جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout
مچ
سلام بابایی
دکتر جون فرمودند که باید تا جایی که می‌توانم پای کامپیوتر نشینم. البته برای میگرن نیست، برای چشمم هم نیست. بخاطر مچ دستمه! خیلی وقته که مچم درد میکنه و انگاری قصد بهتر شدن هم نداره! الان هم مچ دست راستم (دستی که هم با موس کار میکنه و هم با کی‌برد خیلی بیشتر درد میکنه) را بسته ام و فعلا با دست چپ تایپ میکنم.
جالبیش اینه که دست چپم جای کلیدهای سمت راست کی‌برد را بلد نیست!
راستی! یادم رفت بگم! دکتر جون گفتند سعی کنم بلاگ هم آپدیت نکنم یا خیلی کم بنویسم! من بهشون گفتم که این یکی اصلا امکان نداره؛ بابایی شما خیالتون راحت باشه.

با دستی باند پیچی شده،
جوتی


درس کامپایلر هیچ شباهتی به درس مهندسی‌نرم‌افزار2 نداره.
فکر کنم باید جناب کامپایلر را (اینجور که مهندس درس داده) به لیست 6 واحد عمومی این ترم اضافه کنم. امیدوارم حداقل خوب امتحان بگیره و خوب نمره بده، درس دادن که بلد نبود!

جوتی


سلام بابایی
همون طوری که انتظار داشتم دیروز وقتی رسیدم خونه اصلا حس و حال این نبود که کامپیوتر را روشن کنم، حالا بلاگ نوشتن پیشکش!
بابایی حتما شما هم بهم حق می‌دهید که وقتی آدم ساعت 8 صبح از خونه برود بیرون و ساعت ده و سی دقیقه شب برسد خانه و این وسط 11 ساعت تو شرکت بوده باشد و این جور صحبتها، دیگه اصلا دلش نمی‌خواهد هیچ مونیتوری(مانیتور سابق و monitor‌ اسبق) را ببیند. حالا چرا 11 ساعت؟ خوب وقتی آدم بخواهد تو یک هفته فقط یک روز برود سر کار، قاعدتا باید...
بگذریم.
امروز قرار است روز کامپایلر باشد، یعنی من، خودم، شخص شخیص جوتی، یگانه جوتی عالم، قرار است امروز کامپایلر بخوانم. آن هم از جزوه‌ای که مهندس سر کلاس دیکته گفته و دوستان نوشته‌اند!

فعلا ارادتمند شما،
جوتی

لاغری در سه سوت!
یک interface چاق داشتیم، از وسط نصفش کردیم. حالا دوتا interface خوش هیکل داریم.
برای لاغر شدن حتما با یک مهندس نرم‌افزار مشورت کنید.

خلایق هرچه لایق
.

وقتی برای امتحانها درس می‌خوانم، یک چیز هست که خیلی دوستش دارم.
وضعیت اتاقم!
یک آشفتگی کامل! هر طرف یک کتابی چیزی افتاده! بابایی فکر می‌کنید من آنارشیست باشم؟

جوتی
حاشیه: فکر نکنید در سایر مواقع اتاقم مرتب است، اتاق من همیشه بهم ریخته است؛ موقع امتحانات مدلش فرق می‌کنه!
حاشیه2: تو امتحانات بلاگ نویسی من شکوفا میشه! از بس که وقت زیاد دارم! (البته فردا فرق می‌کنه)


همش دروغ بود!
همه حرفهایی که تو این همه سال به من زده بودند دروغ بود!
من این رو همین چند ساعت پیش فهمیدم. شاید دیگه دیر شده باشه ولی ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است. البته تو بعضی از ماهی فروشی‌ها هم ماهی تازه پیدا میشود ولی اون یه چیز دیگه است و هیچ ربطی هم به ماجرا ندارد!
دروغ! اون هم تو ریاضی؟ لعنت به این زندگی! دیگه آدم به چی میتونه اعتماد کنه؟ کی بود که می‌گفت برای اینکه یه فکر یا کار عقلانی باشه باید با ریاضیات هم جور در بیاد؟
من فهمیدم! فهمیدم که مربع نوعی مستطیل نیست!
این واقعا یک فاجعه است! فکرش را بکنید چقدر از مردم هنوز در گمراهی بسر می‌برند و فکر می‌کنند که مربع نوعی مستطیل است که طول و عرضش برابر است! حالا من باید چکار کنم؟ پاشم بروم توی خیابان و داد بزنم که هااای! مربع نوعی مستطیل نیست! چه بسا برعکس هم باشد! بعد لابد از من دلیل می‌خواهند و من حتما برای آنها ثابت می‌کنم (با استفاده از LSP ) و... خوب فکر کنم کمتر کسی این رو بفهمه و احتمالا همه می‌فهمند که یه کمی بیشتر از یکم، کم دارم!
...
حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم که چندان اهمیتی هم نداره که بقیه چطوری فکر کنند. مهم اینه که من می‌دانم که مربع نوعی از مستطیل نیست.
...
اصلا مگه اهمیتی هم داره که مستطیل یک جور مربع باشه یا مربع یک جور مستطیل! به هر حال مزه باقالی‌پلو تغییر نمیکنه!

جوتی
حاشیه: تحقیق کردم، دیدم در مورد مزه قرمه‌سبزی هم همینطور است. به گمانم بتوانم مساله را بزودی فراموش کنم.

Agile Software Developmet
را عشق است!
چقدر خوبه که این ترم نه ریاضی دارم نه درس برقی و سخت‌افزاری... نرم‌افزار خالص، البته با 6 واحد ناخالصی سنگین(درسهای عمومی). خدا عاقبتم رو بخیر کنه.
فعلا مهندسی نرم 2

فقط گارفیلد
عرض شود که امروز دوتا فیلم دیدم. یکیش جنگ ستارگان 3 یا شاید هم 6 بود. که به نظرم خیلی مسخره بود! اصلا این ایده که بیان بعد از اینکه آینده را تعریف کردند، فیلم گذشته را بسازند خیلی مسخره بود! از این سه تا جدیدها یک رو دیدم بعد هم 3 و بنظرم کلا چیز مسخره‌ای اومد!
اما اون یکی فیلم واقعا باحال بود! خیلی خیلی باحال! با قهرمانش هم می‌تونستم تا حدودی احساس نزدیکی کنم، اصلا از بعضی جهات خودم بودم! قهرمانش کسی نبود جز شخص شخیص گارفیلد (garfield).

البته خبرهای بد هم هست. پنجشنبه اولین امتحان.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: اینها رو یک بار نوشتم ولی نوسان برق لطف کرد و همه را فضانورد کرد! و طبق معمول وقتی خواستم دوباره بنویسم از اولی بیشتر شد!

معین
فردا رای میدم.
سربالا
روزهایی که سردرد دارم و یه تعدادی کار هم هست که باید حتما همون روز انجام بدهم روزهای عجیبی هستند.
وقتی سرم درد می‌کند ترجیح می‌دهم هیچ کاری نکنم ولی فکر کنید با سردردی که با نور تشدید میشه، بخواهید جلوی مانیتور بشینید! واقعا احمقانه نیست؟ باز خوبه که تو شرکت نازم خریدار داشته و بهم یه مونیتور(مانیتور سابق و monitor اسبق) از نوع LCD داده‌اند، با این LCD واقعا راحت‌ترم. اگه مونیتور خودم بود(پولم کجا بود برای خودم LCD بخرم؟) باید تا حد امکان تاریکش می‌کردم.
الان که سرم بهتر شده، اصلا یادم نمیاد توی شرکت چکار کردم! ولی فکر کنم تمام کارهایی که باید انجام می‌دادم را تمام کردم و سایتی که باید آپلود می‌کردم، آپلود کردم و بعد اومدم خونه. و تا رسیدم خونه بالا آوردم! اصلا بخاطر همین وقت شناسیه معده عزیزمه که خیلی دوسش دارم! حالا اگه شما بپرسید که سردرد چه ربطی به بالا آوردن داره باید بگم که اینجا همه چیز به همه چیز ربط داره و هیچ چیز هم به هیچ چیز ربط نداره! یعنی هر چیزی که فکر کنید به یه چیز دیگه ربط داره، ربط نداره و هرچی فکر کنید ربط نداره ربط داره البته اگه ماجرا به همینجا تموم میشد خوب بود! اما گاهی هم هرچی فکر می‌کنید به یه چیزی ربط داره، واقعا به اون ربط داره و چیزی که فکر می‌کنید نداره، واقعا ربط نداره! (بابایی من که گفته بودم حداقل سعی کنید چیزهایی که روزهایی که سردرد دارم می‌نویسم را نخوانید! جمله بندی... توپ!)

ارادتمند،
جوتی

پیامهای بازرگانی!
سلام بابایی
می‌دونید که من اصولا از بانک خوشم نمیاد. یا بهتر بگم تا همین امروز صبح خوشم نمی‌اومد و فکر می‌کردم این "خوش نیومدگی" بخاطر این است که توی بانک همش باید این فرم و اون فرم رو پر کنم و اینجا و اونجا رو امضا کنم. ولی امروز فهمیدم که بخاطر هیچکدوم از اینها نبوده.
امروز رفتم یکی از این بانکهای خصوصی(سامان) حساب باز کنم، البته نه اینکه فکر کنید از فرط مایه‌داری همچی کاری لازم شده! نخیر! دلیلش این بود که قراره حقوقمان رو بریزند به یه حساب توی بانک مربوطه.
اولین چیزی که توی اون بانک توجهم را جلب کرد دمای هوا بود. اینقدر خنک و خوب بود که آدم دلش نمی‌خواست از بانک برود بیرون! دومین چیزی که توجه من را جلب کرد این بود که اون پیشخوانی که توی همه بانکها هست توی این بانک نبود. پیشخوانی که مشتری‌ها مثل یک گله گوسفند پشت آن صف می‌کشند و تو سر و کله هم می‌زنند و کارمندهای بانک باید مدام گردنهایشان را بالا بگیرند که بتوانند مشتری را ببینند. بانک از دو بخش تشکیل شده بود که با یک پارتیشن شیشه‌ای از هم جدا شده بود. بخشی که به در ورودی متصل بود، یک سالن انتظار بود و بخش دیگر شامل چند میز بود که پشت هرکدام از آنها یک کارمند بانک نشسته بود و جلوی آن هم یک صندلی قرار داشت.
بابایی اگر شما هم تا حالا سری به این بانکهای خصوصی نزده‌اید باید برایتان توضیح بدهم که مشتری اصلا لازم نیست تمام مدت سرپا باشد! مشتری یک شماره می‌گیرد و در سالن انتظار می‌نشیند. بعد وقتی نوبتش شد می‌رود و روی صندلی‌های جلوی میزی که شماره‌اش از بلندگو اعلام شده است می‌نشیند و کارمند بانک هم با حوصله تمام کارش را انجام می‌دهد! حتی در این حد که برای افتتاح حساب با حوصله کامل کمک می‌کنند که آدم فرمهای مربوطه را پر کند! این واقعا عالی بود! من همیشه با پر کردن اینجور فرمها مشکل دارم. وقتی ازش پرسیدم "اینجا چی باید بنویسم؟" انتظار داشتم یک جواب 2 یا 3 کلمه‌ای بدهد و به کارهای دیگرش برسد ولی کاری که کرد این بود که گفت "بشینید! من کمکتون می‌کنم فرم را پر کنید!" این واقعا عالیه!
امروز برای اولین بار از یک بانک آمدم بیرون و به خودم نگفتم "آخرین باری بود که پایم را توی یک بانک می‌گذارم"

ارادتمند همیشگی،
جوتی
حاشیه: وقتی آدم بین روزهایی که سر کار می‌رود، دانشگاه نرود چقدر سر کار رفتن سخت می‌شود.
حاشیه 2: یادم نیست چی‌میخواستم بنویسم، ولی یادم یه حاشیه دیگه قرار بود داشته باشه!

درهم یا در هم
و من امروز یک نفر را انداختم توی ملاقه و تازه شام هم داد، البته حتما با میل و رغبت قلبی بوده است چون من اصلا از اون آدمهایی نیستم که کسی را مجبور کنم که کاری بکند که تمایلی به انجام آن ندارد. بلکه من از اون آدمهایی هستم که ممکن است هر کسی را مجبور کند کاری را انجام دهد که تمایلی به انجام آن ندارد. (خیلی هم جمله خوبی بود! اینجوری نیگام نکن!)
و البته ما اصلا آقای پیتزا فروشی را هم اذیت نکردیم! اصلا هم کاری نکردیم که مجبور شود 12 تا پیتزا درست کند و فقط پول 3 تا پیتزا بگیرد. اینکه چطوری اینطوری شد، خودمون هم درست نفهمیدیم!
و چون سه پاراگراف قبلی با "و" شروع شده بود این را هم با "و" شروع کردم. اصلا هم در شمردن اشتباه نکردم.
امروز هم کاملا افسردگی بودم و آهنگ گوش می‌کردم با صدای خیلی زیاد با headphone(از همین تلفن‌ها که می‌کنند توی گوش) و خیلی تمرکز می‌کردم در برنامه‌نویسی و هردو راه‌هایی بودند نه برای رسیدن به خدا که برای فرار از ناراحتی‌های دنیوی و شکستهای عشقی(عشقم کجا بود بابا!)

ارادتمند همیشه چرت و پرت گوی شما،
یک دوست!
حاشیه: شما که نمی‌دونید این "یک دوست" کیه؟


حس و حال نوشتن ندارم. دلم می‌خواد حرف بزنم.

هیچ چیزی سختتر از دیدن ناراحتی آدمهایی نیست که به خندیدنشون عادت کرده‌ام.
مخصوصا اگه ناراحتی باباجونی(با بابا جونی فرق میکنه! همین یدونه space کلی تفاوتات ایجادات می‌کنه) باشه.
باباجونی تو این وضعیت مریضیشون هنوز هم سر به سر همه میذارن! هنوز هم می‌خندند با وجود اینکه برای بلند شدن به کمک احتیاج دارند... برام سخته. خیلی سخت.
راستی، پروژه کامپایلر را هم تحویل دادم. و دو تا A گرفتم که یکیش برای تحلیلگر نحوی بود که میشه گفت اصلا ننوشته بودم. توی این پروژه‌ها مهم اینه که چطوری دفاع کنی نه اینکه چیکار کردی!
امروز بیشتر از ده‌هزار تومن برای کرایه ماشین خرج کردم! احمقانه نیست؟

موجودی که داره از خستگی غش می‌کنه،
جوتی

ک‌ت‌اب
امروز، آقای رییس، که درضمن آقای دکتر هم هست؛ برایم توضیح داد که اون چیزی که فکر می‌کنم یک کتاب است؛ اصلا کتاب نیست!
ایشون توضیح دادند که کتاب باید مقدمه و مرجع و فصلبندی درست و درمون و اینجور چیزها داشته باشه و البته ویرایش ادبی و این چیزها... و گفت بیخود فکر نکنم که این کتاب 160 صفحه است چون font ما خیلی ریز است و این چیزی بالای دویست صفحه می‌شود...
حالا فقط می‌ماند 2 تا چیز. یکی یک عدد انتشارات (که آقای رییس گفتند میشه پیدا کرد) و دیگه اینکه بنایی من، بعله را بگه!
بنایی فکر می‌کنی بنویسیم؟

جوتی
حاشیه: از وقتی یک headphone کوچولو خریدم، دارم فکر می‌کنم که چطور تا حالا بدون اون سر می‌کردم؟ اصلا PPC بدون یک headphone که تو جیب جا بشه به چه درد می‌خوره؟

تولدت مبارک
تولد یگانه حامد بنایی عالم بلاگیت را به شخص شخیص ایشان و مخصوصا خودشان، تبریک عرض می‌کنیم و آرزوی بلاگهایی آباد برایشان داریم و سایتهایی که تعطیل نشوند.

چقدر کیف میده آدم از درسهایی که همین ترم تو دانشگاه خوانده تو کارش استفاده کنه و ازش نتیجه درست و درمونی هم بگیره! به آدم حس مهندس بودن دست میده!

مرثیه‌ای به قافیه‌ی کشک در رثای انتخابات
برنامه امروز : معین

تیم ملی رفت جام جهانی
تبریک.

هى! تِرانْده! حساب که مى کنم مى بينم جمع جبرى سود و زيانت مثبت نميشه! تو پيشنهادى ندارى؟
شهامت
گاهى بلاگهايى تعطيل مى شوند.
شايد خيلى ها وقت کافى براى بلاگ نوشتن نداشته باشند، ولى اگر بر فرض محال يک روز من نوشتنِ بلاگ شخصى را ترک کردم، هر آينه بدانيد و آگاه باشيد که از بزدلى بوده است. و هر بهانه ديگرى حتما دروغ است!
از ترس از شناخته شدن!
چه چيزى ميتونه از اين ترسناکتر باشه؟

جوتى

باز هم هدف
اين روزها انگارى روزهاى هدفيابى است! استاد معارف هم مى گفت انسان عقلانى و معنوى به هدفمندى جهان معتقد است! البته خيلى چيزهاى ديگه هم گفت از جمله اهميت اعتقاد داشتن به عبارت "تو نيکى مي کن و در دجله انداز ..."

جوتى

هدف
سلام بابايى
تِرانْده ميگه زندگى بايد هدف داشته باشه.
من که هدفى ندارم! اينو بهش گفتم ولى انگارى باور نکرد. بعد از اون من خيلى سعى کردم هدف زندگيم را پيدا کنم يا يه هدفى برايش جور کنم. فعلا فقط يک هدف پيدا کرده ام؛ شايد هدفم اين است که داستان زندگى جوتى را تا آخر بخوانم. به عبارت ديگر هدفم اين است که بدانم آخر عاقبت کسى که بى هدف زندگى کند چى ميشه! انگارى که اين اصلا زندگى من نيست و من کسى هستم که اين کتاب(زندگى جوتى) را مى خوانم، مثل شما که نامه هاى من را مى خوانيد(البته اگر بخوانيد)
فکر مى کنيد بشه به اين گفت هدف؟
هدفم اين است که هدف نداشته باشم!
جمله خود ويرانگر؟

جوتى

کامفولوتر
سلام بابالنگدراز
وضعیت ناراحت کننده‌ای نیست؟ چی؟ نخیر! اون وضعیتی که شما می‌فرمایید را نمی‌گویم! این وضعیت خودم را می‌گویم که از پای کامپیوتر توی شرکت بلند شدم و اومدم خونه نشستم پای کامپیوتر! صبح-ظهر-شب پای کامپیوتر... حالا صبح و ظهرش که غیر از این هم نمیتونه باشه ولی باید برای شبش یه فکری بکنم.
وقتی فکر می‌کنم که فردا می‌روم دانشگاه و تا شب اصلا نمی‌توانم پای کامپیوتر بشینم احساس خوبی بهم دست میده. اینجور وقتهاست که خوشحال میشوم از اینکه ترم بعد هم می‌روم دانشگاه. راستی بابایی فردا یادم بندازید که باید درباره پروژه لیسانسم با یکی از استادها صبحت کنم. امم... اما بابایی شما چطوری می‌خواهید یادم بندازید؟
بگذریم. این روزها چیزی که بیشتر از همه باعث عذاب وجدان نازنینم می‌شود این است که وزنم هر روز داره بیشتر میشه و من هنوز موفق نشده‌ام یک روز در هفته اون هم فقط نیم ساعت، نرمش کنم(می‌بینید که من درگیری‌های فلسفی پیچیده‌ای دارم)! نه اینکه فکر کنید وقت نداشته باشم؛ نه! فقط حس و حالش رو ندارم!

جوتی


نتیجه یک ترم تاریخ اسلام خواندن و انجام دو تحقیق دانشجویی در این زمینه این بود که پروفایل orkut خودم را تغییر بدهم.

فراموش نکن که جالب بودن اکثر چیزا به خاطر فاصله ایه که باهاشون داری.
از آب

درضمن
تبریکات صمیمانه به ایشان بابت کتاب Access2003 که امروز تو بلاگش دیدم بعد از شونصد سال!

خرس
سلام بابایی
الان تمایل زیادی به هزیان گفتن دارم(یعنی بیشتر از همیشه) چون سرم درد می‌کند. صبح خیلی بی‌دلیل ساعت 6.5 بیدار شدم و الان از شدت خواب آمدگی سرم درد گرفته. تاریخ اسلام هم نخواندم(قرار بود صبح بخوانم)، 4 شنبه هم میانترم دارم و احتمالا دیگه هم وقت نمی‌کنم تاریخ اسلام بخوانم! ملت الان تو تعطیلات فرجه بسر می‌برند و من تازه میان‌ترم دارم!
یکمی هم به "تِرانده" کمک کردم که جغدش را رام کند!
با یک خرس هم دوست شدم! یعنی من که از اون آقا خرسه خیلی خوشم اومد. خیلی جدی و در عین حال مهربان و خانواده‌دوست است(جای زن و بچه‌اش روی قلبش است). بابایی فکر می‌کنید اون خرس هم از من خوشش اومده باشه؟

دردسر همیشه سردرد دار همیشگی شما،
جوتی


من دیروز یک تحقیق تاریخ اسلام سر هم بندی کردم که موضوع آن جنگ قادسیه بود.
و همان دیروز بود که فهمیدم فیلترها بسیار چیزهای خوبی هستند و باعث صرفه‌جویی در وقت آدم می‌شوند. من وقتی تو گوگل جستجو کردم تعداد جوابها زیاد بود، این جوابها دو دسته بودند، آنهایی که با این جنگ خصومت داشتند و آنهایی که از آن خوششان می‌آمد و البته واضح و مبرهن است که من باید فقط اونهایی رو می‌نوشتم با این جنگ پدر کشتگی ندارند و حتما شما به من حق می‌دهید که فهمیدن این مهم بعضا بدون خواندن کل نوشته ممکن نمی‌باشد. دقیقا در همینجاست که فیلترها وارد می‌شوند. من با خیال راحت روی لینک‌ها کلیک می‌کردم و هرکدام که نباید در تحقیقم می‌نوشتم خودش فیلتر شده بود!
البته به این تحقیق 20 صفحه‌ای که من سرهم‌بندی کردم نمیشه گفت تحقیق! عملا نوشته‌های دوتا از سایتها را کپی کردم و paste فرمودم وسط word و می‌خواهم همین را تحویل بدهم. البته استادش گفته بود که این کار هم مجاز است. فقط به این دوتا نوشته یه مقدمه اضافه کردم، با استیل میلان کوندرا! و توی اون توضیح دادم که به هرحال ما هرگز نمی‌فهمیم که مردم ما وقتی دربرابر حمله اعراب از کشورشان دفاع نکردند، اشتباه کردند یا نه. چون تاریخ هرگز تکرار نمیشه! یه تحقیق دیگه و یک عدد پروژه(برای طراحی کامپایلر) هم باید امروز بنویسم.

جوتی
حاشیه: وبلاگم بجای روزنوشت، شده دیروزنوشت!
حاشیه2: این رو واقعا می‌خواستم دیروز بنویسم ولی اول یادم رفت بعد هم خوابم برد، یا شاید هم اول خوابم برد بعد یادم رفت!


سلام بابایی
دیشب تو راه که می‌اومدم(از دانشگاه)، هوا خیلی خوب بود. سمت چپ، هوا تیره و ابری و گرفته بود و گاهی برقی هم میزد و از ابرهای سیاه پوشیده بود؛ از اون هوا هایی که من خیلی دوست دارم. سمت راست، ابرهای سفید تک و توکی تو آسمون بودند. صدای بلند ضبط جناب راننده و "تِرانده" که شاد بود. من خیلی وقت بود اینجور آدمهای شاد را ندیده بودم. برایم لازم بود! باعث شد یادم بیاد کسایی هستند که یه جور دیگه‌ای فکر می‌کنند و یه جور دیگه‌ای شادی می‌کنند و انگار که خیلی زندگی شادتری دارند، از من. به هر حال من سرما را ترجیح می‌دهم! یک کوه پر از برف با یک شب مهتابی و سکوت! این برایم شادتر است.
از ترانده برایتان بگویم! ترانده از یک انگشتر به دنیا اومد! انگشتری که شکل برگ بود. و وقتی برای اومدن توی این نامه به یه اسم مستعار احتیاج پیدا کرد، این اسم را برایش انتخاب کردم. بابایی به نظر من اسمهای مستعار واقعی‌تر از اسمهای واقعی هستند. حداقل بعضی از آنها واقعیتهای زیادی را بیان می‌کنند.
امروز بعد از مدتها وان را پر از آب کردم و تو وان دراز کشیدم. وقتی بعد از دراز کشیدن تو وان آب داغ داشتم دوش آب سرد می‌گرفتم یاد دوش آب شیرین کنار دریا افتادم. واقعا که "شیرین" بودن اون آب چه نعمتیه! بعد از خوردن چندین کیلو(!) آب شور(چه بسا تلخ) دریا، وقتی تو اون وضعیت آب شیرین از روی سر و صورتم پایین می‌ریزه لب پایینم را جلوتر می‌آورم تا یکم از اون آب را یواشکی(بدون اینکه دکترها بفهمند) کش بروم!

ارادتمند و دوستدار همیشگی شما،
جوتی
حاشیه: اگر به بودا اعتقاد داشتم حتما می‌گفتم که من تو زندگی قبلیم یه درخت تبریزی یا سپیدار بوده‌ام! دیشب وقتی از پنجره ماشین درختهای تبریزی را می‌دیدم احساس می‌کردم با آنها نسبتی دارم!

خواب خوشى که تکرار نشد
سلام بابايى
لطفا زياد از من نااميد نشويد؛ بايد به شما عرض کنم که بنده يحتمل آزمايشگاه مدار الکترونيکى را مى افتم يا با 10 پاس مى کنم! و البته مدام مثل مستها مى خنديدم تا جايى که مسوول آزمايشگاه گفت تو چرا اينقدر مى خندى؟ امتحانتو که خراب کردى! منم مثل کسى که عمق فاجعه را درک نکرده باشه گفتم "فوقش مشروط ميشم! مستحبه!"
عنوان نوشته هم هيچ ربطى به اين ماجرايى گفتم نداره، مربوط به خوابى ميشه که خيلى وقت پيش ديده بودم. بابايى بايد شما يادتون باشه... براتون گفته بودم.

جوتى خسته شما


فردا امتحان دارم
بخاطر همین
چند تا بلاگ خوندم که تو این چند وقته سابقه نداشته.
به یه دوستی که هر چند سال یک بار بهش زنگ می‌زنم، زنگ زدم و کلی باهاش حرف زدم.
به یه دوستی که تا حالا بهم زنگ نزده بود گفتم بهم زنگ بزنه و کلی با هم حرف زدیم.
الان هم دارم بلاگ آپدیت می‌کنم و احتمالا بعدش هم به یکی دیگه زنگ می‌زنم و دست آخر هم ساعت 10 یه سفر می‌روم عالم هپروت!
به این میگن درس خوندن شب امتحان!

جوتی
حاشیه: به این نتیجه رسیده‌ام که برنامه‌ها معمولا صبح‌ها راحت‌تر نوشته می‌شوند و بعدازظهرها راحت‌تر bug پیدا می‌کنند! به گمانم bug هم مثل تب باشه، بخاطر همین بعد از ظهرها بیشتر میشه! حالا مگه تب اینجوریه؟


امروز نسبتا خوب گذشت.
تو شرکت که برنامه‌ها زیاد بد عنقی نکردند و بچه‌های خوبی بودند. از وقتی ماجرای این رایحه‌های دل‌انگیز را در کتاب دعای مربوطه(Agile Dev) خوانده‌ام وقتی پروژه‌هایم را باز می‌کنم دماغم را می‌گیرم! حالا تا وقتی این چیزها را نمی‌دانستم هیچ مشکلی هم نداشتم، اما از وقتی اینها را فهمیده‌ام هر روز بیشتر از بوی گند برنامه‌هایم حالم بهم می‌خورد! مثل آدمی که تا حالا هیچ وقت مسواک نمی‌زده و بخاطر بوهای زیبای دهان مبارکش، بوی دهان کسی اذیتش نمی‌کرده ولی حالا که چند وقته خودش مسواک می‌زنه فهمیده دور و برش پر از بوهای نامربوطه! حالا این چه ربطی داشت؟ من چه می‌دونم! مگه همه چیز رو باید من بگم؟

پس فردا یک عدد پایان‌ترم دارم، پایان‌ترم همون آزمایشگاهی که توش توانستیم ثابت کنیم "یکسو کننده پل، یک یکسو کننده نیم موج است". فکر می‌کنید با این وضعیت امیدی به امتحانش باشه؟ کل ترم که برنامه خنده و شوخی بود. امیدوارم امتحانش هم همیطوری باشه و وقتی نمره‌ها را داد هم بتوانیم بخندیم!
گفتم آزمایشگاه! یادم افتاد که هنوز نمره آزمایشگاه سیستم عامل ترم قبل را نگاه نکرده‌ام! قرار بود بهم 18 بده، البته امتحان نگرفت! من بهش NET. یاد دادم اون هم قرار شد 18 بده. الان تو سایت دانشگاه نگاه می‌کنم...
دستش درد نکنه 19 داده!
نه اینکه فکر کنید همه درسها را میشه همیجوری کشکی نمره گرفت! ولی به هر حال تو هر ترم یه درس اینجوری پیدا میشه! یه درسی هم مثل ساختمان گسسته پیدا میشه که 12.5 بگیرم!

کسی که هر روز به امتحانات پایان‌ترم نزدیکتر می‌شود،
جوتی


گوسفده پشت کامیون بود، دستاش رو گذاشته بود روی کمر اون یکی و خودش رو می‌کشید بالا... به نظر آقای راننده پژو گوسفنده ترسیده بود ولی من فکر می‌کنم گوسفنده می‌خواست دید بزنه ببینه اون جلو چه خبره.
طبق معمول سرم درد می‌کنه.

همون همیشگی

موبايل ريشدار
موبايل تو اتاق داشت خودش رو مى کشت و من داشتم تو حمام صورتم را کف مالى مى کردم تا ريشهايم را بتراشم.
با صورت کف مالى شده رفتم گوشى را برداشتم:
-سلام اصغر آقا
-اشتباه گرفتى آقا
-دهه! مگه شما اصغر آقا مکانيک نيستى؟
- نخير
اما خداييش اصغر آقا عجب بلايى سر گوشى من آوردى! وقتى خواستم گوشى را بذارم روى ميز ديدم کاملا سفيد شده!

جوتى
حاشيه: توى دشت بجاى درخت تير چراغ برق سبز شده!

بو گند
هر از چندگاهی که موفق می‌شوم بین کتابهای مختلف غیر درسی یه سری هم به این کتاب مهندسی نرم‌افزار(agile dev) بزنم متوجه می‌شوم که تا حالا این کدهایی که نوشته‌ام همه از دم جفنگیات بوده!
امروز فهمیدم که احتمالا اگه یکم بیشتر به روش برنامه‌نویسی فعلی ادامه بدهم بوی گند طراحی‌هایم همه دنیا رو بر می‌داره!

جوتی

درخت
سلام بابایی
بابایی عزیزم من دیروز هیچی براتون ننوشتم.
این بر خلاف قانون بود ولی من رو ببخشید، اگر گاهی وقتها آدم قانون شکنی نکنه، دیگه قانون به چه دردی میخوره؟
مشکل اصلی در نوشتن فعلا اینه که من در طول روز به هزار تا چیز فکر می‌کنم (لابد باید الان دماغم دراز شده باشه) که خوب تقریبا هیچ کدوم اونها را دوست ندارم توی بلاگ بنویسم! بعد، شب میشه و توی خونه پای کامپیوتر می‌شینم و انتظار دارم که یه مطلبی بنویسم که واقعا کار سختیه. چون هم اون موقع خسته‌ام و هم اینکه تو این روزمره نویسی من باید درباره همین امروز بنویسم (گیرم که گاهی هم چیزهایی که می‌نویسم واقعا به تاریخ نوشته شدنشون ربط ندارند) و وقتی روز تموم شده دیگه چی بنویسم؟
بابایی اصلا دوست ندارم براتون از اونچه سر کار پیش میاد بنویسم. نه اینکه بد بگذره، نه! ولی آخه مثلا اگر من برای شما بنویسم "امروز فلان برنامه را نوشتم و فلان کار را کردم تا فلان چیز کار کند و فلان و بیسار..." به چه کار شما میاد؟ (همینها که می‌نویسی هم به هیچ کاری نمیاد - این رو یک از اون طرف اطاق گفت و رفت! کسی هم نفهمید کی بود!)
خلاصه بابایی عزیزم
اگر دیدی جوانی بلاگی می‌نویسه و هر روز کشکی، کتره‌ای‌تر از دیروز میشه خیلی ناامید نشو! باور کن که هر روز سعی می‌کنه(حالا شاید به اندازه کافی سعی نکنه) که درست حسابی بنویسه.

ارادتمند همیشگی،
جوتی
حاشیه: امروز روز خداحافظیه! از صبح که بیدار شدم دو نفر باهام خداحافظی کرده‌اند!

چهارشنبه
دانشگاه، دانشگاه، دانشگاه و باز هم دانشگاه!
(یعنی می‌خواستم بگم من دانشجوام)


ای بابالنگدراز! ای تواناترین! بزرگترین! خردمندترین!
بر تو درود می‌فرستم.
از بعد از ظهر دارم فکر می‌کنم که چی بنویسم، ولی چیزی به فکرم نمی‌رسد.
امروز با ajax سر و کله زدم. چیز خیلی خیلی دوست‌داشتنی‌ایه. خیلی می‌تونه باعث کاربر پسند شدن رابط کاربر بشه (بابا پارسی!).
گفتم پارسی. اگر غلط نکنم، فردا خرداد روز از خرداد ماه است. خرداد، روز ششم ماه است ولی چون ماه‌هایی که بر حسب اونها این نامگذاری را کرده‌اند همه 30 روزه بوده‌اند حالا امروز بجای سوم خرداد باید پنجم خرداد باشه و فردا روز ششم. حالا جالبیه ماجر اینه که خرداد روز از نظر اسطوره‌ای و این جور چیزهای روز بسیار مناسبی برای آغاز سفر و لشکرکشی و اینجور چیزهاست. حمله فریدون به ضحاک هم در خرداد روز بوده:
"برون رفت شادان به خرداد روز ،،، به نیک‌اختر و فال گیتی فروز"--فردوسی
و امروز سالروز آزاد شدن خرمشهر است. من عاشق ربط دادن همه چیز به اسطوره و افسانه شده‌ام. میدونید به چی فکر می‌کنم؟ به اینکه چطور تا حالا این همه اسطوره‌ها و افسانه‌های فرهنگم نمی‌شناختم؟ اسطوره‌ها شدیدا اعتیاد آورند! شاید دلیل اعتیاد آور بودن بازیهایی مثل Warcraft و کتابهایی مثل ارباب حلقه‌ها هم، همین باشه.
این چند وقته نصف (چه بسا بیشتر از نصف) نوشته‌هایم پر از اسطوره و افسانه شده! برای فوق لیسانس رشته‌ای تو مایه‌های اسطوره شناسی هست؟
بابایی شما که فکر نمی‌کند بهتر باشه بجای اینکه این چیزها رو بخونم، بشینم سر درسهام؟ اوه! بابایی خواهش می‌کنم! خوندن این داستانهای پر از موجودات خارق‌العاده کجا و نوشتن گزارش کار آزمایشگاه کجا؟
راستی بابایی، ما امروز یه سری هم به کورش زدیم. پسر خوبیه!

کسی که همیشه به شما درود می‌فرستد،
جوتی
حاشیه: دو خط اول(سلام احوالپرسی) را بعد از اینکه نوشته را تمام کردم، از "سلام بابایی" به اینی که الان هست تغییر دادم.


فکر می‌کردم چهارشنبه‌ها خیلی دیر می‌رسم خونه ولی دوشنبه‌ها هم دست کمی نداره! البته دوشنبه‌ها راحتتره. چون از این شهر بی صاحاب مونده بیرون نمی‌روم.
جمشید، به روایت برو بکس
اون قدیم ندیما، پادشاهی بود که اسمش جمشید بود.
این شاه جم ما خیلی بچه باحال بود! از وقتی پادشاه شده بود حتی یه نفر هم مریض نشده بود، خودش هم که مثل شاخ شمشاد بود؛ قد بلند، خوش‌تیپ و خلاصه ختم بچه باحالای روزگار بود. تو کار پارتی مارتی هم بود، همین پارتی نوروز رو این جم جون ما را انداخت. تو کار مرگ و این چیزها هم نبود، آنتی‌مجیک بود و گادموود هم داشت. ولی همه اینها به کنار، دوتا دختر* داشت... اوووم! عجب تیکه‌هایی بودند!
خلاصه این جم جون ما یه نیگا به دور و برش کرد و دید همه جور بساط عشق و حال جوره و اینجوری به خیالش اومد که نکنه من خودم خدا باشم؟ از اونجا که یه نموره همچین مخش تاب داشت و تو کار پاره‌آجر بود، ورداشت یه نامه به اهورامزدا نوشت و گفت خودش خداست و دیگه هم پاشو تو البرز کوه نمیذاره! اینو که گفت یکدفعه به خاک سیاه نشست و به دهانش عنایتها شد و فرّ و این جور چیزها شکل یه مرغی شد و از تنش رفت بیرون و ملت هم ولش کردن رفتند دنبال عشق و حال خودشون!

ینگه دنیا، تو مملکت تازی‌ها یه آق مرداسی بود که خودش خوب لوطیی بود ولی پسرش بد حرومزاده‌ای** بود. البته لابد مرداس نمی‌دونسته که پسرش حرومزادس و خیلی هم دوسش داشته.
تا اینکه یه روز ابلیس اومد به ضحاک(همون حرومزاده‌ای که مرداس فکر می‌کرد پسرشه) گفت برا چی نشستی این پیر مرد مفنگی رو نیگاه می‌کنی؟ بزن بکشش بعد با هم میریم خارج، عشق و صفا دیم دارا رام! ضحاک اول جرات نکرد ولی بعد ابلیش شیرش کرد و اون حرومزاده هم بساط رو جور کرد و یه چاله سر راه مرداس کند و مرداس بدبخت فلک‌زده که نصف شب بیدار شد بره عبادت کنه(شاید هم کار واجب داشته) افتاد تو چاله و سقط شد!

... این ماجرا احتمالا ادامه دارد.
-------------------
*بعضی‌ها گفته‌اند که اینها خواهرهاش بودند (به هر حال شما چپ بهشون نیگا نکنید)
**واقعا حرومزاده بوده! حتی به روایت شاهنامه.
جوتی
توضیح: در جو گرفتگی "شاهنامه فردوسی" و "حماسه ضحاک و فریدون-سیاره میهن فر" و "هملت به روایت مردم کوچه و بازار-عمو شلبی" این مطلب را نوشتم.

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org