویم یه جایی در دامن طبیعت. شما هم اگه PPC دارید بیایید*!

جوتی
------------
پاورقی :
* محل و زمان رو باید خودتون حدس بزنید!
حاشیه : این یک پست کاملا بی‌حس و حال می‌باشد.
حاشیه 2: برای اولین پست سال، به اندازه کافی مسخره است!

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org

جوتی

پسر/دختر بابالنگدراز

My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout