جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

متاسفانه و خوشبختانه روز تولد من، شب تولد موجودی مانند میلاد است!
حالا نمی‌دانم، متاسفانه‌اش برای من است و خوشبختانه‌اش برای میلاد یا برعکس!
تولدت مبارک.
شایعاتی نیز شنیده شده است مبنی بر اینکه فردا تولد شخص یا اشخاص دیگری نیز می‌باشد، که بدین وسیله تبریک عرض می‌گردد.

از دوستانی که خجسته زادروزم را یادشان بود، یا یادشان نبود و من به زور یادشان انداختم تشکر می‌کنم که تولدم را تبریک گفتند. از آنهایی که هدایای خود را تا این لحظه تحویل داده‌اند یا من را از وجودش مطلع کرده‌اند؛‌ نیز شدیدا تشکر می‌کنم! شایان ذکر است برای اشخاصی که هدایای خود را در وقت قانونی تحویل دهند تصحیلات* ویژه‌ای درنظر گرفته شده‌است.

ارادتمند،
جوتی
-------------
*حتی با جستجو تو گوگل هم نفهمیدم با "س" است یا با "ص"

خجسته باد!
خجسته زاد روز یگانه جوتی عالم بلاگستان و چه بسا عالم هستی را خدمت عموم وبلاگ خوانها، وبلاگ نویسها، وبلاگ دوستان و حتی آنهایی که بلاگ را از پلاک تشخیص نمی‌دهند تبریک عرض می‌کنم و برای جناب جوتی(با*) آرزوی طول عمر با برکت و شادی روز افزون دارم. باشد تا خداوند ایشان را برای جامعه بلاگ‌نویسان و بلاگ‌خوانها و وبلاگ‌دوستان حفظ کند.**
به همین مناسبت ایشان (جناب جوتی (با)) اعلام کرده‌اند که دوستدارانشان اجازه دارند کادوهای خود را تا پایان وقت اداری اول اسفند ماه 1384 به ایشان تحویل دهند یا به آدرس ایشان ارسال نمایند. شایان ذکر است که این محلت قابل تمدید بوده و هدایا پس داده نمی‌شود و غیر قابل انتقال به غیر می‌باشند.
جوتی
حاشیه: من سه ساعت دیگه متولد می‌شوم.
حاشیه2: عجیب نیست که من هرسال همین روز به دنیا می‌آیم؟
-------
* با= بلاگش آباد
** برایم می‌توانید گل نرگس بفرستید چون نشانه خودپسندی است!


گربه‌ای که به سختی می‌لنگید، پرواز کرد.
ائووین
بابالنگدراز عزیزم، سلام!
بابایی نمی‌دانید امروز چقدر خوشهال شدم، البته دلیل خوشهالی من این نبود که ساختمان گسسته خواندم، چون ساختمان گسسته خواندن شادیهای انسان را می‌گسلد! هرچی بیشتر می‌خوانم و تمرین حل می‌کنم بیشتر تستهایش را غلط می‌زنم.
امم. بابایی اگر بفهمید که من کنکور قبول نشده‌ام ناراحت می‌شوید؟ اوه بابایی به هر حال الان وضعیتم از اون زمانی که قرار بود یک آشپز ساده بشوم که بهتر است... خوب شاید هم بهتر نباشد! چون هرگز زمان به عقب بر نمی‌گردد تا آن یکی را تجربه کنم. تازه اگر هم دوباره تجربه کنم با چه "تابع سودمندی*"ای باید رضایت خودم را بسنجم؟
بابالگندراز عزیز! امروز یک کادوی تولد پیش از موعد گرفتم! اون هم چه کادویی!
اول فکر کردم که کتاب بابالنگدراز را به من کادو داده‌اند. خنده‌ام گرفت! پیش خودم گفتم، دوتا داشتم، این هم سومی! بعد وقتی دقیقتر روی آن را خواندم دیدم نوشته:
"جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز"
با اشتیاق تمام کتاب را باز کردم... توپ، باغبان و...(قصه‌های من، سمت راست پایین صفحه) خدایا چقدر خوشهال شدم! کم مونده بود که بالاپایین هم بپرم! شاید هم پریدم! درست یادم نمی‌آید. می‌دانید بابایی مثل این است که آدم خواب شیرینی ببیند که می‌داند هیچ زنگ ساعتی به این راحتی‌ها نمی‌تواند آن را برهم بزند! بابایی کتاب خیلی جالبی شده. اگرچه تیراژ‌ آن یک نسخه است! ولی این ارزشش را بیشتر هم می‌کند! من کتابی دارم که هیچ کس دیگر در دنیا ندارد. کتابی که فقط مال خودم است! این حس خودپرستی من را شدیدا ارضا می‌کند!

ارادتمند،
جوتی
----------
پاورقی:
* utility function برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به کتاب هوش مصنوعی راسل. اگر خواستید ترجمه شده‌اش را بخوانید ترجیحا ترجمه رهنمون را نخوانید. مگر اینکه بخواهید به عنوان قرص خواب استفاده کنید.

شفق قطبی


عکسهایی از شفق قطبی

نون رو دادم به بنا!
امروز این خودپردازها (ATM سابق) تصمیم گرفته بودند یکم با من شوخی کنند!
دوتا بانک سپه رفتم فرمودند که موجودی من کافی نیست! اون هم بلافاصله بعد از زدن رمز عبور! یعنی من اینقدر پول تو حسابم نبود که بشود باهاش موجودی گرفت؟
بعد نوبت یک بانک تجارت شد که نوشته بود به علت واریز سود یا خرابی دستگاه یا به دلیل اینکه از قیافه شما خوشمون نمی‌آید دستگاه موقتا کار نمی‌کند.
بعد یک بانک بود که دستگاهش خاموش بود.
بعد بانک صادرات بود که اصلا خودپردازش را برده بودند جایش یک ورق فلزی گذاشته بودند، بیشتر که دقت کردم دیدم خود بانک هم انگاری برده‌اند!
بعد دویدم و دویدم یک کشاورز رو دیدم که صحیح و سالم بود و داشت کار می‌کرد. کارتم را در آوردم به محض اینکه آن را به دستگاه نزدیک کردم روی صفحه نوشت دستگاه فعلا کار نمی‌کند یا یه چیزی شبیه این (در پشتی را باز کرده بودند!)
حالا من بدو، خودپرداز بدو!
بالاخره یک بانک ملی پیدا شد که لطف کرد و به من پول داد که بلکم بتوانم دویست صفحه کپی بگیرم! فکر کنم بخاطر همینه که می‌گویند درس خواندن کار سختی است!

جوتی


یک ورق کاغذ، خلاصه محاسبات عددی گم شده است! از یابنده تقاضا می‌شود آن را بالا نکشد که هر آینه صاحبش مجبور خواهد شد دوباره محاسبات عددی را از اول بخواند!
امید؟ این دیگه چه کوفتیه؟


این روزها اصلا حس و حال نوشتن ندارم.
اصولا امروز حوصله هیچ کار نداشتم! مخصوصا (متاسفانه) درس خواندن!
خلاصه اخبار به شرح زیر است:
الویه درست کردم (البته با کمک سایر اعضای خانواده.)
یک سایت خیلی خیلی جالب پیدا کردم. symbols.com
از همه جالبتر stumbleupon.com

جوتی


امروز را تعطیل کردم. درس نخواندم. سر ایشون خراب شدم. کلی بازیهای flash مختلف بازی کردیم. خلاقیت. اگر ایده‌های فوق‌العاده و خلاقیت را از بازی‌های flash بگیرند چی می‌مونه؟

نشستم یکم فاوست بخوانم. برق رفت. نفهمیدم از بدشانسی فاوست بود یا من؟

بعضی کارها هست که تا وقتی انجام دادنشون وظیفه نباشد، حس خوبی در آدم ایجاد می‌کند ولی وقتی وظیفه شد... انگاری که کاملا به بیراهه رفته. شاید ظاهرش همان باشد ولی... شاید هم اصولا یک جور افسردگی پیش از کنکور باشد. شاید هم یک کوفت دیگری. حس خوبی ندارم. من چیزی نمی‌خواهم. فقط همین.

جوتی
حاشیه: فکر کنم به این قهوه بعد از نهار شدیدا اعتیاد پیدا کرده‌ام. امروز که نخوردم از الان چشمهایم شدیدا می‌سوزد.
حاشیه2: کد این پست، سال ساخته شدن اولین کامپیوترها است... کمی بیش از 60 سال.

11
کلی ایده‌های جالب برای یک وبلاگ جدید دارم. از خوبی‌های درس خواندن برای کنکور یکی هم این است که آدم ایده‌های عجیبی به فکرش می‌رسد که به عقل جن هم نمی‌رسد! شاید هم برسد... راستش من تا حالا با یک جن در این مورد صحبت نکرده‌ام. موضوع بحثهایمان همیشه چیزهای دیگری بوده است!
راستی از وقتی بخش اعداد را توی کتاب نمادهای سنتی خوانده‌ام (این کتاب برایم یکجور تفریح لذتبخش است!) عددها برایم موجودات معنی‌داری شده‌اند. مثلا توی یک فیلم 12 تا تابوت بود که باید توی هر کدام یک دختر جوان می‌گذاشتند تا پرنسس زنده شود! چرا 12 تا؟ شاید چون 12 به معنی زمان زنده شدن مرده‌ها هم هست! جالبه که عدد 7 یکی از چیزهاییه که توی همه فرهنگها مقدس است. ولی بعضی چیزها توی فرهنگهای مختلف معانی متضاد دارند! مثلا کبوتر یکجا به معنی صلح و پاکی و معصومیت است و یکجا به معنی هرزگی!

ارادتمند،
جوتی

Flash Game
خدا بگم چکارش کنه! نامرد معتادمون کرد!
و من فهمیدم که یک بازی کامپیوتری میتونه خیلی خیلی ساده و با پایین‌ترین گرافیک ممکن باشه و شدیدا اعتیاد آور!
لینک

به این وویگولنزج درس خواندن بصورت حرفه‌ای برای کنکور!


در راستای اینکه تو این کنکور آزمایشی‌ها فقط تست‌های مدار منطقی و معماری را نسبتا درست می‌زدم، امروز تصمیم گرفتم بالاخره این دوتا درس را هم بخوانم بلکه آنها را هم غلط بزنم! آخه تاحالا اینها را نخوانده بودم نمی‌دانستم چطوری غلط بزنم!

و البته Open Source for Windows خیلی جای خوبی است.

ساختمان فاوست
پیشروی در خواندن فاوست بسیار کند است! از آنجا که متن اصلی نمایشنامه (آلمانی)، شعر بوده و ظاهرا مترجم فرانسوی هم آن را شعرگونه ترجمه کرده بوده است، این کتاب هم که نسخه فرانسه ترجمه شده شعرگونه است. لغتها همچین قلمبه سلمبه است و خواندنش یکمی سخت است. چگالی "است" خیلی زیاد شد. فرک کنم اگر این پاراگراف را بدهم به کد هافمن، جناب است برود آن بالا بالاها!
وقت هم، انگاری کم است! فعلا که یا وقتی از خواب بیدار می‌شوم می‌خوانم یا تو آبریزگاه! چیزی بیشتر از 20 صفحه نخوانده‌ام. این اواخر یک جمله جالب داشت:
"ما برای چیزهایی که برسرمان نخواهد آمد بر خود می‌لرزیم، و پیوسته بر همه چیزهایی که از دست نداده‌ایم اشک می‌ریزیم."
ساختمان داده هم البته... من فهمیدم که n0+n1+n2=n و حتی از آن بالاتر! من فهمیدم که n0=n2+1 ولی آیا اینها را یادم می‌ماند؟ اصلا اینها به چه دردی می‌خورد؟

جوتی


شب‌نویس
فاوست Faust
"...شاعر: از توده‌ی مردم سبکسر با من سخن نگویید. دیدارشان هراسانم می‌کند و اندیشه‌ام از آن یخ می‌بندد. این گردباد ابتذال که زنگ ملال می‌خوردش و ما را با خود به جهان بیکارگی‌اش می‌کشاند، از سوی او، تحسین و بزرگداشت چیزی نیست که بتواند فریفته‌ام کند...
آنچه پُر تند می‌بالد به پایان خود بسیار نزدیک است، ولی تاج افتخار دیررس با گذشت زمان گرانمایه‌تر می‌گردد. ..."
خداوند عاقبت من را بخیر کند! این بالاییها چند خطی از اولین صفحه‌های "فاوست" نوشته "گوته" بود. این چند خط خیلی به دلم نشست. البته بعد دلقک نقیض این حرفها را می‌زند که آن هم فوق‌العاده است. گوته نوشتن این نمایش‌نامه را در 24 سالگی شروع کرده و در 82 سالگی آن را به پایان رسانده! حدود 60 سال...

جوتی
حاشیه: دلم برای باباجونی تنگ شده.


خوب! امروز تقریبا هیچی درس نخواندم. البته بیشتر به لطف یک فقره سردرد.
چیزی برای نوشتن ندارم.

تستغلطون
پس چه نیکو گفتند گذشتگان که در مراحل درس خواندن از برای کنکور "رسد آدمی به جایی که بیش از نیمِ تستها را بزند و همه غلط" و باری گذشتگان نیز مانند مردمان این زمان فقط این را گفتند و برسر آن توافقی حاصل نکردند. که توافق حاصل کردن کاری است بس جانکاه و حرف زدن بسیار آسانتر بود.
پس چند دستگی پیش آمدی و نخست گروهی بودندی که این مرحله را مرحله آخر دانستندی و دیگر گروهی که وجود این مرحله را هر آینه تکذیب کردندی و سه دیگر مردمانی بودندی که آن را به سخره گرفتندی و گرفتاران آن را به قاطری تشبیه کردندی، باردار.
القصه چهارم گروه بر آن باورند که این برهه‌ای است که شخصِ آموزنده نکاتی را آموخته و گفتاری اندوخته، آردی بیخته و الکی آویخته اما الک را سوراخ وسیع بودندی و آرد و ناخالصی هردو از سوراخ الک رد شدنی. پس آن هنگام که آرد خمیر کردندی و نان پختندی، ثمره‌ای بسیار تلخ و سیاه* به بار نشست به رنگ پر طاووسی که در خم رنگ رزی پارچه‌های عزاداری افتاده باشد.
باشد تا جمله مردمان از این برهه برهند.

جوتی
-----
پاورقی
* هرگونه رابطه بین سیاه شدن نان و نبودن عشق در پختن آن تکذیب می‌شود.

شوق لیسانس!
اگر یکم دیگه آمار احتمال و مدار الکتریکی بخوانم افسردگی حاد می‌گیرم و چه بسا* کتاب و جزوه مربوطه را آتش بزنم! امم... البته کتاب آمار احتمال مال ناخدا است! فکر کنم اگر آتشش بزنم توی دریا غرق شوم!
ولی این مدار الکتریکی را آتش می‌زنم! شاید هم ورقهایش را یکی یکی پاره کنم! آره اینجوری باید بیشتر دردش بگیرد!
به قول شانس علی دیوارف اینجور وقتهاست که آدم باید بگوید "ای مشکل! من یک خدای بزرگ دارم" البته ایشون وقتی این را گفت مونیتورش سوخت! خدا عاقبت ما را بخیر کند با همچین خدایی!

جوتی
------
*پاورقی برای آقای ج.w.الف و سایر کسانی که مشتاقند من خودکشی کنم تا از دست خودم و وبلاگم راحت شوند باید عرض کنم که بنده تازه همین دو روز پیش فیلم کنستانتین را دیده‌ام و نه تنها خودکشی نمی‌کنم، بلکه به قول دوپونت از اون هم بالاتر خودکشی نمی‌کنم!

حاشیه: وقتی به آقای مشاور گفتم اگر فوق قبول نشوم خودکشی نمی‌کنم ناراحت شد!
حاشیه2: یکی از این استادهای کلاس کنکور می‌گفت: "انگیزه یعنی اینکه یک گرگ دنبالت کنه" من هنوز نفهمیدم کدوم گرگ دنبالم کرده که وبلاگ می‌نویسم!
حاشیه3: پووف... چقدر چایی و قهوه و شیر کاکئو خوردم!
حاشیه4: پووووف... چقدر حاشیه نوشتم.
حاشیه5: پووووووف! همچین از صداش خوشم اومد! گفتم یکبار دیگه هم بگم.

گابریل!
گلهای نرگس مرده‌اند.
همینجا، جلوی چشمهای من، توی گلدان خودشان. همانجا مرده‌اند و جنازه‌هایشان خشک شده است. علاقه‌ی خاصی به آنها ندارم. اما این گلهای مرده زیبایی خاصی دارند.
فکر نمی‌کنم دیگر خودپسند باشند.
راستی! امروز بالاخره فیلم کُنستانتین را دیدم. یا بهتر بگویم بالاخره این فیلم را کامل دیدم. خیلی جالب بود.

جوتی
حاشیه: این درس خواندن برای فوق، گیرم هیچ فایده‌ای هم نداشته باشد؛ حداقل این فایده را داشت که من چندتا فیلم دیدم!

wikipedia
سیمرغ
سیمرغ
من بالاخره نفهمیدم سرستونهای تخت جمشید شیردال است یا سیمرغ یا اینکه هما همان شیردال است یا نه؟

جوتی
حاشیه: نظریه زبان را هم می‌شود تو ویکیپدیا پاس کرد! ماشین تورینگ

کامی عنانی
عضو کمیته مخابرات مجلس: اینترنت بومی سال آینده راه اندازی می‌شود. لینک
البته اینترنت با اینترانت کمی فرق دارد. وقتی یک نفر می‌گوید: "اینترانت ملی" یا "اینترنت بومی" دو معنی کاملا مجزا می‌توان از آن برداشت کرد. یا بهتر بگویم از دومی که هیچ معنی خاصی نمی‌توان برداشت کرد، اما از اولی می‌توان دو معنی برداشت کرد:
نخست اینکه یک زیر شبکه ملی وجود داشته باشد که آن زیر شبکه از طریق چندین نود (node سابق) به اینترنت متصل باشد. این کار حتما باعث صرفه‌جویی در پهنای باند کلی کشور می‌شود. البته به شرطی که سرویسهای مناسبی روی این شبکه ارائه شود. چون وقتی کاربرها به زیر شبکه ملی وصل شوند ولی همه کارهایشان با سرویسهای موجود روی اینترنت باشد، تاثیری در پهنای باند نخواهد داشت. ایجاد تمایل در کاربران جهت استفاده از سرویسهای داخلی نیز به همین راحتی‌ها نیست. مثلا سرویسی مانند email که احتمالا اولین مثالی است که برای نماینده‌های محترم زده شده است؛ هیچ تفاوتی نخواهد کرد. آخر کدام سرویس دهنده داخلی می‌تواند کاری کند که کاربرهای یک سرویسی مثل gmail از یک سرویس mail داخلی استفاده کنند؟ آن هم سرویس داخلی‌ای که احتمالا روزی 25 ساعت کار نمی‌کند، مدیریت افتضاح داد، حقوق کاربرانش را رعایت نمی‌کند، برنامه‌نویسی آن افتضاح است و در بهترین حالت یک صدم فضایی که gmail بصورت رایگان به کاربرش می‌دهد را با مبلغی هنگفت می‌فروشد! البته احتمالا روشی که برای حل این مشکل استفاده خواهد شد فیلتر کردن gmail خواهد بود. یک چیزی شبیه ممنوعیت واردات خودرو و خودروهای ملی! gmail فقط یک مثال است...
دیگر (دوم سابق و دیگر اسبق) اینکه زیر شبکه‌ای ایجاد شود؛ مردم بجای اینترنت به این زیرشبکه وصل شوند و این زیر شبکه تقریبا یا تحقیقا به اینترنت متصل نباشد. بعد تا یک مدتی نون ما توی روغن می‌افتد چون باید تمام سرویسهایی که روی اینترنت موجود است یا ما دستی بنویسیم یا اینکه از چین بخرند! در مورد قراردادهای بزرگ که قاعدتا همه چیز از چین خریداری می‌شود (مثل ماجرای شریف و sms و غیره...) اما قراردادهای کوچکتر ممکن است به امثال ما برسد. همون هم بد نیست. اصلا کی به اینترنت اهمیت می‌دهد.

جوتی
اقدام بعدی احتمالا تاسیس سازمان ملل بومی در سه سال آینده خواهد بود. اسم دبیرکل آن هم می‌شود کامی عنانی یا شاید کامی عنانیان!

لینک مرتبط: اینترنت ملی یعنی چه


فوق‌العاده است! با این توانایی شگرفی که من در ضرب و جمع و تقسیم و تفریق دارم حتما می‌توانم با کمی تلاش به 33.3- در محاسبات عددی برسم. مهم اینه که آدم یه رکوردی از خودش بجا بذاره!
درون‌یابی منحنی‌های برازش شده!
محاسبات عددی در کل چرت است، اما اگر بخواهم بخشهای مختلف آن را بصورت خاص برایتان توضیح بدهم باید عرض کنم که این بخشهایی که تاحالا خوانده‌ام چرت است!
تو کنکور ورودی دانشگاه، درسهایی که خوانده بودم به زور می‌زدم، حالا چه برسه به این یکی که دوتا از درسهایش را اصلا رنگش را هم ندیده بودم! باز محاسبات را می‌شود یک کاری کرد ولی ریاضی مهندسی...
اصلا هم خنده نداشت! آدم که به بدبختی مردم نمی‌خندد.

جوتی
حاشیه: یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد خاکستری.... البته این خاکستری با اون خاکستری ماه قبل خیلی فرق دارد. میان ماه من تا زیر زمین!

خوابلاگ
دیشب با یک عدد فلفل بلایی سر خودم آوردم که گاو، همچو بلایی سر چمن نمی‌آورد! یکی از این فلفل سبزهایی بود که تخمه‌های زیادی دارند. تخمه‌های این فلفلها خیلی تند است. بخاطر همین من همیشه تخمهای آنها را خالی می‌کنم.
با وجود تمام اقدامات پیشگیرانه‌ای که من بکار بردم؛ فلفل محترم وظیفه خودش را انجام داد و تمام سعی خودش را کرد که من را بسوزاند. البته موفق هم شد. بعد از غذا دیدم دور لبم می‌سوزد! فهمیدم که سعی فلفل محترم بیشتر از حد جوابگو بوده است.
با مهندس ناخدا داشتیم فیلم نگاه می‌کردیم. دقیقترش می‌شود اینکه، داشتیم کارتون نگاه می‌کردیم. و باز از آن دقیقترش می‌شود اینکه داشتیم کارتون شیرشاه 1.5 نگاه می‌کردیم. همین دوبله فارسیه. این دوبله‌ها واقعا شاهکار است! چشمم می‌خارید.
دست بر چشم بردن همان و سوختن همان! در دم از خود بدر شدم و از صندلی بلند شدم و در حالی که به هیچ وجه فراموش نکردم فیلم را pause کنم با گفتن "من چشمم را نشسسم؟" و چه بسا پرسیدن آن! به سمت روشویی رفتم (که همانا در توالت واقع می‌باشد.) و از آنجا که هیچ گونه شست و شویی فایده نکرد، سرم را در آب فرو کردم بلکه آتش درون چشمانم اندکی فروکش کند و تا درونم را نسوزاند. البته من گندالف نیستم! این گندالف چه ربطی به اینجا داشت؟

جوتی
حاشیه: چشمهایم انگاری یکجور رابطه‌ای با یک تابع سینوسی پیدا کرده‌اند. پلکشان متناوب بالا و پایین می‌شود.


درس خوندن میتونه کار خیلی لذت بخشی باشه وقتی بعد از هر 5 دقیقه درس خواندن آدم نیم ساعت استراحت کند و از یه ساعتی به بعد را هم بلکل تعطیل کند. از اتاق فرمان می‌فرمایند خوردن بخش عمده‌ای از استراحت است.
کفشهای آلوده
یک مسیر میانبر این نزدیکیها هست. من معمولا از اون مسیر که البته خاکی هم هست، می‌روم. شاید خیلی کاری با کلاسی نباشد، ولی آدم زودتر به مقصد می‌رسد. امروز یکم گلی هم بود؛ می‌دانید... برفها که آب می‌شوند کمی کثافت کاری می‌کنند. باید قانونی علیه برفها وضع کرد که دیگر اجازه‌ی آب شدن نداشته باشند.
این میانبر از بین یک زمین خاکی است. امشب یک چیز جالب فهمیدم! من دقیقا از همان مسیری که رفته بودم برگشتم با وجود اینکه هیچ نشانه خاصی در مسیر وجود ندارد. گفتم نشانه، یاد پائولو کوئلیو افتادم! واقعا که این کتابهای جدیدش خیلی مسخره بود! باور می‌کنید که وقتی برمی‌گشتم پایم را درست کنار جای پای خودم که داشتم از خانه دور می‌شدم گذاشتم؟ برای اطمینان آزمایش هم کردم، دقیقا همان جای پا بود.
کف کفشم گلی شده بود، یکم برف پیدا کردم که کف کفشم را با آن تمیز کنم. یک پژو 206 با سرعت زیادی می‌خواست دور بزند، سرعتش خیلی زیاد بود. نتوانست ماشین را کنترل کند. مستقیم به سمت جدول آمد و به جدول زد. از روی جدول پرید، توی خاکها به یک درخت زد و ایستاد. الان که فکر می‌کنم بنظرم می‌آید که شاید اگر یکم بیشتر فرمان را می‌پیچاند می‌توانست بعد از زدن به من متوقف شود.
کف کفشم گلی شده بود، دوباره به طرف اون برفها برگشتم. سپر 206 روی پیاده‌رو افتاده بود. یک پرشیا خیلی سریع آمد کنار جدول پارک کرد و چند نفر از آن پیاده شدند. یک نفر از اون طرف خیابان داد زد "حالا بدو بگیرش" یک نفر در 206 را باز کرد و شروع کرد به زدن راننده. راننده صدایش به یک جوان 18 تا 20 ساله می‌خورد. با لحنی ملتمصانه می‌گفت "نزنین! غلط کردم... ببخشید..." چند نفر دیگر هم جمع شدند. یک نفر گفت "هیچ کس نزنش" صدایش به یک مرد میانسال می‌خورد صورتش را ندیدم. شاید چون کف کفشم گلی شده بود.
زانویم را خم کردم و پایم را طوری نگه داشتم که کف کفشم رو به بالا باشد. بله! گلی بود. شکی نیست که گلی بود. مرد میانسال گفت "اینجا جمع نشید، برید" من می‌خواستم بدانم ماجرا چیه ولی انگاری لازم نبود این را بفهمم. به طرف خانه راه افتادم.
توی راهرو باز هم کف کفشم را نگاه کردم. هنوز گلی بود. چرا اینطوری شده؟
فکر می‌کنید گذاشتن کفش گلی توی جا کفشی کار بدی است؟

ارادتمند شما،
جوتی


حالا ما یک دفعه اومدیم یک اطلاع رقصانی شفاف کردیم! ببین چطوری از آب در آمد! ایشون فرمودند که اشتباه چاپی بوده است!
سایت azmoon.net هم که آدرسش را پشت جلد دفترچه نوشته‌اند، فعلا پاتوق کارگرها است! فکر کنم آخر سر هم عمر ما قد ندهد به اینکه ببینیم ملت اول سایت را درست می‌کنند بعد برایش تبلیغ می‌کنند!

جوتی

قطبکُدر
وقتی گلوله برف گریه می‌کند برایش بهانه نمکی نمی‌خرند، بلکه برایش بلیط یک هواپیمای یخچالدار می‌گیرند، یکسره به قطب. در راستای گلوله برف بچه غول

منم به اندازه یک آدم برفی، دلم می‌خواهد در قطب شمال باشم. شاید اوتوپیای مسخره‌ای باشد! ولی کدام خواسته من مسخره نیست؟ تازه! قطب شمال را بیشتر از جنوب دوست دارم در حالی که هیچ کدام را ندیده‌ام! مسخره است؟ شاید بخاطر اینکه قطب شمال فقط آب یخ زده است. فقط یخ و برف. نهنگ قاتل، شفق قطبی. بابایی فکر نکنید که من فقط دلم می‌خواهد نهنگهای قاتل را از توی خشکی ببینم! نه! دلم می‌خواهد کنارشان شنا کنم... انگاری که یکی از خودشون باشم. شاید در زندگی قبلی یک نهنگ قاتل بوده‌ام؟ بابایی شما به زندگی دوباره اعتقاد دارید؟ مثلا فکر کنید که ممکنه این گوشت گوساله که می‌خورید، تو زندگی قبلی برادراتان بوده است! فکر کنم بهتر است به این چیزها اعتقاد نداشته باشم تا از گرسنگی بمیرم!

توی قطب شمال کسی یه برنامه‌نویس نمی‌خواهد؟
جوتی
حاشیه3: قطب دو نفر! نبووود؟
حاشیه3: امروز خیلی تایپ کردم، از مچ افتادم!


امروز کار خاصی نکردم. اصلا نفهمیدم چطوری ساعت 9 شب شد (حتی نیم ساعت هم از 9 گذشت! فکر کنم جدیدا ساعتها مشکل پیدا کرده‌اند) دفترچه ارشد آزاد اومده و از آنجا که از فردا هرکس تو گوگل هر چیزی که کمترین ربطی به کنکور ارشد داشته باشه جستجو کند مستقیم تشریف می‌آورد اینجا، من هم اطلاع رقصانی شفاف می‌کنم که مهلت ثبت‌نام تا آخر همین هفته است. یعنی تا ششمین روز از بهمن ماه.
اصلا چطوری ماه بهمن از راه رسید؟ پس دی کی تمام شد؟ حسابی حساب زمان از دستم در رفته. "ای که پنجاه رفت و..."
حالا چه خاکی تو سر کارآموزی کنم؟

فعلا ارادتمند شما،
جوتی
حاشیه: عمراً اگه این پنج روزه در یابی!
حاشیه2: از روزی که فهمیدم گل نرگس مظهر خوپسندی است علاقه بیشتری بهش پیدا کردم و رفتم چهار دسته خریدم گذاشتم روی میزم!
حاشیه3: گلفروشی هم شباهتهایی به یخ فروشی دارد.
حاشیه5: هووم! حاشیه 4 را کی بالا کشید؟


موش پلاستیکی دیوار را گاز گرفت! لینک

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org