|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
چشمها از خواب سیر شدهاند و با لذت قدم به دنیای بیداری میگذارند انگاری که خبرهایی خوبی شنیدهاند، از پنجره بوی چمن تازه کوتاه شده میآید. یک شروع عالی برای یک روز عالی. الان هوا تاریک است، از بوی چمن دیگر خبری نیست. بوی چمن دیروز صبح میآمد، چشمها امروز با لذت قدم به دنیای زندهها گذاشتند. خبر خوب؟ شوخی میفرمایید! امروز برای دیدن خالهجان رفته بودم بیمارستان فکر کنم به خیر گذشته ولی هنوز بیمارستانه، فردا ختم یکی از بستگان است باید بروم قبرستان. هاست نگرفتن و دامین گرفتن و اینجور چیزها. برنامهنوشتن و برنامه ننوشتن و... ژله درست کردن را هم اضافه کنید. خندیدن و خنداندن به عنوان یک وظیفه. یک تولد هم تبریک گفتم. سرجمع که حساب کنی اسمش میشود "زندگی" خوب یا بد؟ چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که جای امیدواری هست. حداقل گوشسفید هنوز همینجاست! جوتی حاشیه: یک سال از پیش بینی آقای سرتراش، مبنی بر کچل شدن قریبالوقوع من میگذرد و هنوز سرم خلوت نشده.
ACPI
این ویندوز عزیز بنده از ACPI هیچ بویی نبرده! هر چقدر هم که سعی کردم حالیش کنم، به گوشش نرفت که نرفت. جناب giga-byte هم که خیلی کمک کردند "اگر درایور را نصب کردید و درست نشد ویندوز را دوباره نصب کنید" الان هم دلم میخواهد بخوابم. جوتی حاشیه: برای پروژه اسم انتخاب کردم، domain مربوطه را نیز ثبت فرمودیم. بعدا میگم. حاشیه2: اشخاص حقیقی یا حقوقیی که خبر دارند هم لطف کنند شیرین عسل بازی در نیاورند! بله! با خود شما بودم! بیخود پشت سرت را نگاه نکن!
تمام شد.
آهستگی هم تمام شد. البته آهستگی ادامه دارد ولی کتاب آهستگی نوشته میلان کوندرا یا آنطور که مادرش صدایش میکند "میلانکو" تمام شد. صبح قبل از صبحانه تمام شد. فکر کنم اگر دو سه تا "تمام شد" دیگر هم بنویسم دیگر شما مطمئن میشوید که کتاب تمامشده. اینکه چطوری مجوز چاپ گرفته؟ من نمیدانم، قبلا هم نمیدانستم بعدا هم قاعدتا نخواهم فهمید. این مساله همیشه در پرده اسرار خواهد ماند، انگاری که در زمان مادام دو.ت باشیم! شوالیه بیچاره! دلم به حالش سوخت. تقریبا سه داستان مختلف در کنار هم پیش میروند. فکر میکردم یک جایی این داستانها باید به هم برسد ولی برای به هم رسیدنشان هیچ راهی بنظرم نرسید! آخر کتاب وقتی ونسان و شوالیه و نویسنده یکجا جمع شدند، من از خنده رودهبر شدم! میلانکو! نمیدانم قرار بوده این کتاب کمدی بشود یا نه، ولی به هر حال من که کلی خندیدم! مخصوصا آنجایی که علت افتخار کرده دانشمند چک به گذشتهاش را میگفتی، یا آنجایی که ورا از خواب پرید چون خواب دانشمند چک را دیده بود که توی راهرو جیغ و داد میکرده! کتاب جالبی بود میلانکو! خیلی جالب! ارادتمند، جوتی
رخوت نامطلوب با سس قارچ
سلام بابایی این روزها دچار حس رخوت نامطلوبی شدهام. اینطوری خیلی باکلاستر است، اگر میگفتم این روزها خیلی تنبل شدهام یا اینکه خدایی نکرده میگفتم چند وقتی است خیلی *** شدهام ممکن بود شما فکرهای بدی درباره من بکنید ولی "رخوت نامطلوب" خیلی با کلاس است، گیرم که از نظر معنی چندان تفاوتی هم نداشته باشد! بگذریم. مثلا دارم روی پروژه لیسانسم کار میکنم و قاعدتا چون انجام دادن پروژه لیسانس وظیفه من است و باید انجام بدهم و چه بسا تنها وظیفهای است که در این برهه دارم، پس حتما تمام سعی خودم را میکنم که در حد امکان انجام دادن آن را به تعویق بیاندازم! ارادتمند شما، جوتی خوب! ظاهرا باید به خودم بخاطر اینکه حس میکردم سابریل ناتمام مانده تبریک بگویم. سابریل قسمت اول از سهگانه "پادشاهی کهن" است. جالبیش اینجاست که کتاب سابریل 11 سال پیش چاپ شده! اینم مدرکش دوتا چیز جالب توش نوشته بود. اول اینکه فکر اولیه داستان باید عنصر عدم تعادل داشته باشد. یعنی یه چیزی توی اون باشه که معمولا پیش نمیآید و من بیدلیل یاد روال عادی زندگی در کتاب "عادت میکنیم" افتادم. هیچ چیزی از جای خودش خارج نشده بود شاید همین همه کتاب را اینقدر برای من زجر آور کرده بود. میگفت اگر توی داستان تفنگی روی دیوار است باید شلیک کند. این روزها هم مثل همه روزهای دیگر است! چیزهای عجیبی میشنوم. کتاب آهستگی را شروع کردم. از دنیای میلان کوندرا خوشم میآید. همه شخصیتها به طرز وحشتناک و چندش آوری، واقعی و مضحک هستند... ببینم این یکی چطوره. ارادتمند، جوتی سابریل تمام شد. البته آخرش خیلی باب میل من نبود ولی در کل کتاب خوبی بود. خوشمان آمد. دوست داشتم کتاب تا بازسازی سنگهای کاتر ادامه پیدا کند و شکوفایی دوباره کشور کهن را توصیف کند. از این نظر فقط ارباب حلقهها باب میل من بود چون بعد از ازبین رفتن حلقه کتاب حدود 200 صفحه ادامه پیدا میکند تا داستان واقعا تمام شود. داستانی که آخرش باز مانده باشد یک جورهایی مثل یک زندگی نیمهتمام و طلسم شده میماند (زیاد جای نگرانی نیست چند روز دیگر حالم خوب میشود!) هوا خیلی گرم است. ارادتمند همیشگی، جوتی عزیزان چین چانگ چونگی! باور کنید حتی یک کلمه از این spamهایی که برایم میفرستید را نمیتوانم بخوانم. لطفا آنها را ترجمه شده برایم ارسال کنید! اسمم را روی برد دانشگاه با ماژیک قرمز نوشته بودند. دیروز که رفته بودم کنکور بدهم دیدم. نوشته بودند هرچه سریعتر به دفتر مدیران گروه مراجعه فرمایم! گفتم ای داد بیداد! لابد موضوع پروژه جدید تصویب نشده یا شاید هم اینقدر برای حذف کردن و دوباره برداشتن دیر شده که باید بروم هفت خان رسم را رد کنم و چه بسا مجبور شوم همه خانها را هم خشکه حساب کنم. اما همه چیز خیلی بهتر از اونی که پیشبینی کرده بودم اتفاق افتاد. اصلا انگاری که معجون خوششانسی خورده بودم! هر کاری که میکردم درست از آب در میآمد! صبح بجای اینکه تا بلند شدم بروم دانشگاه اول یک صبحانه درست و حسابی خوردم بعد هم نشستم Counter Strike بازی کردم! بعد از مدتها... آخر سر وقتی فکر میکردم دیگر دیر شده راه افتادم و دقیقا به موقع رسیدم دانشگاه. پولی که با خودم برده بودم برای ثبتنام کردن کافی نبود ولی امیدوار بودم که بتوانم بقیه آن را از خودپرداز توی دانشگاه بگیرم. بهم پول نداد. هرچی هم به آقای شعبه بانک ملت گفتم گفت این دستگاه مشکل نداره. منم بجای اینکه بروم توی شهر و پول بگیرم رفتم دنبال کارهای ثبتنام. مسوول بخش مالی گفت شما بستانکاری! اتفاقا تقریبا اندازه همان پولی که باید میدادم بستانکار بودم. خلاصه اینکه پروژه را حذف کردم و دوباره برداشتم و پولش شد هشت هزار تومان! این واقعا عالی است*! توی راه هم داشتم "سابریل" میخواندم. کتاب جالبی است. البته برای کسی که مثل من کتابهایی تو مایههای هریپاتر و ارباب حلقهها را دوست داشته باشد. بزرگترین تفاوت دنیای این کتاب با آن دوتای دیگر که نام بردم در "مرگ" است. در هریپاتر و ارباب حلقهها هیچ کس از دنیای مردهها به دنیای زندهها بر نمیگردد(از ماجرای گندالف چشمپوشی کردم). اما در سابریل کل ماجرا بر اساس برگشتن مردهها به دنیای زندهها است. ارادتمند، جوتی -------------------------------- پاورقی به سبک راسل در کتاب هوشمصنوعی: *فرض نویسنده بر این است که اکثر خوانندهها عالی بودن این ماجرا را درک میکنند. برای آنهایی که از تحصیلات رایگان در دانشگاههای دولتی برخوردارند و حس همدردی ضعیفی نیز دارد و نمیتوانند عالی بودن این ماجرا را درک کنند متاسفم!
پروژه!
انگاری که میزان online بودن با وبلاگ آپدیت کردن نسبت عکس دارد -حداقل برای من-. این روزها علاقهام به داستاننوشتن شدیدا در حال زیاد شدن است، دلیلش احتمالا قبول نشدن در کنکور فوق است که برایم یک جور شکست عاشقانه بوده. در چنین شرایطی (منظور زمانی است که انسان شکست عاشقانه خورده است-مترجم) معمولا تصمیمهای عجیبی میگیرم که فقط بعضیهایش اجرا میشود. به هر حال کنکور آزاد هم تمام شد. مانده کارهای اداری پروژه. اینطور که بنظر میرسد قرار است دردسر هم داشته باشد. اینکه کنکور چطور شد و قبول بشوم چطور میشود یا قبول نشوم چطور میشود، نمیدانم ولی یک چیز را میدانم آن هم اینکه به احتمال بسیار زیاد این کنکور آخرین کنکوری بود که در رشته کامپیوتر دادم. دنبال یک اسم برای پروژه لیسانسم میگردم که دامنه(دامین سابق و دومین اسبق که در سالهای پیش از تاریخ آن را domain مینامیدند.) آن آزاد باشد. مثلا Sibaliolimbaloo تازه خوبی این اسم این است که نه تنها نام دامنه آن ثبت نشده، بلکه در گوگل هم هیچی درباره آن پیدا نمیشود! برای همین آدم میتواند آن را هرطور که دلش خواست تعریف کند! جوتی حاشیه: نام Sibaliolimbaloo در زمان نوشتن این مطلب در هیچ کجای این جهان شناخته شده نبوده است. بنابراین حق استفاده از آن منحصرا متعلق به نویسنده این متن میباشد. چون ایشان مکتشف و مخترع و مبتکر این نام هستند. حاشیه2: دو نفر پشت سرم نشسته بودند، توی تاکسی، از قزوین تا تهران همه تستهای رشته IT را دوره کردند. من از سر درماندگی برای اینکه حرفهایشان را نشنوم با راننده ماشین حرف میزدم. حاشیه3: چرا هنوز خوابم نمیآید؟ حاشیه4: صبح که بیدار شدم فکر کردم خواب ماندهام، بعد ساعت مچی را نگاه کردم(من در این موارد فقط به این ساعت آنالوگ اعتماد میکنم! نه به کامپیوتر اعتماد دارم نه به PPC نه به موبایل) و فهمیدم که ساعت یک ربع به پنج صبح است! واقعا که! هوا کاملا روشن بود! آسمان هم برای خودش مشکلاتی دارد لابد. فردا کنکور ارشد آزاد است. راستش هیچ جور حس، آرزو یا امیدی نسبت به این کنکور ندارم. سعی خودم را میکنم ولی قبول شدن و یا نشدنش به یک اندازه دردسر است! ترمی حدود یک میلیون تومان کم پولی نیست...
آمریکا! تو کجا بیدی؟
پنج سال دوری از ایران تاثیرات عجیب غریبی به همراه داشته... لینک اول خیلی شاکی شدم وقتی دیدم آرشیو وبلاگ لامپ 404 شده است. ولی وقتی دیدم بهرام (لامپ سابق) داره باز هم مینویسه خیلی خوشحال شدم و چه بسا از شادی در پوست خودم روان شدم. البته پستهای جدید دیدی گفتم بیشتر "رادیو" است. و صد البته من البته نوشتههایش را ترجیح میدهم ولی "رادیو دیدی گفتم" هم جالب است. دیدی گفتم Told Ya! جوتی
آهستگی
امروز بعد از مدتها از اون سردردهای قشنگ قشنگ گرفتم! ولی نسبتا زود خوب شد یعنی حدود هفت، هشت ساعت بیشتر طول نکشید! جمعه کنکور آزاد است. فردا و پسفردا باید یک دوره بکنم. البته تا جایی که دیدم انگاری چندان چیزی یادم نرفته. دیگه هرچه پیش آید خوش آید. اینترنت پر سرعت (در اینجا منظور سرعتی حدود 256کیلوبیت در ثانیه است-مترجم) هم بد چیزیه! دیروز که رفته بودم نمایشگاه کتاب، کلی کتاب خریدم. از همه جالبترش هم کتاب "آهستگی" نوشته "میلان کوندرا" بود. این کتاب قبلا کاملا سانسور شده بود. ولی حالا انگار تقریبا بدون سانسور چاپ شده. خانم غرفهدار میگفت "فقط بعضی جاها در ترجمه کمی تلطیف شده" البته خوب بعضی جاهای کتاب واقعا از نظر بیشتر از نصف مردم این کشور بیادبی است. مثلا... اوه! شما که فکر نمیکنید من بخواهم آنچه درباره ماه در این کتاب گفته شده را بنویسم؟ امکان ندارد! جوتی حاشیه: البته متن کامل و بدون سانسور آهستگی تو اینترنت هست. ولی خواندن کتاب روی صفحه نمایش (مونیتور سابق، monitor اسبق) چندان لطفی ندارد. حاشیه2: برای آقای ج.ر. که علاقهمند به دفاع از کتابهای الکترونیک در برابر نشر کاغذی هستند باید بگویم که من اگر کتاب داستان را با دستم لمس نکنم نصف لذت کتاب خواندن میپرد. البته کتاب تخصصی یک بحث دیگری است. حاشیه3: باز هم برای آقای ج.ر. حالا کتابخانه به کنار! اینقدر این چند روز برای ADSL به داتک و نمایندگیش زنگ زدم و جوابهای صد من یه غاز شنیدم دیگه حالم از هرچی اینترنته بهم خورده! نمایدگی داتک میگه "داتک گفته مشکل از مخابراته" من میروم مخابرات، بعد از نیم ساعت آقای معاون به این نتیجه میرسد به اتاقش که با در باز ولش کرده سری بزند، میگوید "ما مشکلی نداریم" به داتک زنگ میزنم میگویند "شما باید با همان نمایندگی که ازش ADSL را گرفتهاید تماس بگیرید به ما ربطی ندارد" به نمایندگی زنگ میزنم میگوید "داتک باید مشتری ما را 24 ساعته پشتیبانی کند، این تو قرارداد ما آمده" یک روز تمام میشود. امروز نماینگی میگوید "مشکل شما را نماینده داتک دارد در مخابرات حل میکند" پشتیبانی 24 ساعته داتک اما یا اشغال است یا جواب نمیدهد. بالاخره مخابرات تعطیل میشود، شخص مورد نظر از نمایندگی میرود من دست از پا درازتر با پشتیبانی داتک تماس میگیرم و مشکلم را میگویم و میپرسم که شما با این مرکز مخابرات گور به گور شده ما مشکلی دارید؟ میگوید "نخیر مشکلی نداریم! دارد کار میکند." میگویم پس چرا این کار نمیکند؟ میگوید "این IP را وارد کنید، این Gateway این DNS خوب حالا مودم را از این USB بکشید بزنید به اون یکی، درست میشه!" من همین کارها را میکنم، درست نمیشود. فقط همینها را بلدند بگویند اون نمایندگی هم فقط همین را میگفت. زنگ میزنم داتک و میگویم درست نشد میگوید "من برای همکارانم یادداشت میگذارم که فردا با شما تماس بگیرند. کار دیگری از دست من بر نمیآید" من سعی میکنم زیاد از لغتهای انگلیسی که با F شروع میشوند استفاده نکنم. یاد سیاهپوستها تو فیلمهای آمریکایی میافتم. اینترنت؟ از هرچی اینترنته بدم اومده! امیر پینوشت: عجب تواناییای داره این بلاگ من! تا این پست را فرستادم ADSL درست شد. اصلا از این به بعد بجای اینکه به پشتیبانی زنگ بزنم تو بلاگم یه مطلب پست میکنم. ADSL قرار بود امروز دیگه وصل بشود، وصل نشد، VS.NET2K5 هم به این نتیجه رسید که Beta است و نباید اجرا شود. البته هیچ جای آن حرفی از بتا بودن نزده بود. قرار هم بود Beta نباشد. خلاصه اینکه "آبی کامپیوتر" انگاری بد کلاهی سر ما گذاشته! شاید هم مایکروسافت!
آقای کا
نمایشگاه کتاب و روز تعطیل. شلوغ بود ولی خیلی خیلی به من خوش گذشت! اگرچه بعضیها فقط بلدند غرولند کنند! شاه لیر خریدم، که شکسپیر نخوانده از دنیا نروم! یک کتاب کمیک استریپ هم خریدم به اسم "پازل عاشقانهء آقای کا" نویسنده و طراحش "مانا نیستانی" است. کتابش حرف ندارد! واقعا عالی بود توی اتوبوس کلی خندیدم! قرار بود فردا هم بروم نمایشگاه که خدا را شکر بهم خورد، احتمالا دوشنبه باز هم میروم که تهمانده پولهایم را هم تمام کنم. ارادتمند، جوتی لینک مرتبط: گفتگوی هادی تونز با "آقای کا" حاشیه: صمیمیت ممکنه هیچ کم نشده باشه که زیاد هم شده باشد، در صورتی که حتی قیافه را هم یادت نیاید!
ساعت 10
من که هنوز نتوانستم به این کتاب "عادت میکنیم" عادت کنم. داستانش همچنان در حد آبگوشت باقیمانده است، حرفهای خاله زنکی و اینجور چیزها که توی سریالهای تلویزیون هم زیاد پیدا میشود، فقط چون نوشتن توی کتاب سانسور کمتری دارد گاهی یکم با سریالهای آبگوشتی فرق میکند. مثلا یکی از شوخیهایی که باعث شد شخصیتهای داستان خیلی بخندند این بود که شیرین گفت "شامپاین هدیه گرفتهام" بعد در جواب تعجب بقیه اضافه کرد "بدون الکل". در یک بخشی از کتاب آرزو خانم( یا به قولی آژو خانم، نصرت جون جون اینطوری صداش میکند) روی صفحه کامپیوتر دخترش یک وبلاگ میبیند که فکر میکند وبلاگ جیران و جوجههایش است، این اسم اصلا ممکن نیست آدم را یاد وبلاگ "نوشی و جوجههاش" بندازه. بگذریم. این صفحههای آخر کتاب را دارم واقعا به زور میخوانم آن هم چند صفحه درمیان. شاید به این امید که کتاب حداقل جالب تمام شود. راستی دیروز و امروز با ناخدا کلی فیلم هم نگاه کردیم. Crash قشنگ بود. خیلی خیلی قشنگ بود. دختر ایرانیی که توی فیلم بود واقعا ایرانی بود! یا بهتر بگم، تنها شخصیتی در کل فیلم بود که IQ داشت! جوتی حاشیه: جلوی در سالن میلاد حاشیه2: شخصیتهای مرد کتاب یا آدمهای بدی بودهاند که از زنها طلاق گرفتهاند، یا دست و پا چلفتی هستند (مثل جوانی که اول کتاب با زانتیا آمد و رفت) یا زیر دست زنها کار میکنند. بعد این وسط یک آقایی پیدا شده که بیشتر شبیه کُنتهای منقرض شده است! لابد قرار است این هم آخر کار توزرد از آب در بیاید. شاید بخاطر همین چیزها این کتاب طرفدار پیدا کرده. یعنی اینقدر سطحی؟ --- پینوشت: کتاب همان دیشب تمام شد. پایانش از شروعش هم مسخرهتر بود.
آرزو خانم
کتاب با تلاش یک پسر جوان برای پارک کردن یک زانتیا شروع میشود. تلخکامی جوان زمانی به اوج خودش میرسد که یک رنو همانجا پارک میکند که راننده آن زن میانسالی است. تا صفحه شصت کتاب که من خواندهام دیگر از آن جوان خبری نشده، بعید بنظر میرسد که نویسنده برای او آیندهای درنظر گرفته باشد. او فقط قرار بود نشان بدهد که دست فرمان آرزو خانم خوب است. تا فصل 6 که من خواندهام تقریبا همه فصلهای کتاب هم با جملهای شبیه "جلوی خانه پارک کرد" "توی حیاط پارک کرد" "درست جلوی در دفتر خانه پارک کرد" شروع میشود. روال داستان هم که تا اینجا بسیار سرد و بیروح بوده و هیچ هدف خاصی هم نداشته. شاید نباید این کتاب را با فاصله کمی بعد از "همه نامها"ی "ژوزه ساراماگو" میخواندم. وقتی آرزو خانم به طرز معجزه آسایی از مکانی به مکان دیگر منتقل میشود (انگاری که teleport کرده باشد) من به یاد آقا ژوزه میافتم که حتی برای اینکه با تاکسی رفته یا با اتوبوس یا پیاده، به خواننده کتاب جواب پس میداد. برنامهنویسی ساختیافته فکر میکند دنیا از توابعی تشکیل شده که هر کدام کاری را انجام میدهند و جمع این "کارها" است که دنیا را میسازد. اما شیگرایی پا را فراتر از این میگذارد و همه چیز را اشیایی میبیند که زندگی میکنند، دادههایی دارند، کارهایی انجام میدهند و حتی گاهی معجزه میکنند! شاید فرق آرزو خانم و آقاژوزه هم همین باشد. آرزو خانم یا دارد یک کاری انجام میدهد یا حرفی میزند ولی آقا ژوزه در کتاب زندگی میکرد. آقا ژوزه وجود دارد! من میتوانم در خیابان آقا ژوزه با ببینم و با او احوال پرسی کنم، اگر روزی بخواهم نام یک نفر را در دفتر تلفن پیدا کنم یاد آقاژوزه خواهم افتاد، میتوانم قبرستانی که آقا ژوزه شب را در آن خوابید پیدا کنم یا گوسفندهای آن چوپان را بشمارم. اگرچه آقا ژوزه در کشوری زندگی میکرد که حتی نمیدانم کجاست! از طرفی آرزو خانم میرود دربند و من مطمئنم که هیچوقت دربندی که آرزو خانم رفته بود را پیدا نخواهم کرد. بگذریم. لابد تا حالا متوجه شدهاید که دارم کتاب "عادت میکنیم" نوشته "زویا پیرزاد" را میخوانم و حتما متوجه شدهاید که چندان به دلم ننشسته. از چند نفری تعریف کتاب را شنیده بودم. تا اینجایش که تعریفی نداشت، تقریبا یک پنجم کتاب را خواندهام. جوتی
فراش باد صبا
امروز از اون روزها نبود که بخواهم تکرار شود. پر از احساسات ضد و نقیض. ناراحتی و شادی و نا امیدی و امیدواری و افسردگی و هزار جور حس دیگر با فرکانسی نامنظم جای یکدیگر را میگرفتند. تا قبل از اینکه نتیجهها را اعلام کنند قبولی برایم چندان مهم نبود. ولی وقتی قبول نشدم انگاری که بزرگترین آرزوی زندگیم را از دست دادهام، آن هم در حالی که به آن خیی نزدیک بودم. حس بچهای را داشتم که اسباببازیی که همیشه آرزویش را داشته جلویش گذاشتهاند و تا میآید به آن دست بزند ناگهان اسباببازی غیب میشود. چیزی که بیشتر از همه آن بچه را اذیت میکند نداشتن اسباببازی نیست، بلکه تصور ناکام مانده رسیدن با آن است. چیزی که بیشتر از همه من را آزار میدهد این است که فکر میکردم قبول شدن حق من است چون تلاش خودم را کرده بودم. چون فکر میکردم وقتی آدم تلاش میکند نتیجه میگیرد. چون انتظار داشتم شخصی بیاید و به من بگوید "پسرم، بخاطر زحمتی که کشیدی این اسباببازی را به تو جایزه میدهم." هیچوقت اینطور نبوده! همیشه تلاش کردن و نتیجه گرفتن دو چیز جدا از هم بودهاند و هستند و خواهند بود. مسلمانها کار خوبی میکنند، تلاش میکنند و نتیجه را به خدا واگذار میکنند. اینطوری شاید خیلی بهتر باشد. هر کاری را فقط باید بخاطر خودش انجام داد نه به امید نتیجهای که ممکن است هیچ وقت بدست نیاید. همه اینها بجز حرفهایی برای آرامش دادن به خودت نیست! هیچ ارزشی ندارد. کم کاری کردی. میتوانستی بیشتر درس بخوانی. شاید. اما واژه "بیشتر" را خیلی نمیپسندم. میتوانستم متفاوت درس بخوانم. میتوانستم همانطور که همیشه درس را برای یاد گرفتن میخواندم، این بار هم برای یاد گرفتن بخوانم نه برای کنکور دادن. جایی خوانده بودم آنها که علم را بخاطر خود علم میخواهند از همه بدترند. من هم جایی خواندم که فقط آدمها برای آدم میمانند. سپاسگزارم. بخاطر استادی در دانشگاه نبود، کاری که انجام نشد، اما در عوض بعد از مدتها دوستی را دیدم. بخاطر کنکوری که قبول نشدم، اما فهمیدم دوستانی دارم که وقتی مشکلی داشته باشم سعی میکنند کمکم کنند، و کمک کردند. جوتی
جمعه
و نمایشگاه کتاب نزدیک است. جیب؟ قرارهای بلاگی برای دیدن آدمهایی که فقط سالی یک بار اون هم نه عید به عید، که نمایشگاه به نمایشگاه میبینیم. پول؟ کتاب؟ باید سعی کنم خودم را کنترل کنم! گیرم که فایدهای هم نداشته باشد. آدم باید سعی خودش را بکند. نتیجه کنکور هم نزدیک است. خدایا توبَه!
صندلی
از روی صندلی بلند شدم و آن را به عقب هل دادم ولی خیلی سریع آن را گرفتم که عقب نرود. یک نفر آنجا ایستاده بود و داشت یک صندلی را از بالای یک کمد پایین میآورد. نگاهی به صندلیی که تازه از روی آن بلند شده بودم انداختم و رو به آقای پدر کردم و گفتم بعد نیست ولی برویم چند جای دیگر را هم ببینیم. صندلیِ تازه از بالای کمد رسیده هم جالب بنظر میرسید فروشنده داشت به یک مشتری دیگر میگفت: "کاملا با استانداردهای بدن ساخته شده" زمین را که کثیف میکند. دیگر نه بالا میرود نه پایین، اصلا همه جایش مشکل دارد، روکشش پاره شده. چند سال است که این را دارم؟ حداقل 15 سالی میشود. هنوز دبستان میرفتم. یادم میآید که اوایل تا جایی که میشد آن را بالا میآوردم و بعد هم یک بالشت رویش میگذاشتم تا قدم به میزم برسد. چقدر وقتی این صندلی را به من دادند کیف کردم. باباجونی از بچگی به من میگفتند آقای مهندس و از وقتی که کاردانی را گرفتم هم بهم میگفتند فوق مهندس! اون صندلی هم شده بود صندلی مهندسی. با این جک بالا و پایین میرود، با این یکی پشتی صندلی ثابت میشود که جلو و عقب نرود، ارتفاع دستههایش اینطوری تنظیم میشود، زاویهی دستهها هم اینطوری، اینجا را نگاه کنید، اگر این پیچها را شل کنید میتوانید فاصله دستهها از همدیگر را تنظیم کنید، پشتی صندلی هم اینجوری بالا و پایین میرود تا در حالتی قرار بگیرد که کمر راحتتر است. بنظر هم راحت میآید، بله آقا صندلی خوبی است، همین خوبه، قیمتش چنده، روش نوشته، بعد از تخفیف، دوهزار تومان بیشتر تخفیف نداره، صدای شمارش پول اول با دست بعد با دستگاه. روی صندلی جدید نشستهام. صندلی قدیمی از اتاق بیرون رفته. شاید آنجا هوای گرمتری داشته باشد، اینطوری برای سن و سالش هم بهتر است. نوستالوژی؟ چیزهایی میفرمایید. جوتی حاشیه: یک تفریح جدید پیدا کردهام. دارم با flash 8 سر و کله میزنم. شاید هم دست آخر یک چیزهایی یاد گرفتم! خودش خوآموز خوبی داره. فکر نکنم چندان هم کتاب لازم داشته باشد. جالبتر از آن است که فکر میکردم.
سقف
"تصمیم دو روز بعد به نظر آقا ژوزه رسید" وقتی این جمله را برای اولین بار دیدم بیشتر از چهار بار آن را خواندم. بخاطر طرز فکر برنامهنویسی بود که به آدم میگوید همه چیز باید دقیقا سر جای خودش باشد و کوچکترین اشتباهی در نوشته به معنی غلط بودن کل متن است، یا بخاطر این بود که همیشه به انشا خیلی بیشتر از املا اهمیت میدادم و روی انشای درست یک جور تعصب دارم، یا شاید فقط به این دلیل بود که این جمله به وضوح غلط است! شاید مترجم اشتباه ترجمه کرده باشد، ولی بعید است، مترجم تا اینجا را که خیلی خوب ترجمه کرده بود، شاید هم واقعا نویسنده جمله را اینطوری نوشته، ولی تصمیم را میگیرند نه اینکه به نظر برسد، این که خیلی مسخره است. بعد خودم را راضی کردم که از خیر این جمله بگذرم و بقیه کتاب را بخوانم. "معمولا آدم نمیگوید که تصمیم بنظرش رسیده است، چون مردم نسبت به شخصیت خودشان تعصب دارند مبهم بودنِ ماهیتِ تصمیم را دون شأن خود میدانند، و چون نسبت به اقتدار خود تعصب دارند بیمایه بودن آن را نمیپذیرند، آدم ترجیح میدهد بگوید پیش از گرفتن تصمیم فکر کرده است، آن را سبک سنگین کرده است، امکانات و راهحلهای مختلف را بررسی کرده است، و بالاخره پس از اینکه کلی با خودش کلنجار رفته این تصمیم را گرفته است." لازم بود یک بار دیگر همه اینها را بخوانم تا بتوانم از شوکی که به من وارد کرده بود بیرون بیایم. از روزی که اینها را خواندم، هر چند وقت یک بار آن جمله در فکرم بالا پایین میپرد. کتاب بالاخره امروز تمام شد. "همهی نامها" نوشته "ژوزه ساراماگو" یکی از چیزهایی که در این کتاب برایم خیلی خیلی جالب بود مکالمه آقا ژوزه با سقف اتاق بود! واقعا جالب بود. راستی، در کل کتاب فقط یک نفر اسم داشت! آن هم خود آقا ژوزه بود که اون هم فقط "آقا ژوزه" بود. دیگر هیچ کس اسم نداشت. ارادتمند، جوتی حاشیه: برای اولین و احتمالا آخرین بار در تاریخ این وبلاگ، کد یک پست (همین پست) با سال میلادی ارسال آن یکی شده است. واقعا این نکته خیلی مهمی است! حتی میتواند زندگی بشر را تغییر بدهد.
باران بهاری
خوب ماجرای ADSL گرفتن هنوز ادامه دارد. انگاری که حالا حالاها هم قرار نیست وصل شود. دوهفته از وقتی که مودم را آوردهاند و پول را گرفتهاند گذشته... اتاقم، وقتی چراغ خاموش باشد و کامپیوتر روشن، از بیرون آبی دیده میشود. از بیرون که نگاه کنی یک جور دیگری است! خودم هم از بیرون نتوانستم بشناسمش. دماغم زیادی حساس شده. حتی از بوی پیراهن کسی که سیگار کشیدهاست هم اذیت میشوم. شاید هم سیگارها زیادی بدبو شدهاند. هیچ وقت نفهمیدم چه چیزی سیگار کشیدن را جذاب میکند. باید کار عذاب آوردی باشد. خوابم میاد. بوی باران، هوای خنک، نسیم ملایم، آسمان تاریک و یک سقف. یک شب ایدهآل. جوتی امروز روز خوبی بود! کارهایی که میتوانستند خیلی بد خلقی کنند به راحتی انجام شدند. امیدوارم بقیه راه را هم خودشان به خوبی و خوشی بروند! هیچ فکر نمیکردم بشود موضوع پروژه لیسانس را عوض کرد ولی انگاری شدنی است. موضوع قبلی اگرچه اسمش دهن پرکن بود ولی بعد فهمیدم که در عمل چیز بدرد بخوری از آب در نمیآید. این یکی ولی خیلی آشنا است و اسمش هم دهن پرکن نیست. سیستم مدیریت وبلاگ. البته با توجه به اینکه کلاینت تحت PPC و... دارد. امیدوارم تصویب شود. خیلی وقت بود دلم میخواست برنامه وبلاگم را عوض کنم. جوتی
سرانجام، اهواز
قسمت قبل: زیگورات، شوش سوار ماشینها شدیم و به سمت اهواز راه افتادیم. جاده شوش به اهواز تقریبا صد کیلومتر است و تا جایی که یادم میآید دو طرف جاده سبز بود. نزدیک غروب ما را به هتل چهار ستاره پارس اهواز رساندند که انگار پیش از این اسمش هتل کارون بوده. هتل پارس کنار رود کارون و پل معروف اهواز (پل هلالی یا پل سفید) است. لابی هتل خیلی شیک بود و ظاهرا اتاق هم داشت. گفتیم برای صرفهجویی یک آپارتمان که سه اتاق خواب جدا دارد کرایه کنیم تا چیزی حدود شبی بیست هزار تومان صرفهجویی کرده باشیم. آخر هرچی به آخر سفر نزدیکتر میشدیم جیبها خالیتر میشد و آدم بیشتر قدر پول را میدانست. آن بالا، کنار آبشار تلهزنگ پول هیچ مفهومی نداشت! ولی اینجا، در اهواز و در یک شهر بزرگ، کمتر چیزی به اندازه پول مفهوم دارد! خانمی که پشت میز پذیرش بود پرسید: "با هم چه نسبتی دارید؟" نمیدانم، چه کسی جواب داد ولی جواب باید یک چیزی شبیه این بوده باشد: -ایشون فلانی اوشون میشوند و اوشون فلانی ایشون و ایشون دوست... البته بدیهی است که ما هیچ دلیلی برای دروغ گفتن نداشتیم و حقیقت را گفتیم! تا حالا توی این سفر کسی نسبتهای فامیلی ما را نپرسیده بود. خانم اخموی پذیرش نگاهی به ما کرد و گفت نمیتواند به ما آپارتمان بدهد. چون با هم فامیل نیستیم و محرم نیستیم و اینجور چیزها! البته من و ناخدا و دکتر جون فامیل بودیم ولی انگاری حتی نسبت من و دکترجون که هر جوری هم حساب کنی فامیل درجه یک میشویم، برای اینکه در یک اتاق باشیم کافی نیست! دکتر جون در حالی که از خنده سرخ شده بودند گفتند: "اون موقع که توی چادر، توی کیسه خواب، خوابیده بودیم ایرادی نداشت! ولی حالا که مثل آدم میخواهیم تو اتاقهای جدا از هم و روی تختهای جدا از هم بخوابیم ایراد دارد؟" این را که گفت همه ما زدیم زیر خنده. شاید البته چندان مودبانه نبود که اینطور در لابی یک هتل کلاس بزنیم زیر خنده! البته در اینجا لازم است برای رفع شبهههای بعدی توضیح بدهم که وقتی در چادر میخوابیدیم اولا همه در کیسه خواب پیچیده بودیم و در آن وضعیت آدم بیشتر شبیه کرم ابریشمی است که پیله دور خود تنیده باشد تا آدمیزاد! ثانیا کاملا به صورت اسلامی میخوابیدیم یعنی ناخدا کنار چادر میخوابید بعد پهلو به پهلوی ایشون من میخوابیدم به صورتی که پاهایم طرف سر ناخدا بود و سرم به سمت کف پای ناخدا، چون اینطوری در فضای چادر صرفهجویی میشد(خوب است که بوی پا از کیسه خواب رد نمیشود!) و بعد دکتر جون که نسبت فامیلی بسیار نزدیکی با من دارد سمت راست من میخوابیدند و بقیه هم که به دلیل یکسان بودن جنسیتشان با دکترجون و با همدیگر، قاعدتا محرم بودند اهمیتی ندارد که به چه ترتیبی میخوابیدند. بگذریم! بعد از اینکه کلی خندیدیم گفتیم پس 3 تا اتاق دو تخته به ما بدهید. قبول کردند ولی گفتند که حق نداریم توی اتاق همدیگر برویم و آقایان جدا و خانمها جدا. چشم. کارتهای شناسایی را دادیم. پیش پرداخت اتاقهای شبی 60هزار تومان بدون صبحانه را هم دادیم. کولهها را روی چرخ دستی گذاشتند و به سختی در آسانسور جا دادند. یک آقا از کنار خانم اخموی پشت میز پذیرش رد شد و چیزی در گوشش گفت. خانم اخمو گفت اتاق چهارصد و فلان رزرو بوده و یک اتاق دیگر به شما میدهیم. شماره صد و خوردهای، آقایان شماره صد و خوردهای، خانمها هم چهارصد و... انگاری همه با هم برگشتیم طرف خانم اخمو و گفتیم پولمان را پس بده میرویم یک هتل دیگر! هتلی که شعبهاش در فلان شهر مشروب هم میفروشد به ما که رسید از پاپ کاتولیکتر شده و هر دقیقه یک بهانهای میآورد! برای من واقعا مهم نبود که اتاقها کنار هم باشد (در اندیمشک هم اتاقها کنار هم نبود، اگرچه در یک طبقه بود) ولی اینکه اینطوری با آدم رفتار کنند مثل این است که ادم را به جرمی که نه تنها مرتکب نشده، بلکه در خواب هم نمیبیند که مرتکب شود محکوم کنند. از هتل آژانس گرفتیم. به آژانس گفتیم ما را به یک هتل دیگر برساند. یک هتل دیگر رفتیم. ناخدا و دکترجون رفتند اتاقهایش را دیدند و ظاهرا خوششان نیامد. بعد رفتیم یک مجتمع آپارتمانی که نمیدانم اسمش چی بود. آنجا هم گفته بودند فقط با شناسنامه ما هم که هیچ کدام شناسنامه نداشتیم! حتی کارت نظام پزشکی را هم قبول نکرده بود. بعد رفتیم هتل اکسین که میگفتند نزدیک فرودگاه است. یک هتل سه ستاره بود. قیمتش هم شبی چهل هزار تومان بود. مانند اندیمشک سه تا اتاق دو تخته گرفتیم. اتاقهایش خیلی خوب بود. یک دستگاه داشت که نمیدانم اسمش چیست ولی روی آن چهارتا دکمه بود، یکی رادیو بود که روی یک کانالی تنظیم بود و قاعدتا راهی هم برای عوض کردن کانال نداشت. یکی برای خاموش کردن بود و دوتا دکمه برای موزیک که یکی از آنها صدایی ازش در نمیآمد و آن یکی چندتا آهنگ خیلی ملایم یانی را پخش میکرد. از آن آهنگهایی که واقعا به آدم آرامش میدهد. فکر کنم تمام مدتی که در اتاق بودیم این آهنگها پخش میشد. کلا از اتاق هتل خیلی خوشم آمد. حمامش هم وان داشت ولی حیف که درپوش وانش نبود. خیلی دلم میخواست چند دقیقهای توی آب داغ دراز بکشم. من و ناخدا دوش گرفتیم و کمی دراز کشیدیم. دکترجون و خانم دکتر تناردیه تصمیم گرفته بودند به روش صحرایی (با چراغ گاز سفری ناخدا) توی اتاق هتل آش درست کنند. البته از این آشهای نیم پخته همراه خودشان برده بودند. من و ناخدا و بقیه هم تصمیم گرفتیم برای شام برویم بیرون و البته از بانک پول بگیریم چون پول من و ناخدا تمام شده بود. یک تاکسی گرفتیم. میخواستیم برویم یک سری به پل اهواز که همیشه توی تلویزیون نشان میدهند بزنیم. آقای راننده به ما گفت که اسم پل، پل هلالی است، البته گفت به آن، پل سفید هم میگویند ولی خوب اگر رنگ پل سبز بشود دیگر پل سفید نیست، اما به هر حال هلالی است! استدلالش منطقی بنظر میرسید ولی فکر کنم پل سفید اسم رسمی آن پل بود. به هر حال خیلی هم اهمیتی ندارد! با آقای راننده مشورت کردیم که اول برویم پل هلالی یا اول شام بخوریم؟ گفت شام! به او گفتیم که میخواهیم شام پیتزا بخوریم و از او خواستیم که ما را به پیتزا فروشیی که خودش میرود ببرد. راننده پسر جوانی بود. پیتزا فروشیی که ما را برد هم پیتزاهایش خوب بود. قبل از اینکه پیاده شویم به ناخدا گفته بود که از آنجا چطوری برویم پل هلالی... پل هلالی سازه قشنگی است که باعث شد من جواب یکی از سوالهایی را که همیشه برایم پیش میآمد بگیرم. راستش هر وقت از وسط میدان آزادی رد میشدم و میدیدم که مردم با میدان آزادی عکس میگیرند برایم سوال پیش میآمد که چرا؟ مگر برج آزادی چه چیزی دارد که آدم با آن عکس بگیرد. ولی بعد فهمیدم! پل هلالی هم برای مردم اهواز اینقدر عادی است که تعجب میکردند که چرا ما میخواهیم آن را ببینیم! جوابش را فکر کنم چند خط بالاتر دادم. "همان پلی که همیشه تلویزیون نشان میدهد" از کنار پل هلالی تا یک پل دیگر که اسمش را نمیدانم پیاده رفتیم، بعد از روی آن پل رد شدیم. آب کارون بطور مشخصی بالا آمده بود و کاملا گل آلود بود. من دز را بیشتر دوست داشتم. نمیدانم شاید از شانس بد ما اینقدر کارون گلی شده بود... صبح روز بعد صبحانه را در هتل خوردیم. جالب بود! برای صبحانه لیست غذا داشت! انواع و اقسام املت و کره و پنیر و ... من یک شیر کاکائو، یک املت کالباس و چای سفارش دادم. بعد از صبحانه با یک تاکسی به ترمینال رفتیم و بعد هر سه نفر در صندلی عقب یک سواری نشستیم و منتظر شدیم تا یک مسافر دیگر هم سوار شود و به سمت آبادان حرکت کنیم. وقتی از اهواز خارج شدیم منظرههای کنار جاده ناگهان تغییر کرد. همه جا خشک شد و بوتههای گون (اگه اشتباه نکنم! همین بوتههای خار که توی جاده تهران قزوین هم هست) تنها گیاهانی بودند که در دوطرف جاده دیده میشدند. در بخشهای زیادی از جاده نیز دو طرف جاده را آب گرفته بود.اینقدر زیاد بود که هیچ جور امکان نداشت آب باران باشد. راننده گفت آب دریا است که بالا آمده، بعد شنیدیم آب رود کارون است که بخاطر بارندگی بالا آمده بعد شنیدیم که از آنجا که در خاک آن منطقه نمیتوان نیشکر کاشت، این اب را آنجا رها کردهاند تا خاک برای کاشتن نیشکر مناسب شود. این آخری معقولتر از بقیه بنظر میرسید مخصوصا با آن همه تبلیغ کاشت نیکشر که بعد در جاده خرمشهر به اهواز دیدیم. در آبادان گشتی زدیم و یک بازارش را دیدیم، جالب بود. بعد کنار رود بستنی خوردیم و رفتیم خرمشهر. آبادان و خرمشهر فاصله زیادی با هم ندارند. شاید تا چند سال دیگر دیوار خانههایشان به هم بچسبد! اگر رشد آنها هم مثل تهران باشد تا آخر همین هفته این اتفاق خواهد افتاد! در خرمشهر چرخی زدیم، از یک بازار روز، میوه خریدیم و توی پارک خوردیم (و صد البته آشغالش را توی سطل آشغال انداختیم)، ناهار خوردیم و از آنجا که از هرکس میپرسدیم میگفت خرمشهر جای دیدنی ندارد (در آبادان هم فقط همان بازار را به ما معرفی کردند) خواستم برگردیم. گفتیم بجای اینکه این طرف پل ماشین بگیریم پیاده برویم تا آن طرف پل و آنجا ماشین بگیریم. تا به طرف دیگر پل رسیدیم یک آقای قایقران گفت که بیایید سوار قایق شوید. گفت "میبرمتان تا پل عروس! تا لب مرز میبرمتان" ما هم پیش خودمان فکر کردیم که پلی که بین این پلها عروس است لابد خیلی پل قشنگی است. سوار قایق شدیم و من دوربین به دست، آماده عکس گرفتن از پل عروس شدم. بعد از اینکه مدتی رفتیم قایقران گفت "این پل عروسه" من هرچی نگاه کردم پل عروس را ندیدیم. از آنجا که این مشکل برای بقیه هم پیش آمده بود، یک نفر سوال کرد که "کدوم؟" بعد فهمیدیم که پل عروس یک پل شناور است که جزیره مینو را به خرمشهر وصل میکند. ![]() ما که خیلی از دیدن این عروس تعجب کرده بودیم دنبال وجه تسمیه این پل میگشتیم که آقای قایقران (که در عکس بالایی تصویر او را میبینید) برایمان توصیح داد که "برای این به این پل میگویند پل عروس که هروقت بخواهند، هرجا بخواهند میبرندش" ما همه از اینکه به معلوماتمان اضافه شده بود خوشحال شدیم و وقتی یکی از همسفرها توضیحات بیشتری داد، معلوماتمان بیشتر شد و کم مانده بود از شدت زیادی شوق افزایش معلومات (بخوانید ریسه رفتن از خنده) توی آب سقوط کنیم. پس از پل عروس، راهی را که رفته بودیم برگشتیم تا به سمت مخالف برویم. کنار رودخانه انواع و اقسام کشتیها و لنجها دیده میشد که من تقریبا از همه آنها عکس گرفتم! بعضی از آنها انگاری خیلی وضعیت خوبی نداشتند و بعضی هم کاملا سرحال بودند. پس از طی کردن مسافتی که کم هم نبود، به جایی رسیدیم که آقای راننده گفت "اونجا عراق است" و من خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک کشور خارجی را دیدیم! پس از آن به ترمینال رفتیم و تا با سواری به اهواز برگردیم. راننده ما خیلی سرحال نبود. نمیدانم از چی ناراحت بود. گفتیم که آمده بودیم خرمشهر را ببینیم. گفت "خرمشهر چی داره غیر از خاک!" پیش خودم فکر میکردم که چه چیزی مهم است غیر از خاک؟ نمیدانم. بعد کلی با هم حرف زدیم. برایم جالب بود که فقط یک بار دزفول رفته بود! من فکر میکردم مردم جنوب خوزستان توی تعطیلاتی مثل تعطیلات عید بروند دزفول! شاید هم بروند. با یک گل که بهار نمیشود. آدم جالبی بود. کرد بود. آن هم کرد عراق. انگاری آنجا عراقی و ایرانی فرقی نمیکند. اما اینجا در پایتخت "عراقی بودن" کم ننگی نیست! شاید بخاطر اینکه ما بیشتر تحت تاثیر رسانهها هستیم و آنها بیشتر واقعیت را میبینند. از وقتی رسیدیم اهواز تا وقتی که به هتل رسیدیم فکر کنم حدود 45 دقیقه طول کشید. اهواز شهر بزرگی است با تمام مشکلات یک شهر بزرگ، از جمله ترافیک! اگرچه ترافیکش هرگز به پای ترافیک یکی از اتوبانهای تهران هم نمیرسد. خیابانهای مرکز شهر در ساعتهای اولیه شب پنجشنبه که جای خود دارد! صبح روز بعد رفتیم بازار اهواز را هم دیدیم، یک کیلو از یک نانی خریدم که با شیره خرما و کنجد درست شده بود. خیلی هم خوشمزه بود. اما مشکلش اینجاست که نمیشود ان را با پنیر خورد! فکر کنم یک گاز از این نان انرژی لازم برای یک روز من را تامین میکند! تا ظهر بیرون بودیم. بعد برگشتیم و اتاقها را تحویل دادیم و کولههایمان را هم تحویل آقای مسوول پذیرش کچل و خندهرو دادیم که تا ساعت چهار برایمان نگهدارد. بعد رفتیم بیرون هتل یک ناهار سبک خوردیم و برگشتیم هتل توی لابی نشستیم تا ساعت چهار. خوب دیگر ماجرا جویی تمام شد. هواپیما با قطار باری خیلی فرق دارد. آدم سوار هواپیما میشود کمی غذا میخورد بعد تا چشم به هم بزند رسیده است به مقصد. به همین راحتی! اما اگر به این راحتی بود که مثل یک لکه ننگ بر پیشانی این سفر میماند. هواپیما از وقتی پرواز کرد مدام ارتفاعش را زیاد میکرد بعد یکدفعه ارتفاعش کم میشد و دوباره بالا میرفت و پایین میافتاد! یک Airbus 310 بود ولی مثل یک موشک کاغذی که گیر یک بچه شیطان افتاده باشد مدام بالا و پایین میرفت و کج و راست میشد. من برای اولی بار نتوانستم غذای هواپیما را بخورم. حتی کار به جایی رسید که کیسهای را که رویش نوشته بود "کیسه تهوع" دم دست گذاشتم. یک وقت دیدی لازم شد. یک بار خواستند چراغ کمربندهای ایمنی را خاموش کنند ولی همان موقع چنان هواپیما تکان خورد که از خیرش گذشتند. البته 55 دقیقه بیشتر طول نکشید. ناخدا میگفت "تنها چیزی که کم داریم یک Air crash است." ناخدا دقیقا همینطوری گفت! من هم همینطوری نقل قول کردم. البته ما که در سفر شرایط سختتری را تجربه کرده بودیم توی اون وضعیت کلی هم خندیدیم، گیرم که داشتیم بالا هم میآوردیم. البته ناخدا که شب قبلش توی هتل حالش بد بود و حالت تهوع داشت، انگاری بر اثر تکانهای هواپیما حالش خوب شده بود و داشت تند و تند میخورد. وقتی هواپیما روی باند نشست و چراغهای اکباتان را دیدم، حس خیلی خوبی بهم دست داد. تهران! تهران عزیز! تهران عزیز و شلوغ و کثیف و گران و هزار و یک چیز دیگر... تهران عزیز! جوتی حاشیه: قصه ما به سر رسید، کلاغه هم که دیگه کاری به قصه و قصهگو ندارد، خیلی زودتر از ما به خونهاش رسید! هنوز هیات مدیره محترم قرارداد مربوط به اینترنت پر سرعت را امضا نکرده! امروز از سپنتا زنگ زدند و گفتند که نتیجه امکان سنجی برای ADSL روی خطهای ما مثبت بوده و خلاصه یعنی اینکه من میتوانم ADSL بگیرم. اما قیمتهای سپنتا خیلی بالا است! خلاصه اینکه عجب ماجرایی داری کلعلی! جوتی
زیگورات، شوش
قسمت قبل: دزفول بعد از دوش گرفتن کولهپشتی را جمع کردم و دوش گرفتم. باید آماده رفتن میشدیم. قرار بود اون دوتا راننده دزفولی که ما روز قبل دزفول و شوشتر را به ما نشان داده بودند دنبالمان بیایند تا زیگورات و شوش را ببینیم. قرار این بود که بعد از دیدن شوش به اهواز برویم. آن روز برای اولین بار پس از بازگشت از آبشار، شلوار جین پوشیدم. از وقتی که تو خونه عموی بلال شلوار گرمکن ورزشی پایم کردم، دیگر شلوار جینم را نپوشیده بودم. روز اول که به اندیمشک رسیدیم آن را شسته بودم و امروز صبح دیدم خشک شده. البته پاره بود ولی به هر حال آبرومندانهتر از شلوار گرمکن ورزشی بود! خلاصه اگر آن روزها کسی یک نفر را دیده که با گرمکن ورزشی(سبز!) توی شوشتر یا دزفول اینطرف و آن طرف میرفته، میتواند مطمئن باشد کسی که دیده است من بودهام. بعد از صبحانه و حساب کردن پول هتل راه افتادیم! نامردها حتی پول اون یک بطری آب معدنی که توی یخچال بود را هم گرفتند! آخه وقتی فقط یک بطری آب معدنی توی یخچال است و اتاق هم شبی پنجاههزار تومان دیگه... توی راه یک امامزاده رفتیم بعد هم از وسط مزارع نیشکر رد شدیم و یک نیشکر هم برایمان کندند و خوردیم. یا بهتر بگویم سعی خودمان را کردیم! مزه نیشکر برعکس آنچه فکر میکردم شیرین نبود و بیشتر مزه ریواس میداد تا شکر! بعد از طی کردن مسیر نسبتا طولانی به زیگورات چغازنبیل رسیدیم. البته ظاهرا این اسم را بعضی از کارشناسان نمیپسندند. چون معنی آن زنبیل وارونه است. دلیل این نامگذاری هم شکل ظاهری زیگورات است. زیگورات برعکس سایر جاهایی که دیدیم؛ نه تنها نگهبان و راهنما و باجه بلیط فروشی داشت، بلکه CD و کتابچه راهنما هم داشت! ![]() راهنما گفت که زیگورات اسم یک خدا بوده ولی بعد از خواندن کتابچه راهنما فهمیدم که اشتباه کرده بوده. زیگورات به بناهایی میگویند که چند طبقه باشند و مساحت طبقه بالایی از پایینی کمتر باشد. به عبارت دیگر ساختمانی که شکل پلهای داشته باشد زیگورات است. این زیگورات خاص یکی از وجه تمایزهایش این است هر طبقه آن از سطح زمین ساخته شدهاست. این در حالی است که در سایر زیگوراتها طبقهها روی یکدیگر ساخته میشدهاند. طبق نوشتههای کتابچه راهنما در این زیگورات سه جور خشت بکار رفته است. خشت خام، خشت پخته(آجر) و خشت مسلح(خشت خام که داخل آن تکههای آجر وجود دارد.) ظاهرا خشت مسلح اولین بار در این بنا استفاده شدهاست. روی تابلوی راهنما نوشته بود: "بین سالهای 1275 تا 1240 پیش از میلاد اونتاشگال پادشاه دوره ایلام میانه شهری بنام دورانتاش را ایجاد نمود که معبد چغازنبیل در مرکز حصار اول آن قرار دارد. معبد به ابعاد 105×105 مترمربع است و در گذشته دارای 52 متر ارتفاع و پنج طبقه بوده که هم اینک 25 متر از ارتفاع اولیه و دونیم طبقه از آن باقی مانده..." ![]() هر یک از چهار گوشه ساختمان مربعی شکل که بیش از سههزار سال پیش ساختهشده است به سمت یکی از جهتهای اصلی جغرافیایی است و در نتیجه ضلعهای مربع که دیوارها هستند رو به جهتهای فرعی قرار دارند. روی هر کدام از دیوارهای حصار اول یک در وجود داشتهاست ولی فقط یکی از درها (که فکر کنم در شاهی بوده) مستقیم تا طبقه پنجم راه داشته است. روی دیوارها بعد از هر ده ردیف(یا شاید سیزده ردیف) خشت، یک ردیف خشت کتیبه وجود دارد. این کتیبهها بقدری زیادند که وقتی به فرانسوی ترجمه شدهاند چهار جلد کتاب شده است. از چیزهای جالبی که هنوز کنار چغازنبیل برپا هستند میشود به یک قربانگاه، یک ساعت خورشیدی (که خیلی شبیه قربانگاه بود ولی راهنما گفت ساعت خورشیدی بوده) جای پای یک بچه، در یکی از خشتهای کفپوش! یک سنگ یک تکه بزرگ که گفتند پاشنه در بوده! و یک حوض که حالا با خاک پر شده ولی در زمان خودش حوض مقدسی بوده و باقیمانده آبی که با آن خداهای طبقه پنجم را میشستهاند، در آن حوض جمع میشده. حرف از خدایان شد. حکومت ایلامی یک حکومت فدرال بوده است! هر ایالت خدای خودش را داشته و همه خدایان در شهر دورانتاش معبد داشتهاند. اطراف زیگورات نیز تعداد زیادی معبد وجود داشته که از تعدادی از آنها هنوز اثری باقی مانده. دو خدایی که ظاهرا خدای خدایان یا چیزی شبیه این بودهاند در طبقه پنجم زیگورات نگهداری میشدهاند. اعتقاد باستان شناسان بر این است که رنگ خشتهای این طبقه آبی بوده است. ظاهرا از خشت لعابی استفاده شده بوده. که هنوز هم بقایایی از آن هست. راستی! زیگورات از نظر فاضلاب از تهران جلوتر بوده! تمام فاضلاب زیگورات از طریق کانالهای سرپوشیده بیرون میرفته. در ضمن در صد و پنجاه متری زیگورات یا فاصلهای همین حدود. در خارج از حصار دوم و داخل سومین حصار(آخرین حصار) بقایای اولین تصفیهخانه آب جهان موجود است. آب کرخه با استفاده از 45 کیلومتر کانال به این محل آورده میشده و پس از تصفیه در شهر استفاده میشده است. ظاهرا آن زمان آب دز قابل خوردن نبوده است. پس از دیدن زیگورات به سمت شوش حرکت کردیم. ابتدا به موزه شوش رفتیم که گفتند بستهاست و ساعت 3 باز میشود. بعد رفتیم آرامگاه دانیال نبی. گفتند مقبره اصلی در زیر زمین است که تا دیروز باز بود ولی امروز نمیشود ببینید. برایم کمی عجیب بود که چرا شکل و شمایل آرامگاه یک پیامبر یهود اینقدر شبیه امامزادهها است. با یک گنبد خیاری، دو گلدسته، نوشتههای "الله محمد علی" و حتی یک پارچه نوشته بزرگ که روی آن نوشته بود: "محل جمعآوری کمک به عتبات عالیات عراق" نمیدانم یهودیها هم با زیارت دانیال نبی میآیند یا نه، ولی ظاهر زیارتگاه به گونهای است که انسان نمیتواند باور کند دانیال پیامبر یهود بوده است. ![]() بعد ناهار خوردیم و بعد از ناهار کمی پیادهروی کردیم. مقبره یک شاعر را هم دیدیم که من اصلا نمیشناختم. حدود ساعت سه به موزه رسیدیم. موزهها دیدنشان جالب است ولی معمولا آدم بعد از دیدن موزه چیزی برای تعریف کردن ندارد! بعد از موزه به دیدن قلعه فرانسویها رفتیم. از ظاهر قلعه معلوم بود که قدمت زیادی ندارد ولی خوب! از ظاهر اشیاء نباید درباره آنها قضاوت کرد. البته نام اثر را روی تابلوی راهنما "قلعه شوش" نوشتهاند و اسمی از فرانسه هم در تابلو آورده نشده است. اما در شهر به آن میگفتند قلعه فرانسویها. طبق نوشته تابلو، بنا در سال 1897 میلادی ساخته شده و معمار آن ایرانی بوده. ارزش تاریخی اثر به این دلیل است که با آجرهایی از دوره ایلامی، هخامنشی، ساسانی، اشکانی و اسلامی ساخته شده است و تابلو اعتقاد دارد که این ساختمان موزه آجر ایران است. در بخشهایی از این قلعه کولرگازی نصب شده و آنتن تلویزیون هم روی بام آن دیده میشود. اما به ما اجازه ندادند داخل شویم! گفتند تا دیروز میشد ولی حاله دیگر نمیشود. ما هم نفهمیدیم باید پول چایی را بدهیم یا ندهیم! در کنار این قلعه یک بنای تاریخی دیگر وجود دارد که قدمت آن به دوره هخامنشی بر میگردد. یعنی قرار است بنایی وجود داشته باشد ولی چیزی وجود ندارد. ما زمینی را که زمانی کاخ آپادانا در آن قرار داشته نگاه میکنیم و گوسفندهایی را که آن طرفتر میچرند. و بچههایی را که روی باقیمانده یک گاو سنگی الاغ سواری میکنند! اینطور وقتها پیش خودم فکر میکنم خوب شد که بخشهایی از تخت جمشید در موزه لوور است، شاید چند سال بعد، آنها تنها بازماندههای هخامنشیان باشند. ![]() کم کم وقت رفتن میرسید. آقایان راننده دزفولی ما را تا ترمینال رساندند، برایمان ماشین گرفتند و رفتند. ما هم به راه خودمان رفتیم... اهواز. جوتی حاشیه: این ماجرا یکم دیگه هم ادامه دارد...
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||